اما هنوز هم سالی یکبار میرم به دیدن چراغونی کوچه بغلی خونه مادربزرگه...به دلخواه و نه از روی عادت، انکار نمی کنم.
خدا به سر شاهده که من نمی خواستم، من دنبالش نرفتم، یه روز چشم باز کردم دیدم نشسته رو به روم و داره چشمک می زنه.
من نمی خواستم ببینمش، اصلا قصد کرده بودم که وقتم رو اینجوری تلف نکنم ولی اگه شما باشید وقتی یهو ببینید سریال lost روی هارد کامپیوتر موجوده ازش چشم می پوشید؟ نه خدا وکیلی چشم می پوشید؟ من الان روزهاست خواب و کار و زندگی واسم نمونده که! مطالعه و وبلاگ نویسی و بیرون رفتن و اینا همه تعطیل شده تا من دو فصل از این لعنتی رو ببینم بعد تازه فهمیدم که فصل 3 و4 اش رو نداریم دیگه.
الان دیگه دارم استخون درد میشم، خدا نصیب نکنه.
مدتها است که دیگه آسودگی قدم زدن بر روی یک زمین سفت و محکم رو حس نمی کنم . از اون آدم مطمئن و گاهی حتی متعصب قبلی ذره ذره تبدیل شدم به آدم نسبی نگر و شکاک و دو دلی که دیگه فرق درست و نادرست و راست و دروغ رو تشخیص نمیده.
گاهی فکر می کنم خب خوبه کسی که در مورد مذهب و سیاست و ادبیات و هنر و فوتبال و... دچار موضع "مرغ یک پا داره" بود حالا یاد گرفته که هر مسئله ای رو میشه جور دیگه ای هم دید و گاهی _شاید هم خیلی بیشتر از گاهی_ حالم از این همه تعلیق بهم می خوره، دلم سوالهای با جواب می خواد، دلم گاهی برای ذره ای از اون اطمینانها و حتی کمی از اون تعصبها تنگ میشه، گاهی واقعا دیگه خسته میشم از این نسبیت.
مدتهاست که دیگه نه اینور خط ام نه اون طرف، انگار به جای زمین، روی هوا قدم می زنم، هوای رقیق.
( همه اینها رو نوشتم تا بلکه یادم بره که در مورد نوشتن یا ننوشتن از یعقوب مهرنهاد هم شک کردم.)
اگه هر شهری در طول سال یک بازه زمانی آس داشته باشه اون آس برای مشهد شبهای نیمه تابستونه؛ شبهایی که شهر تا صبح نمی خوابه.
در شبهای تابستون چیزی هست که باعث میشه این شهر با همیشه فرق داشته باشه و خیابونهاش هم. دخترها با شالهای رنگ و وارنگ، رستورانها و فست فودهای شلوغ، عروس کشونهای شب و نیمه شب، بازارها، نور و شلوغی و ترافیک سنگین . اطراف حرم پر میشه از لباسها و لهجه های مختلف و پارکها مملو از چادرهای مسافرتی. مشهد کارناوال بزرگی میشه از نور و صدا، تا نیمه های شب، تا خود صبح.
شبهای تابستونی چیزی در شهر پیدا میشه که مشهد رو فراتر از چیزی که می خوان باشه میبره. فراتر از یک زیارتگاه مطلق، فراتر از امام جمعه ای که عزم کرده نقش "بازگشت حسنی" رو بازی کنه، فراتر از کاسبهای سرگردنه گیر و مسافرکشهای مسافر کٌش. اون روی قدرتمند زندگی رو میشه دید در شهر بدون تئاتر و بدون کنسرت وقتی که رقص و خنده و موسیقی با آدمها و ماشینها به خیابون میاد.
گذرتون اگه به این طرفها افتاد، فراموش نکنید که خیابون گردی های دیرهنگام رو از دست ندید در شهری که شبها بیداره.
نمی دونم چرا داشتم به این فکر می کردم که اگه قرار باشه بمیرم و قبلش این بخت رو داشته باشم که آخرین غذام رو انتخاب کنم، میرم سمت کدوم غذا؟ کدوم طعم می تونه خوب ترین یادگاری سفره های رنگ و وارنگ باشه؟
به ماکارونی با سس تند فکر کردم، دلمه برگ، استامبولی با ماست، کتلت و یه عالمه سبزی، استیک با سس قارچ، دیزی، ساندویچ زبون با سس مایونز، قورمه سبزی و... هرچی که دوست داشتم اومد تو فکرم ولی آخرش یه نتیجه جالبی گرفتم.
فکر کنم که دوست دارم آخرین غذام نون سنگک با پنیر لیقوان باشه همراه گوجه،خیار و ریحون و یه لیوان چای داغ.