تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
چهارشنبه سوم تیر 1388
به شما که مادرتان نیستم
 

به علیرضا با چشمهای سبز قشنگش فکر می کنم که عاشق ستاره هاست
به محمدرضا که از همین حالا مرد کوچکی است برای خودش و همیشه ماجرایی دارد برای با لذت واگو کردن
به نورا ی پر شور که عاشق دور هم بودن است و هر لحظه ذوق را می شود دید در نگاه دخترانه اش
به کسرا با چتری های توی پیشانیش
به امیر محمد که شیطنت آمیز می خندد و می دود و آتش به پا می کند
به هلیای کوچک که هنوز بسیار مانده تا رختهای یک سالگی اش را به تن کند
علیرضا! محمدرضا! نورا!کسرا! امیر محمد! هلیا! مادرتان نیستم من اما به شما فکر می کنم این روزها، بیش از روزهای دیگر،بیش از گذشته...مادرتان نیستم من اما این روزها که می شمارم همه روزهای جوانی ام را که با درد و بغض و خشم و اعتراض می گذرند دلولپس تان می شوم،نگران جوانی تان، که مبادا...مبادا...مبادا تکرار ما باشید
مادرتان نیستم اما دلم پر می کشد برای روزی که ببینم شما را که زندگی می کنید جوانی را بی تشویش، بی نفرت، بی گریه های تلخِ بی درمان
قلبم تند می زند از تصور شما که جوانید، می رقصید، می خندید، کار می کنید، درس می خوانید و زندگی می کنید در خاکی که حق شماست، سهم شما
مادرتان نیستم من اما...

 

+ نوشته شده در 3:36 توسط آپاچی