من دود کرده بودم از تصور چاه ویل ناخونده ها و نادونسته هام و گیج می زدم و زیر لب فحش میدادم به خودم و سواد نداشته ام که همون اول بسم اللهِ مکتب فرانکفورت گذاشته بودم تو گل. بعد آقای بخش کمدها، لیوان چای کنارش، پشت به کمدها نشسته بود و با حوصله شماره کارتهامون رو می نوشت توی ورقه جلوش و خط می زد، کلیدها رو تحویل می داد و تحویل می گرفت و توی قیافه جاافتاده سیبیلوش دیدم که مکتب فرانکفورت و هابرماس و لوکاچ و گرامشی و امثالهم که سهله،مارکس و هگل و کانت و دکارت رو هم به هیچ جاش حساب نمی کنه! و هرگز..هرگز از ناخونده مردن، دچار وحشت نمیشه.
خیلی ساده و صمیمانه حسادت کردم به اون آرامش مذبوحانۀ دلچسبی که پشت پیشخوان امانات سالن عمومی کتابخونه ملی و در چهره آقای بخش کمدها برقرار بود.
یک روز _دور نیست زیاد_ خفه می شوم از این همه دوستت دارم های ناگفته ی مانده در گلو.می میرم از حسرت این جمله ساده کوتاهی که دفنش می کنم زیر سکوت
یک روز _دور نیست زیاد_ دق می کنم از این همه عشق...این همه افسوس. از خیال اینکه پدربزرگ مرد و نگفتم: دوستت دارم ، مادربزرگ نسیان گرفت و نشنید که: دوستت دارم
یک روز _دور نیست زیاد_ مجنون می شوم از این لب گزیدن ها و نگفتن ها که
مبادا بگویم دوستت دارم را به عابری و ... نه! شرم می کنم
مبادا بگویم دوستت دارم را به رفیقی و ... نه! می ترسم
مبادا بگویم دوستت دارم را به خویشی و ... نه! ساکت می شوم
یک روز _دور نیست زیاد_ می میرم از این همه شرم و ترس و سکوت بی اینکه به آنها که دوستشان دارم گفته باشم: دوستت دارم
به خودمون که نگاه می کنم یاد کارتون سفرهای علمی می افتم؛ اون اتوبوس عجیب و خانم معلم عجیب تر و بچه های جور و واجور که کوچیک و بزرگ می شدن و به هر جایی سرک می کشیدن و هرجایی براشون می شد کلاس درس با اینکه هیچ وقت تو چاردیواری کلاس بند نمی شدن.
حالا شده حکایت ما و این ترکیب دوست داشتنی رفقای قدیم و جدید که کلاسهای ارشد رو خودمون برگزار می کنیم توی خیابونها. پرسه می زنیم،فلافل می خوریم، سینما می ریم، جلسه معرفی و نقد کتاب می گذاریم، تو کلاسهای درسی همدیگه می شینیم، چای می خوریم،چای می خوریم، چای می خوریم و هر چرندی هم که می گیم یک سرش ختم میشه به نظریه های ارتباطات و مطالعات فرهنگی. مطالعات انتقادی و نشانه شناسی و تحلیل گفتمان و... رو نه توی کلاسهای بی سر وته دانشگاه و نه از خلال بحثهای بی ثمر و خمیازه آور که دارم از بین پرسه های وقت و بی وقت و گفتگو های گاهی خنده دارمون یاد می گیرم، از رفقایی مثل خودم.
بی اتوبوس جادویی و بی معلم عجیب، دارم ولگردی های علمی رو تجربه می کنم.