تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
شنبه سی ام آبان 1388
آفريدگارا بگذار دهان تو را ببوسم!


سر خوردن از مرز ميان 20 سالگي به سمت 30 بايد كه كمي ترسناك باشه. بايد كه كمي ماتم ببره و فكر كنم كه چطور اين همه سال گذشتن تا من امروز بايستم جلوي آينه و موهاي قهوه اي ريخته دور اين صورت بيست و شش ساله رو شونه بزنم. بايد كه كمي پوزخند بزنم به بازي تكراري "تولدت مبارك" اما...

اما چشمهاي 26 ساله توي آينه هي مي خندند، انگشتهاي 26 ساله با رضايت كشيده مي شوند روي ابروهايي كه دختر دايي هه با دقت و حوصله تميزشون كرده و پاهاي 26 ساله مي دوند به خيابان، سر كار و قلب 26 ساله هي به ساعتش نگاه مي كنه كه كي وقت رسيدن ساعت 5.5 و ديدن چهره دونه به دونه رفقا و خنده ها و شوخي ها و متلكهاي آشناشون ميرسه؟

شايد برسه روزي كه اين سريدن ميان سالها و بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شدن ترسناك باشه اما هنوز وقتش نيست. نه تا وقتي كه شرم و ذوق حادثه هاي جديد رو تجربه مي كنم، نه تا وقتي كه همه آبان رو به شوق آخرين روزش مي شمارم، نه تا وقتي كه  آدمهايي هستن كه ساعت 5.5 از راه ميرسن.

هنوز كودكم؟

 

 

* عنوان از شعر شمس لنگرودي:

ساعت
دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز
بیست و ششم آبان .

آفریدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلک فرشتگانت بروبم
کف خانه ات را
با دمب بریده ی شیطان جارو کنم
متولد شدم
در مرز نازک نیستی
سگ های شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند

...

+ نوشته شده در 11:52 توسط آپاچی
چهارشنبه ششم آبان 1388
روز شما هم خوش آقای براتیگان!

 

« ن عزیز! وقتی دوستت زنگ زد معلوم است که یکه خوردم،بی حس شدم...زنگ زدم به "م"،خانم همسایه که با او دوست هستم و از او پرسیدم هوس هندوانه دارد یا نه...» مقدمه کتاب «یک زن بدبخت» اینطور شروع شد، با وسوسه یک شیرینی خامه ای با تکه های شلیل و یک فنجان قهوه فرانسه در ساعت 9 صبح و آماده لذت بردن از یک متن براتیگانی.

«...می خواستم به تو زنگ بزنم و برایت تعریف کنم چه اتفاقی افتاده است.چون تو تنها کسی هستی که می توانی با قریحه ای که در طنز داری،سویه ی طنز آمیز این ماجرا را درک کنی. این داستان دقیقا از آن نوع داستان هایی است که می پسندی و مطمئنم که اگر این داستان را برایت تعریف می کردم به طرز زیبایی می خندیدی و مثلا می گفتی: جدن یا واقعن و در همان حال باز می خندیدی» نشسته بودم و به تلفن خیره مانده بودم و می خواستم هر جور شده به تو زنگ بزنم، اما این کار مطلقا امکان پذیر نبود، چون دوست تو قبلش به من زنگ زده بود و گفته بود که تو پنجشنبه مرده ای.»

«که تو پنج شنبه مرده ای.» نقطه ی آخر، بی رحمانه لذت یک کافه نشینی صبحگاهی را به همراه جمله تمام کرد. یک قاشق، دو قاشق، سه قاشق، نه! این قهوه یک مرگیش هست، انگار با هر قاشق شکر تلخ تر می شود و شیرینی تکه نشده، می پاشد از هم. چیزی بین بغض و تهوع چنگ انداخته به گلوی من و ترس مرضی همیشگی، جلوی چشمهایم بین صندلی های کافه می رقصد. یک روز، یک لحظه سرانجام مرگ می آید سراغت و تا به خود بیایی کسی را از تو می کند و می برد، دوستت،فامیلت،آشنایت...یک روز، یک لحظه تلفنی در جایی به صدا در می آید و کسی خبر مرگ کسی را می دهد و بی حس می شوی، می خواهی تلفن را برداری و زنگ بزنی و ناگهان باورت می شود که آن طرف خط هیچ کس نیست، هیچ کس.

سریع مرور می کنم آدمهایی که دوست دارم را، در ذهنم چنگ می اندازم بهشان انگار که اینطور بشود مرگ را تاراند، انگار که اینطور مطمئن می شوم می توانم تلفن را بردارم و به همه شان زنگ بزنم...خیالم را، آدمهای توی قلبم را بر می دارم و از کافه و قهوه نیمه تمام و شیرینی متلاشی شده می گریزم.

 

+ نوشته شده در 2:26 توسط آپاچی