تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
شما که غریبه نیستید

 

کجا گره خوردیم به هم؟ در روزهایی که تبدار دهه 60 بود و کودکی های مان را تاب می داد شاید. با خاطره محو کوپن و شیر خشکهای خوش طعم خواهر و برادرهای کوچک تر و ذوق نوشیدن نوشابه در عروسی های گاه به گاه. تاب می خوردیم با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید..." و با نوای مارش نظامی و صدای آژیر قرمز. نشسته بودیم دور از هم و با هم لحظه می شمردیم برای برنامه خردسالان و غرق می شدیم در کارتونها و حکایتهای تمام نشدنی بچه هایی که همه عمر یا بی پدر بودند و یا به دنبال مادر. دور از هم بودیم و با هم می دیدیم "چاق و لاغر" و "هوشیار و بیدار" و "مدرسه موشها"را، با هم می دویدیم تا تنها سوپر مارکت محله پی بستنی یخی و پفک نمکی و آدامس خروس نشان و اگر پولمان یاری می کرد تخم مرغهای شانسی.

دفترهای 40 برگ تعاونی را با هم ورق می زدیم و با هم خمیازه می کشیدیم در صفهای پادگانی صبحگاهی.آذین بستیم کلاسهای درسمان را برای پیروزی انقلاب و عادت کردیم به چند بار در سال فریاد کشیدن و "مرگ بر" گفتن.بزرگ شدیم با هم،با کتاب فارسی با کتاب علوم و ریاضی و با مثل اسب اساری دویدنهای زنگ ورزش. عظمت وهمناک خدای کلاسهای دینی دوید زیر پوستمان و جهنم را با هم تصور کردیم و بهشت را با هم آرزو. تابستانهای کشدار را سپری کردیم با کلاسهای زبان و رمانهای ژول ورن و آرزوی سفر.

 بالغ شدیم با تعصبات رنگ به رنگ و آرمانهای بزرگ،دل دادیم به دومین روز خرداد یا دل بریدیم، خواندیم و خواندیم و خواندیم، ایمان آوردیم، شک کردیم در خفا و در میانه شک و ایمان غرق تست و کنکور و آشفتگی شدیم و پرچم های کانون فرهنگی آموزش به افتخارمان برافراشته شد. دانشگاه را با کتانی و کبودی سپری کردیم.امید بستیم، نا امید شدیم، امید بستیم، نا امید شدیم،امید،نا امید،...

امید بستیم باز، سبز شدیم یا نشدیم خط کشیدیم میان خودمان، میان دهه 60 ای ها. میان این صفحات مجازی هم را یافته ایم و فهمیده ایم که تنها نبوده ایم هرگز از همان روزهای کودکی. دیدیم که خوراکی ها و دلبستگی ها و خاطرات و کارتونها و کتابها و شکها و سردرگمی ها ما را بسته اند به هم، گره خوردیم و هرجا که می رویم رنگ بچه های سالهای 60 را می پاشیم به گوشه و کنار دنیای حقیقی و مجازی و حتی اگر بتازیم به هم باز با همیم، بسته به هم. و لابد روزی در آخرین صفحات باقی مانده از فیس بوک جمع می شویم دور هم (انگار که پیرمردها و پیرزنها توی پارک) و لایک می زنیم نوستالژی های مشترکمان را.

اینها نوشته شد برای خودم که از اضطراب شنبه فلج شده ام، نوشتم که یادم بماند ما بچه های روزگار پینوکیو هنوز به هم بسته ایم هر طرف خط که باشیم. نوشتم که یادم بماند اگر شنبه ام سبز شد یا نشد تنها نیستم برای خندیدن و گریستن،یادم باشد که دشمن نیستیم با هم...حالا می دانم که تنها نیستم.

 

+ نوشته شده در 2:15 توسط آپاچی