انگار که از وسط قصه های زویا پیرزاد بیرون زده باشد. خانوم به گمانم 40 سال داشت، صورت و صدایش هر دو آرام بودند. با همان آرامش کنار من، توی اتوبوس خط همت- چیتگر نشسته بود و یک کیسه پر از نان فانتزی را توی دستش گاهی جا به جا می کرد. خانم چهره دلنشینی داشت ار آنها که آدم خوش دارد هی گوشه چشمی نگاهشان کند.
حالا از دیروز به این فکرم که این شرم بی معنی چه بود که مانعم شد؟ چرا پیش از پیاده شدن، آهسته به او نگفتم: ببخشید خانوم، شما چقدر زیبایید!
Lila Culpepper: Tell me I'm good.
Sam Foster: You're good.
Lila: Tell me they'll remember me.
Sam: Who's 'they'?
Lila: [almost asking] The world.
Sam: Is that what you want?
[beat]
Sam: The world will remember you
گاهی (یا شاید بیشتر از گاهی) دیالوگهای ماندگار فیلمها اونایی هستند که تو بیشتر درکشون می کنی. اونایی که انگار با قلم تو ، با فکرهای تو، برای تو نوشته شدند.
زهرا جایی در پستی گفته بود که "...زنی میان من و نگار ایستاده بود و قفسهی رمانها را نگاه میکرد. خم شدم به جلو و انگار بخواهم مهمترین خبر عالم را از پشت آن مانع، به نگار بدهم گفتم اگر خود این پیرمرد بمیرد شک نکن دق میکنم. مهم بود. در آن لحظه مهم بود. نگار گفت من هم..."
این حرفها که زهرا اون موقع نوشت رو نمی دونم چطور اما اونقدر خوب بیان کرد که میشه به عنوان ساده ترین و کامل ترین تعریف مشتری های کتابفروشی انتشارات امام مشهد از احساسشون به آقای ریزنقش و مهربان کتابفروش به رسمیت شناخت.
آقای کتابفروش ما مثل کتابفروشهای روشنفکر تهران نیست البته(یا حتی مثل دانشجوهای همه چیز دان این روزها)، ته ریش داره با لباسهای ساده روشن، سیگار نمی کشه و بعید می دونم عادت به قهوه خوردن داشته باشه. نشنیدم که بین صحبتهاش یک خط در میون از فیلسوفها و جامعه شناسها نقل قول بیاره و ندیدم _هرگز_ که هنگام صحبت با مشتری های کتاب خون و اهل مباحثه ،دانسته هاش رو مثل سیلی به صورت آدمها بکوبه اما شنیدم و دیدم که بی نیکوتین و کافئین فکر روشنی داره و بی کپی-پیست کردن عقاید اندیشمندان محبوب، آدم محبوبیه و فاصله میون چهارراه دکترا و سه راه ادبیات رو برای کتابخونهای شهر با کتابفروشی و تواضع تمام نشدنی اش معنا می کنه.
* این پست بی بهانه نوشته شد، تنها ادای دینی است به مرد کتابفروش و قفسه های کتابش که آرامش بخشند.
حالا بعد از حضرتش (اسکورسیزی) این تیم برتون هستش که در حد نفس و تو خودت قند و نباتی و اینا در قلب ما جا باز کرده است.
ای دارندگان ماشینهای لباس شویی بر روی زمین با غرور راه مروید و با آنان که رختها در تشتها می شویند به خشوع و مهربانی رفتار کنید که آنان به ملکوت خدا نزدیک ترند.