اگر که قرار بود ذره ای نبوغ و استعداد برای خودم انتخاب می کردم، دلم می خواست که اون سر سوزن نبوغ و استعدادم در زمینه فیزیک باشه. اگر که قرار بود، وزنه دانستنی ها و توانایی هام، به جای علوم انسانی به سمت علوم ریاضی میل می کرد و همون رتبه کنکور رو می تونستم توی گرایش ریاضی داشته باشم، به جای مهندسی های رنگارنگ، فیزیک محض رو انتخاب می کردم.
خاطره اون آزمایشگاه کوچک پر از عدسی و کتاب بازی با نور و مجموعه کتابهای علمی ایزاک آسیموف هنوز باهام هستند، هنوز وقتی کسی از فیزیک حرف میزنه همون طور مست میشم و گیج و اخبار آزمایش فرضیه پیدایش جهان (×) رو که دنبال می کردم انگار میانه جمعی باشم که همراه با ضرب دف، شورانگیزترین غزلهای مولانا را به آواز خوش بخوانند.
من که تماشاگرم و سقف هنرم دنبال کردن مستندهای کیهانی و مطالعه "نسبیت به زبان ساده" است ولی بخیل هم نیستم لذتی داره این علم که نوش جان عالمانش باشه، فیزیکدان نیستم اما...
نیمه دوم مسابقه فوتبال ایران و اوکراین در پارا المپیک، داور جلوی پای دروازه بان تیم اوکراین خم شد و بند کفشش رو براش بست، دروازه بان و تماشاچیان به افتخارش کف زدند.
چیزی هست در بازیهای پارا المپیک که اون رو از مسابقات المپیک به مراتب جذاب تر می کنه. یک روح انسانی قدرتمند بر کل این بازیها حکم فرماست، همون چیزی که بازیهای المپیک داره کم کم از دستش میده.
بازیهای پارا المپیک رو ببینید. آدمهایی رو ببینید که با صندلی های چرخدار،پاهای مصنوعی،عصاها و چشم بندهاشون می دوند،می پرند،گل می زنند و باید اعتراف کنیم که توی این روزگار،با بودنشون آبروی همه ما رو می خرند.
باید هم جلوی پاشون زانو زد، باید که دست کم بند کفش هاشون رو بست.
اینکه بوی پاییز بیاد و قرار باشه که آدم نصفه و نیمه بازم مقیم مرکز بشه، نمی دونم باید بگم حال خوبی داره یا نه، به خصوص که آدم از قبولی نصفه و نیمه حضوری اش هم دل چرکین باشه کمی.
دفعه اول، شب اول که لا به لای اشکهای گاه به گاه هم اتاقی های ۱۸ ساله که از خونه دل کنده بودن من بی خوابی به سرم زده بود از خوشحالی، سفرم به مرکز تجربه مرموز و عجیب یه آدمی بود که هیچ چیز اونجور زندگی کردن رو نمی شناخت و می خواست به اکتشاف بره، اولین انتخابش رو کرده بود و زده بود وسط خال و تا اون دور دورها افق روشن می دید.
این دفعه، سفرم سفر آدمیه که داره میره به سمت جایی که می شناسه، بی حس اکتشاف و کمی هم شاید برای فراموشی، با جای خالی دخترهایی که شب دوری از خونه یواشکی گریه می کردند، سفر آدمی که آخرین انتخابش یه جایی حول و حوش کناره های سیبل فرود اومده و حالا افقش هرچند هنوز روشن اما گاهی توام شده با ابر و رگبارهای پراکنده.
اما خب همین که بوی پاییز میاد و مانتوی سورمه ای و کفش قرمز بازم جای شکر داره، حالا گیریم که همه اش نصفه و نیمه باشه!

عکس از اینجا
فقط یک نفر دیگه رو توی این دنیا نشونم بدین که مثل این آقای سمت چپی، حتی سایه اش هم دوست داشتنی تر از بقیه سایه ها باشه.
البته که رسانه ملی قبلا هم نشون داده بود، موازین و معیارهای پخش تصاویر گاهی منعطف تر از حد نرمال میشن و حد و مرزها و خط قرمزها قابلیت کش اومدن هم دارند. مدال طلای هادی ساعی هم بهانه ای شد که دوستان از شدت ذوق مرگی بلاخره بی خیال خانمهای خندان و آستین حلقه ای پوش چینی بشن و مراسم اهدای مدال رو کامل پخش کنند.
لذت بردم از مسابقه ساعی. از اون اعتماد به نفس و تکنیک و خونسردی و کاش که لذت مسابقه همراه با اعلام داور به پایان نمی رسید. حدود نیم دو جین آهنگهای ورزشی/ حماسی باد کرده در آرشیو صدا و سیما رو شنیدیم. همراه با کف زدنها و خوشمزگی های جناب خیابانی باید سعی می کردیم فراموش کنیم اون همه خفتی که این المپیک برامون داشت، لشکر شکست خورده ای که حالا یک قهرمان داره که پشتش پنهان بشه و مدیران ورزشی که قراره آویزون بشن به یک مدال طلا و سعی کنن که باز بالا بکشند خودشون رو، بالاتر.
پیروزی ساعی نوش جون خودش و کسانی که براش زحمت کشیدن. صدا و سیما و آهنگهای حماسی و غرور ملی و حضرت علی آبادی که ول معطلند.