اس ام اس، موبایل و اینترنت یا تعطیل اند یا نیمه نیمه تعطیل. روزنامه ها اول از زیر تیغ ممیزی می گذرند و بعد جنازه شان می رسد روی دکه.شبکه های تلویزیونی خارجی مختل شده اند و رادیو و تلویزیون داخلی لجن می پاشد به در و دیوار.
و ما شنبه ظهر امتحان داریم؛ «تکنولوژیهای نوین ارتباطی»...چه بنویسم در برگه؟ نه موبایل، نه روزنامه، نه رادیو و تلویزیون داخلی و خارجی، این روزها رسانه های نوین خود ماییم.
بر گرده ی اسبانی سیاه می نشینند
که نعل هایشان نیز سیاه است.
لکه های مرکب و موم
بر طول شنل هاشان می درخشد.
اگر نمی گریند بدان سبب است
که به جای مغز سرب در کدوی جمجمه دارند
و روحی از چرم براق
از جاده های خاکی فرا می رسند،
گروهی خمیده پشتند و شبانه
که بر گذرگاه خویش
سکوت ظلمانی صمغ را می زایانند و
وحشت ریگ روان را.
*
چندان که شب فرود می آمد
شب ، شبِ کامل ،
کولیان بر سندان های خویش
پیکان و خورشید می ساختند.
اسبی خون آلوده
بر درهای گنگ می کوفت
و خروسانِ شیشه یی بانگ سر می دادند.
*
ای شهر کولی ها ،
اینک گارد سیویل !
روشنایی های سبزت را فروکش !
کجا گره خوردیم به هم؟ در روزهایی که تبدار دهه 60 بود و کودکی های مان را تاب می داد شاید. با خاطره محو کوپن و شیر خشکهای خوش طعم خواهر و برادرهای کوچک تر و ذوق نوشیدن نوشابه در عروسی های گاه به گاه. تاب می خوردیم با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید..." و با نوای مارش نظامی و صدای آژیر قرمز. نشسته بودیم دور از هم و با هم لحظه می شمردیم برای برنامه خردسالان و غرق می شدیم در کارتونها و حکایتهای تمام نشدنی بچه هایی که همه عمر یا بی پدر بودند و یا به دنبال مادر. دور از هم بودیم و با هم می دیدیم "چاق و لاغر" و "هوشیار و بیدار" و "مدرسه موشها"را، با هم می دویدیم تا تنها سوپر مارکت محله پی بستنی یخی و پفک نمکی و آدامس خروس نشان و اگر پولمان یاری می کرد تخم مرغهای شانسی.
دفترهای 40 برگ تعاونی را با هم ورق می زدیم و با هم خمیازه می کشیدیم در صفهای پادگانی صبحگاهی.آذین بستیم کلاسهای درسمان را برای پیروزی انقلاب و عادت کردیم به چند بار در سال فریاد کشیدن و "مرگ بر" گفتن.بزرگ شدیم با هم،با کتاب فارسی با کتاب علوم و ریاضی و با مثل اسب اساری دویدنهای زنگ ورزش. عظمت وهمناک خدای کلاسهای دینی دوید زیر پوستمان و جهنم را با هم تصور کردیم و بهشت را با هم آرزو. تابستانهای کشدار را سپری کردیم با کلاسهای زبان و رمانهای ژول ورن و آرزوی سفر.
بالغ شدیم با تعصبات رنگ به رنگ و آرمانهای بزرگ،دل دادیم به دومین روز خرداد یا دل بریدیم، خواندیم و خواندیم و خواندیم، ایمان آوردیم، شک کردیم در خفا و در میانه شک و ایمان غرق تست و کنکور و آشفتگی شدیم و پرچم های کانون فرهنگی آموزش به افتخارمان برافراشته شد. دانشگاه را با کتانی و کبودی سپری کردیم.امید بستیم، نا امید شدیم، امید بستیم، نا امید شدیم،امید،نا امید،...
امید بستیم باز، سبز شدیم یا نشدیم خط کشیدیم میان خودمان، میان دهه 60 ای ها. میان این صفحات مجازی هم را یافته ایم و فهمیده ایم که تنها نبوده ایم هرگز از همان روزهای کودکی. دیدیم که خوراکی ها و دلبستگی ها و خاطرات و کارتونها و کتابها و شکها و سردرگمی ها ما را بسته اند به هم، گره خوردیم و هرجا که می رویم رنگ بچه های سالهای 60 را می پاشیم به گوشه و کنار دنیای حقیقی و مجازی و حتی اگر بتازیم به هم باز با همیم، بسته به هم. و لابد روزی در آخرین صفحات باقی مانده از فیس بوک جمع می شویم دور هم (انگار که پیرمردها و پیرزنها توی پارک) و لایک می زنیم نوستالژی های مشترکمان را.
اینها نوشته شد برای خودم که از اضطراب شنبه فلج شده ام، نوشتم که یادم بماند ما بچه های روزگار پینوکیو هنوز به هم بسته ایم هر طرف خط که باشیم. نوشتم که یادم بماند اگر شنبه ام سبز شد یا نشد تنها نیستم برای خندیدن و گریستن،یادم باشد که دشمن نیستیم با هم...حالا می دانم که تنها نیستم.
آدمیزاد اگه از جایی دل کند دیگه کنده از همه جا...نمیشه که آروم بگیره جای دیگه، نمیشه که کامل باشه دیگه...نمیشه که بمونه،نمیشه که برگرده. از خونه که بیرون بزنه هر جا که بره خونه شه و دیگه هیچ جا خونه ش نیست. هر جا باشه کسایی رو می بینه که دوست داره و کسایی که دوستشون داره رو نمی بینه. خودش یه جاست و دلش جای دیگه،دلش جای دیگه ست و فکرش یه طرف دیگه. آدمیزاد اگه از جایی دل کند دیگه کنده از همه جا...رها میشه اما سرگردون، قوی میشه اما تنها.
کولی میشه آدمی که دل می کنه از مکان، کولی میشه،کولی..کولی شده ام...
.jpg)
پایان و آغاز
بعد از هر جنگی
کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند
نظم و نظام
خود به خود بر قرار نمی شود
کسی باید آوارها را از جاده ها کنار بکشد
تا ماشینهای پر از جسد عبور کنند
کسی باید غرق شود
در میان لجن و خاکستر
فنر کاناپه ها، خرده شیشه ها
وکهنه های خونین
کسی باید دیرک را تکیه گاه دیوار کند
کسی باید برای پنجره شیشه بیندازد
و در را جا بیندازد
اینها خوش عکس نیست
و سالها وقت می برد
همه دوربین ها رفته اند
برای جنگی دیگر
دوباره باید پل
و از نو راه آهن
آستین ها پاره پاره خواهد شد
از بالا زدن
کسی جارو در دست
هنوز به یاد می آورد آنچه را که گذشته
کسی گوش می کند
و سر به جا مانده اش را به علامت تایید تکان می دهد
اما همان حوالی
کسانی که از این کارها خسته خواهند شد
شروع می کنند به بو کشیدن وقایع
کسی گاهی
از زیر بوته ای
توجیه های زنگ زده را در می آورد
آنها را به تل زباله ها می افزاید
آنهایی که می دانستند
اینجا جریان چه بوده
باید برای آنهایی که کم می دانند جا باز کنند
و به تدریج برای آنهایی که کمتر و کمتر می دانند
و سرانجام به اندازه ی هیچ
در میان علفهایی که علت و معلول را پوشانده
کسی باید دراز بکشد ساقه ی گندم در میان دندان
و به ابرها نگاه کند
اواخر بهار است، اوایل خرداد..خوش به حال آنان که لمیده اند میان علفهای فراموشی، ما وارثان زمین های مین ایم، بازماندگان خاکریزهایی که این روزها دیگر جدا نمی کنند دوستان و دشمنان را از هم...
* شعر از کتاب آدمها روی پل/ ویسواوا شیمبورسکا
*عکس از مجموعه عکسهای خرمشهر جهانگیر رزمی