به خودمون که نگاه می کنم یاد کارتون سفرهای علمی می افتم؛ اون اتوبوس عجیب و خانم معلم عجیب تر و بچه های جور و واجور که کوچیک و بزرگ می شدن و به هر جایی سرک می کشیدن و هرجایی براشون می شد کلاس درس با اینکه هیچ وقت تو چاردیواری کلاس بند نمی شدن.
حالا شده حکایت ما و این ترکیب دوست داشتنی رفقای قدیم و جدید که کلاسهای ارشد رو خودمون برگزار می کنیم توی خیابونها. پرسه می زنیم،فلافل می خوریم، سینما می ریم، جلسه معرفی و نقد کتاب می گذاریم، تو کلاسهای درسی همدیگه می شینیم، چای می خوریم،چای می خوریم، چای می خوریم و هر چرندی هم که می گیم یک سرش ختم میشه به نظریه های ارتباطات و مطالعات فرهنگی. مطالعات انتقادی و نشانه شناسی و تحلیل گفتمان و... رو نه توی کلاسهای بی سر وته دانشگاه و نه از خلال بحثهای بی ثمر و خمیازه آور که دارم از بین پرسه های وقت و بی وقت و گفتگو های گاهی خنده دارمون یاد می گیرم، از رفقایی مثل خودم.
بی اتوبوس جادویی و بی معلم عجیب، دارم ولگردی های علمی رو تجربه می کنم.