تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
در حاشیه
 

از مهمونی اون قسمتیش رو بیشتر دوست دارم که از وسط جمع می کنی و می خزی واسه خودت گوشه یه اتاقی که هیچ کی توش نباشه، صدای تند موزیک و همهمه رقص و خوشحالی بقیه رو از دور می شنوی و پیشونیت رو می چسبونی به خنکی پنجره و به خودت فرصت میدی که واسه چند ثانیه هم که شده تنها باشی و جدا.

 

 

+ نوشته شده در 0:39 توسط آپاچی
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
جنایات ذهنی
 

خشمگین که باشی عجیب نیست اگه بتونی صورت عوضی یه آدم عوضی رو با چوب بیسبال یا میله آهنی خرد کنی...حتی اگه شده توی ذهنت؛ ذهن عزیز انتقام گیر،ذهن تسلی بخش...

 

+ نوشته شده در 14:12 توسط آپاچی
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
والا پيام‌دار، محمد!

گفتی كه یک ديار
هرگز به ظلم و جور
نمی‌ماند برپا و استوار،هرگز..هرگز

آن‌گاه، تمثیل‌وار
کشيدی عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار

در تنگ پرتبرک آن نازنین عبا،
- دیرینه! ای محمد!
جا هست بیش و کم،
آزاده را
که تیغ کشیده‌ست بر ستم؟!

+ نوشته شده در 8:48 توسط آپاچی
شنبه هفدهم اسفند 1387
دم سیاه آستانه
 

آدم اگه آدم باشه با کوله و کتونی نمیره تو مغازه برنج فروشی به یارو بگه "یه برنجی می خوام که به درد پلو پز بخوره و از هم وا نره و اینا ! " که یاروهه هم صاف بره سمت برنج دم سیاه آستانه (یا یه همچین چیزی) و به قرار کیلویی ۳۰۵۰ تومان بهش بفروشه.

آدم اگه آدم باشه و دانشجو باشه باید صاف بره همون ۱۰۰۰ تومنی ها رو برداره خب.راهنمایی گرفتنت چیه مسخره؟ حالا مثلا وا بره چی ازت کم میشه؟!

آدم باش! 

 

+ نوشته شده در 16:12 توسط آپاچی
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
درباره "درباره الی"
 

تموم اون بازیهای درخشان به کنار. تموم اون لحظه هایی که همراه کاراکترها گیج می شدی،کم می آوردی،بغض می کردی و کلافه می شدی...همه اینها به کنار.

"درباره الی" حکایت حقیقت عریان دموکراسی بود؛ با هم می خندیم،با هم اشک می ریزیم و البته با هم سکوت می کنیم به نفع اکثریت،گور پدر حقیقت. با هم به لجن کشیده می شیم،با اکثریت آرا.

 

* این هم نتیجه بحث سردرد آور پس از تماشای فیلم با ایشون

 

+ نوشته شده در 0:14 توسط آپاچی
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
این سه نفر
 

فاطمه فقط یک گپ شاید یک ساعته بود روی یکی از نیمکتهای پارک خانه هنرمندان

نیکو فقط یک سلام و علیک ساده و کوتاه بود توی دانشگاه

زهرا فقط ... هیچی! حتی همان گپ و سلام و علیک هم نبود،دید و بازدیدهای وبلاگی و مجازی

هی فکر می کنم این سه دخترک نادیده و ناشناخته را چرا باید آنقدر زیاد و عجیب دوست داشته باشم که انگار رفیق گرمابه و گلستانم بوده اند...انگار روزی،جایی با آنها بوده ام و با آنها بزرگ شدم؟

آهای شما سه نفر! اعتراف کنید؛ کی هستید که این همه آشنایید؟

 

+ نوشته شده در 14:13 توسط آپاچی
سه شنبه ششم اسفند 1387
اسکار را تقدیم همین یک صحنه می کنم

 

Don corleone:

«I'll make him an offer he can't refuse.»

 

+ نوشته شده در 4:46 توسط آپاچی