یک روز _دور نیست زیاد_ خفه می شوم از این همه دوستت دارم های ناگفته ی مانده در گلو.می میرم از حسرت این جمله ساده کوتاهی که دفنش می کنم زیر سکوت
یک روز _دور نیست زیاد_ دق می کنم از این همه عشق...این همه افسوس. از خیال اینکه پدربزرگ مرد و نگفتم: دوستت دارم ، مادربزرگ نسیان گرفت و نشنید که: دوستت دارم
یک روز _دور نیست زیاد_ مجنون می شوم از این لب گزیدن ها و نگفتن ها که
مبادا بگویم دوستت دارم را به عابری و ... نه! شرم می کنم
مبادا بگویم دوستت دارم را به رفیقی و ... نه! می ترسم
مبادا بگویم دوستت دارم را به خویشی و ... نه! ساکت می شوم
یک روز _دور نیست زیاد_ می میرم از این همه شرم و ترس و سکوت بی اینکه به آنها که دوستشان دارم گفته باشم: دوستت دارم