تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
سه شنبه سی ام تیر 1388
frost/nixon
                              

?David frost: Are you really saying the President can do something illegal

!Richard Nixon: I'm saying that when the President does it, that means it's *not* illegal

 

frost/nixon رو دوست داشتم. تماشای چهره درمانده، شکست خورده و به آخر رسیده یک رئیس جمهور مستعفی در برابر یک مجری تلویزیونی رو دوست داشتم. بنشینید به تماشای پایان ریچارد نیکسون.

 

+ نوشته شده در 2:25 توسط آپاچی
جمعه بیست و ششم تیر 1388
ر.ک به ملکوت
 

خیلی وقتها به جای نوشتن دلم می خواد به ملکوت ایشان لینک بدم و الان هم یکی از اون وقتهاست:

هاشمی رفسنجانی و سياستِ حکمت

 

+ نوشته شده در 20:26 توسط آپاچی
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
پروردگارا سوگند یاد کن!
 

می دانی خدا؟ راستش هرگز مثل این روزها اینطور مشتاقانه نخواسته بودم که وعده رستاخیزت افسانه نباشد

می دانی خدا؟ نشده بود تا به حال که این همه بی تاب دیدن لحظه «اذا زلزلت الارض زلزالها» شوم

می دانی خدا؟ آیه های عذابت را هیچ وقت اینطور ندیده بودم؛ تسکین دهنده، شادی آفرین

می دانی خدا؟ خجسته باد آن روز که کوهها چون پشم زده شوند، آسمان بشکافد، خورشید در هم پیچد و لابد برخیزند یک به یک، ببینند حقیقت وعده «و من یعمل مثقال ذره شرا یره» را

می دانی خدا؟ قسم یاد کرده ای به روز، به شب، به شهر ..کاش..کاش راست گفته باشی...

 

 

+ نوشته شده در 22:21 توسط آپاچی
چهارشنبه سوم تیر 1388
به شما که مادرتان نیستم
 

به علیرضا با چشمهای سبز قشنگش فکر می کنم که عاشق ستاره هاست
به محمدرضا که از همین حالا مرد کوچکی است برای خودش و همیشه ماجرایی دارد برای با لذت واگو کردن
به نورا ی پر شور که عاشق دور هم بودن است و هر لحظه ذوق را می شود دید در نگاه دخترانه اش
به کسرا با چتری های توی پیشانیش
به امیر محمد که شیطنت آمیز می خندد و می دود و آتش به پا می کند
به هلیای کوچک که هنوز بسیار مانده تا رختهای یک سالگی اش را به تن کند
علیرضا! محمدرضا! نورا!کسرا! امیر محمد! هلیا! مادرتان نیستم من اما به شما فکر می کنم این روزها، بیش از روزهای دیگر،بیش از گذشته...مادرتان نیستم من اما این روزها که می شمارم همه روزهای جوانی ام را که با درد و بغض و خشم و اعتراض می گذرند دلولپس تان می شوم،نگران جوانی تان، که مبادا...مبادا...مبادا تکرار ما باشید
مادرتان نیستم اما دلم پر می کشد برای روزی که ببینم شما را که زندگی می کنید جوانی را بی تشویش، بی نفرت، بی گریه های تلخِ بی درمان
قلبم تند می زند از تصور شما که جوانید، می رقصید، می خندید، کار می کنید، درس می خوانید و زندگی می کنید در خاکی که حق شماست، سهم شما
مادرتان نیستم من اما...

 

+ نوشته شده در 3:36 توسط آپاچی