من دود کرده بودم از تصور چاه ویل ناخونده ها و نادونسته هام و گیج می زدم و زیر لب فحش میدادم به خودم و سواد نداشته ام که همون اول بسم اللهِ مکتب فرانکفورت گذاشته بودم تو گل. بعد آقای بخش کمدها، لیوان چای کنارش، پشت به کمدها نشسته بود و با حوصله شماره کارتهامون رو می نوشت توی ورقه جلوش و خط می زد، کلیدها رو تحویل می داد و تحویل می گرفت و توی قیافه جاافتاده سیبیلوش دیدم که مکتب فرانکفورت و هابرماس و لوکاچ و گرامشی و امثالهم که سهله،مارکس و هگل و کانت و دکارت رو هم به هیچ جاش حساب نمی کنه! و هرگز..هرگز از ناخونده مردن، دچار وحشت نمیشه.
خیلی ساده و صمیمانه حسادت کردم به اون آرامش مذبوحانۀ دلچسبی که پشت پیشخوان امانات سالن عمومی کتابخونه ملی و در چهره آقای بخش کمدها برقرار بود.