تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
با تشکر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
 

در راستای حمایت همه جانبه از سانسور و ممیزی آثار سینمایی در ایران که همانا باعث شکوفایی،تشدید قوه خلاقه، بروز استعدادهای نهفته،پیدایش نگاه نو،پرورش رندانگی و غیره ی فیلمسازان در به تصویر کشیدن صحنه های عاشقانه می شود توجه حضار گرامی را جلب می کنم به صحنه "بوسیدن راننده مینی بوس همسرش را" در فیلم کم نظیر "نیوه مانگ" ساخته بهمن قبادی.

 

 

+ نوشته شده در 1:13 توسط آپاچی
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
ای کشک سابان جهان!
 

همزمان با فرا رسیدن خجسته ایام ولنتاین ما کماکان می رویم کشکمان را بسابیم...شما چطور؟

(با یادی از دختر دایی هه که هر سال به ناچار عشقمان را به او ابراز می داریم!)

 

+ نوشته شده در 3:31 توسط آپاچی
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
این هم از ده شلمرود
    

سه هفته پیش زنگ زدم بهش تا برای نوشتن گزارش «در حلقه رندان» ازش کمک بگیرم و امروز سردبیرم زنگ می زنه که خیلی فوری روی یک گزارش در مورد زندگی و مرگش کار کنم. تا به حال این حس رو تجربه نکرده بودم، حس مرگ یک مصاحبه شونده رو. مصاحبه شونده ای که لا به لای همه شعرها و کتابهای دوران کودکی ات حضور داشته و تو نمی شناختیش.

«منوچهر احترامی درگذشت» از صبح چهره مزین به اون سیبیلهای با مزه اش جلوی چشمه و تعجب می کنم که هنوز هم تیکه تیکه شعرهای «حسنی نگو یه دسته گل » رو از حفظ دارم. امشب چند دقیقه ای فرصت بذاریم به احترام احترامی و کودکی هامون سری به ده شلمرود بزنیم...سفرش به خیر و جاش کنار سماور ملکوتی گل آقا و در جوار عمران صلاحی محفوظ باد.

 

توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
 نه  مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام... (ادامه)

 

+ نوشته شده در 17:24 توسط آپاچی
یکشنبه بیستم بهمن 1387
بالقوه ای که بالفعل نشد

 

فلش بک بالفعل: یارو مامور حمل پول با یه لبخندی به همکاراش میگه: "بذارین اینا رد شن خطری ندارن." میخندن و راه باریک بین ماشین پر از پول و در بانک رو باز می گذارن تا ما سه تا دخترا رد شیم. ما از این حرف حرص می خوریم و بدون آزار راهمون رو ادامه می دیم.

فلش بک بالقوه: یارو مامور حمل پول با یه لبخندی به همکاراش میگه: "بذارین اینا رد شن خطری ندارن." میخندن و راه باریک بین ماشین پر از پول و در بانک رو باز می گذارن تا ما سه تا دخترا رد شیم. ما لبخندی می زنیم و تا بیان بفهمن چی به چیه همزمان سه تا وینچستر از زیر مانتوهامون در می آریم، حساب مامور بانکها رو می رسیم و با کیسه های پول می زنیم به چاک.

 (یعنی دلم می خواست اون لحظه قیافه هاج و واج یارو رو می دیدم...قبل شلیک حتما بهش می گفتم: "هی رفیق زیادم مطمئن نباش " و بعد بنگ بنگ بنگ...)

 

+ نوشته شده در 22:12 توسط آپاچی
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
هلیا

تا همین دیروزهای نه خیلی دور، دختر عمه با چتری های قشنگ توی پیشانی اش خم می شد روی صفحات "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" و غرق می شد میان واژه ها و امروز خم می شود روی دخترک دو روزه اش و صدایش می کند: "هلیا! عزیزم..." و غرق اش می شود.

هلیای کوچک، دست کوچکش را حلقه می کند دور انگشت اشاره من و می بینم که معجزه همین است، قدرت همین دستهای کوچکِ ساده ی معصوم.




+ نوشته شده در 3:9 توسط آپاچی
دوشنبه هفتم بهمن 1387
جنونی داشتم زین پیش...
 

دوره دبیرستان و پیش دانشگاهی پر از شعر بود. غلتیدن لا به لای ادبیات بود. ساعتهای درسی به فاعلاتن فاعلاتن فاعلن می گذشت، به لف و نشر ، مجاز جزء به کل و مدح شبیه زم. بحثهای لجبازانه بر سر تفسیر ابیات فردوسی بود و ذوق مرگی به وقت خواندن خوان هشتم اخوان با صدای بلند. معنا کردن جمله های کوتاه و فریبای بیهقی: " و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور..."

وقت معنای لفظ به لفظ و نکته کنکوری گفتن معلم، سر خوردن دستها از زیر مقنعه بود به سوی گوشها که نمی خواستند بشنوند معنای کلمات رو و زمزمه آروم لبها که می خواستند شعر رو بی توضیحات اضافه ببلعند. به کشف وحشی بافقی می رفتیم و فخرالدین عراقی . روزهای قبل از کنکور خالی می شدند از تست و حاشیه کتابها پر از حافظ و سعدی و نظامی.

دلم هوای کتاب تاریخ ادبیات و آرایه های ادبی رو کرده، وزن شعرها و آرایه ها از یادم رفتن، نمی دونم چی به سر اون همه ردیف و قافیه اومد.شعر رو انگار که جایی گم کرده باشم. دلتنگش شدم و می دونم که دیگه حتی برای مشاعره هم بیت کم میارم.

 

* نام پست برگرفته از این بیت وحشی بافقی است:

جنونی داشتم زین پیش، بازم آن جنون آمد / مرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد

 

+ نوشته شده در 19:47 توسط آپاچی
چهارشنبه دوم بهمن 1387
مانیفست چو
 

          


وقتی که براتیگان به دست تکیه داده بودم به دیوار و هر از گاهی سر از روی "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" بلند می کردم تا ببینم کی صف نیم دایره ای مون پیش میره و اتاقک فروش بلیت مثل دروازه کارتون فوتبالیستها از پس انحنای ساختمون تئاتر شهر ظاهر میشه، می دونستم که قراره نمایش خوبی ببینم. می دونستم که کارگردان و بازیگرهاش رو دوست دارم ولی نه انتظار اجرایی اینقدر زیبا رو به زبان انگلیسی داشتم و نه انتظار این همه خلاقیت رو در به تصویر کشیدن داستان "چو"، قاتل 32 نفر از دانشجویان دانشگاه ویرجینیا تک .

باید به محمد رحمانیان تبریک گفت بابت همه زحماتی که از سال پیش تا به حال برای به روی صحنه رفتن این تئاتر کشیده و البته به مهتاب نصیرپور، سیما تیرانداز، هومن برق نورد، افشین هاشمی و به خصوص اشکان خطیبی و ترانه علیدوستی به خاطر بازیهای روان و جذاب و البته احمد آقالو که حتی پس از مرگ هم صحنه رو ترک نکرد. 


مرتبط:

درختان بی اجازه شما سبز می شوند / گزارش تصویری کسوف از اعتراض گروه تئاتر پرچین، زمستان 86

مانیفست: رحمانیان-چو / نگاهی به اجرای مانیفست چو


+ نوشته شده در 22:10 توسط آپاچی