از مهمونی اون قسمتیش رو بیشتر دوست دارم که از وسط جمع می کنی و می خزی واسه خودت گوشه یه اتاقی که هیچ کی توش نباشه، صدای تند موزیک و همهمه رقص و خوشحالی بقیه رو از دور می شنوی و پیشونیت رو می چسبونی به خنکی پنجره و به خودت فرصت میدی که واسه چند ثانیه هم که شده تنها باشی و جدا.
خشمگین که باشی عجیب نیست اگه بتونی صورت عوضی یه آدم عوضی رو با چوب بیسبال یا میله آهنی خرد کنی...حتی اگه شده توی ذهنت؛ ذهن عزیز انتقام گیر،ذهن تسلی بخش...
گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمیماند برپا و استوار،هرگز..هرگز
آنگاه، تمثیلوار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار
در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیدهست بر ستم؟!
آدم اگه آدم باشه با کوله و کتونی نمیره تو مغازه برنج فروشی به یارو بگه "یه برنجی می خوام که به درد پلو پز بخوره و از هم وا نره و اینا ! " که یاروهه هم صاف بره سمت برنج دم سیاه آستانه (یا یه همچین چیزی) و به قرار کیلویی ۳۰۵۰ تومان بهش بفروشه.
آدم اگه آدم باشه و دانشجو باشه باید صاف بره همون ۱۰۰۰ تومنی ها رو برداره خب.راهنمایی گرفتنت چیه مسخره؟ حالا مثلا وا بره چی ازت کم میشه؟!
آدم باش!
تموم اون بازیهای درخشان به کنار. تموم اون لحظه هایی که همراه کاراکترها گیج می شدی،کم می آوردی،بغض می کردی و کلافه می شدی...همه اینها به کنار.
"درباره الی" حکایت حقیقت عریان دموکراسی بود؛ با هم می خندیم،با هم اشک می ریزیم و البته با هم سکوت می کنیم به نفع اکثریت،گور پدر حقیقت. با هم به لجن کشیده می شیم،با اکثریت آرا.
* این هم نتیجه بحث سردرد آور پس از تماشای فیلم با ایشون
فاطمه فقط یک گپ شاید یک ساعته بود روی یکی از نیمکتهای پارک خانه هنرمندان
نیکو فقط یک سلام و علیک ساده و کوتاه بود توی دانشگاه
زهرا فقط ... هیچی! حتی همان گپ و سلام و علیک هم نبود،دید و بازدیدهای وبلاگی و مجازی
هی فکر می کنم این سه دخترک نادیده و ناشناخته را چرا باید آنقدر زیاد و عجیب دوست داشته باشم که انگار رفیق گرمابه و گلستانم بوده اند...انگار روزی،جایی با آنها بوده ام و با آنها بزرگ شدم؟
آهای شما سه نفر! اعتراف کنید؛ کی هستید که این همه آشنایید؟
Don corleone:
«I'll make him an offer he can't refuse.»