تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
یکشنبه سی ام تیر 1387
مانکنهای بی نوای سرزمین من
                      

شاید بهتر باشه که آقای وزیر ارشاد و سایر آقایان عزیزی که لطف دارند نسبت به زنها و جشنواره "زنان سرزمین من" را به راه انداختند کمی واضح تر بیان کنند که منظورشان سرزمین ماست یا آنها؟ و لباسهایی که بر تن این نیمه مانکنهای بی نوا پوشانده اند و روی سن سالن خالی از جمعیت حجاب، هلشان داده اند جلوی لنز دوربین عکاسان، قرار است پشتوانه ما باشد برای انتخاب لباس ملی_ اسلامی؟

آقای وزیر که نگران آن جوانانی هستند که نامه می نویسند به ایشان که "ما وقتي براي خريد لباس به مغازه‌ها مراجعه مي‌كنيم آن لباسي را كه متناسب با شئون عادت شده در خانواده است پيدا نمي‌كنيم و در اين زمينه كاناليزه مي‌شويم كه حتما بايد يك لباس را بپوشيم" نگاهی بیاندازند به این شبه فشن مضحکی که به نام "نمایش زنده لباسهای اسلامی" به راه انداخته اند تا خدمتشان عرض کنیم که لطف عالی از سر ما کم، شما بی زحمت شرتان را محدود کنید به همان امور مربوط به ممیزی کتاب و تصویب پوستر و طرح جلد و سانسور و... لباس را دیگر بی خیال شوید لطفا!

 

* گزارش تصویری ایسنا: 1 و 2

 

+ نوشته شده در 12:29 توسط آپاچی
شنبه بیست و نهم تیر 1387
کاش به دریا زده بودی هامون

 

شاید اگر که مرگ کمی نزدیک تر بود به ما و مهربان تر، اینهمه آشفته نمی شدیم پس از شنیدن خبر "فلانی مرد." شاید اگر که گورستانهای ما هم سبز می بودند و خاکی نبودند و اگر نبش خیابانهامان بودند و دور نبودند از شهر و از خانه هامان، اینقدر بغض نمی کردیم که "فلانی مرد." بعد شاید فکر می کردیم که خوب فلانی که جای دوری نمی رود، همینجاست، همین نزدیکی ها.اما فلانی ها هی می میرند و گورستانهای سرد و خاکی مان هی بزرگ تر می شوند و دورتر.

کاش به دریا زده بودی هامون، نه به خاک...این خاک...نه! مرگ مهربان نیست با ما.

 

+ نوشته شده در 16:6 توسط آپاچی
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
بدون جدول مندلیف

 

بچه که بودم، نمی دونم به خاطر کتابهام یا به خاطر اون کارتون "مشاهیر بزرگ جهان" بود که فکر می کردم، علم یعنی یک آزمایشگاه با کلی لوله های آزمایش پر از محلولهای رنگی. فکر می کردم که علم یعنی رسیدن به جواب یک سوال.

سال پیش بود که یاد تصورات گذشته ام از علم افتادم. وقتی که با دختر دایی و دوست مشترکمون می رفتیم کتابخونه واسه درس خوندن و آماده شدن برای کنکور ارشد. یکی شون می خواست معماری کامپیوتر بخونه و اون یکی هوش مصنوعی. درسهای سختی داشتن، با فرمولهای جور و واجور اما دست آخر از کتابخونه که بیرون می زدیم با هم به یک جواب مشترک رسیده بودند. واسه من اما پایان مطالعه روزانه تازه آغاز کلی سوال بود.نه قانونی در کار بود، نه جدول مندلیفی و نه "اگر x مساوی فلان پس نتیجتا y می شود مساوی بهمان" ای.

جای لوله های آزمایش رو آدمها گرفتند که خود من هم عضوی از اونها بودم که معلق می موندم بین اون همه فرضیه و نظریه. هیچ جواب قاطعی نبود، هیچی. هر جوابی شروع یک سوال دیگه بود و اینجوری شد که دیدم در حوزه علوم انسانی که وارد میشی علم یعنی سوال پرسیدن، نه جواب دادن. یعنی شک کردن و بیشتر شک کردن، گیج شدن و بیشتر گیج شدن. یعنی خودت رو بذاری وسط و با همه عقیده ها محک بزنی و هی بیشتر و بیشتر دچار وسواس فکری بشی.

باور کنید که آدمیزاد گندترین لوله آزمایشگاهیه که تا حالا دیده شده. گندترین، غیر قابل پیش بینی ترین، هیجان انگیزترین، بهترین،بدترین، مایوس کننده ترین، زیباترین و کلی صفت متناقض دیگه ای که بشه تصور کرد.

 

+ نوشته شده در 1:40 توسط آپاچی
جمعه بیست و یکم تیر 1387
مفاهیم خرد ؛ روبانهای زیبای رنگی

 

مفاهیمی هستند که با تمام جلال و جبروتشون از پیوند دادن ما به هم عاجز می مونند، شاید اونقدر بزرگ و پیچیده اند که ناگزیر ما رو در جبهه های مقابل هم قرار میدن. هرگز نمیشه دور یک میز نشست و با آرامش خاطر و لبخند از سیاست و مذهب صحبت کرد، ایدئولوژی های جور و واجور ما مثل طنابهایی هستند که ما بهشون چنگ زدیم و ازشون بالا میریم (یا لیز می خوریم شاید!) و کمتر پیش میاد که تو یک جمع 10 نفره همه معتقد به یک مشی واحد باشند و یک طناب مشترک.

همینه که بحثهای ایدئولوژیک _ تازه با فرض اینکه همه طرفهای بحث آدمهای منطقی و روشنی باشند _ ممکنه نتایج تئوریک خوبی برای شرکت کنندگان داشته باشند اما قدرت کمی برای ایجاد یک ارتباط خوشایند انسانی دارند، چون (از نظر من البته) انسانها برای ایجاد رابطه نسبتا کامل و بدون سوء تفاهم نیاز به مفاهیمی ساده تر، کوچک تر و حتی بی اهمیت تر دارند.

برای نسل ما نشستن دور هم و از مذهب و سیاست و فلسفه و حتی هنر و ادبیات صحبت کردن کار ساده ای نیست. نمی تونیم  و قرار هم نیست که هرگز بر سر مفاهیم پرطمطراقی مثل انقلاب، جنگ، اصلاحات، اسلام، فقه، چپگرایی، روشنفکری،تئوری مرگ مولف ، پست مدرنیزم و ... به تفاهم برسیم ، یک اصطلاح ساده لغوی مثل "فمینیسم" یا "روشنفکری دینی" در ذهن هر کدوم از ما به شیوه خودمون رمزگشایی میشه و بازتابهای مختلفی رو هم در پی داره.

اینجاست که ما برای دور هم نشستن و داشتن یک ارتباط دلچسب محتاج میشیم به مفاهیم خرد  و به ظاهر بی اهمیتی که می تونیم به راحتی بر سرشون به توافق برسیم و برای همین باید سرک بکشیم به حوزه های معنایی مشترک ایام کودکی، اونجا همیشه میشه یک معنای مشترک پیدا کرد؛ پفک نمکی مینو هست با اون رنگ نارنجی که دور تا دور لب و دهنمون رو می پوشوند، سرندپیتی هست و شاهزاده خانومی که هیچ وقت ندیدیمش، مادر پیدا نشده هاچ هست و بامزی. بستنی دوقلوهایی که تازه اومده بودن، نوشمکهایی که تا ته حلق آدم رو صورتی می کردن و اون کبوتری که پرده قرمزی رو کنار میزد و پسربچه ای که با دیدن نوشته برنامه کودک به هوا می پرید و  همونجا معلق می موند. رنگ قرمز مداد گلی های مدرسه، دفتر چهل برگهای تعاونی و هزار جور مفاهیم ریز و کوچولو که در ذهنهای ما معانی مشابه ایجاد می کنند و باعث میشن که ما قادر به تشخیص همنسلهامون باشیم، کسانی که شاید نتونن بر سر شخصیت حقیقی دکتر شریعتی با هم به توافق برسن اما اسم مدرسه موشها که بیاد، همه با لبخند در یک جبهه معنایی مشترک قرار می گیرند.

این مفاهیم ساده طنابهایی نیستند که بتونیم ازشون بالا بریم اما روبانهای رنگی و زیبایی هستن که ما رو بهم متصل می کنن، نخهای نازکی که ما رو کنار هم نگه میدارن.

 

+ نوشته شده در 23:14 توسط آپاچی
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
Life is beautiful
 

                

( آبدوغ خیار/ طبخ و سفره آرایی از نگارنده)

 

پیام اخلاقی: زندگی زیباست،حتی در تابستان!

برچسب: خود "نجف" بینی 

 

+ نوشته شده در 3:24 توسط آپاچی
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
من هم چه گوارا هستم

 

"گلی ترقی" در درآمد چاپ دوم کتابش ؛"من هم چه گوارا هستم" نوشته: «سی و دو سال از چاپ این مجموعه می گذرد.تمام شده و در بازار نایاب و چه بهتر. دوستشان ندارم...داستانها متعلق به دوره جوانی من است...داستانهای این مجموعه لبریز از خشمی مجهول و ناپخته اند و با من کنونی هزاران فرسنگ فاصله دارند...»

خب راست گفته، نثر داستانهای این کتاب قوت دیگر کتابها را ندارد، به آن روانی و دلچسبی هم نیست اما همان «خشم مجهول و ناپخته» اش یقه آدم رو می گیره...یا شاید بهتره بگم، یقه من رو گرفت. داستان اول (من هم چه گوارا هستم) روایت آقای حیدری که در مسیر همیشگی بردن نهار بچه هاش، روزی در آستانه 40 سالگی به خود میاد و می بینه که از اون سخنرانی های آتشین و آرمانها و آرزوهاش هیچ چیز برجا نمونده، روزی به خودش میاد که تبدیل شده به یک پدر خانواده، با لیستهای خرید و مناسبات خانوادگی و قابلمه غذای بچه ها که رسوندنش به مقصد مهم ترین وظیفه هر روزشه.

چند وقتی بود که دچار این سرخوردگی شده بودم ، دچار حسرت آرزوهایی که داشتم و چند وقتی بود که هر روز شمعی بر مزار 18 سالگی ام روشن می کردم؛ سن خیالهای خوش و آرزوهای بزرگ. خوندن این داستان یکباره مثل یک آیینه تمام قد جلوی روم ظاهر شد که ؛ یعنی این آینده منه؟ آینده خیلی ها مثل من؟ یک روز چشم باز می کنیم و می بینیم قاطی همه آدمهای دیگه شدیم...مثل همه آدمهای دیگه.

اون وقت حالا چند وقتیه دارم از این فکرهای خودم خجالت می کشم...یعنی اصلا از این جور فکر کردنهای خودمون. برگشتم و دیدم که در 24 سالگی مهر باطل شد زدم رو شناسنامه خودم که چی؟ چرا اینقدر زود خودمون رو بازنشست می کنیم؟ می شینیم ساعتها فکر می کنیم به آرزوهای نوجوونی و به ایام کودکی و آه می کشیم. دیدم که دارم بهانه میارم، اصل موضوع اینه که نشستن و آه کشیدن ساده تر از دویدن و جنگیدنه...آره دقیقا همینه ! تنبلیم رو پیچیدم لای هزار جور بهانه های چرند و هی میگم یادش به خیر 18 سالگی! چون می دونم که یک دنیا کار ناتموم هست که اگه بخوام انجامشون بدم حتی وقت آه و ناله هم پیدا نمی کنم. چون با این همه ادعا، ناخودآگاه تن دادم به اون حکم بازنشستگی معروفی که تو این مملکت خیلی زود میذارن کف دست آدم. تن دادم به اینکه 24 سالگی در حسرت 18 سالگی باشم و لابد 30 سالگی در حسرت 24 سالگی و 40 سالگی در حسرت 30 سالگی و ...

حالا دیگه یه خورده از این مسخره بازی خجالت کشیدم...بین شماها هم اگه کسی مثل من پیدا میشه یه ذره از خودش خجالت بکشه! یا باید پاشیم و یه تکونی به این روزهامون بدیم و از حال فراخی فاصله بگیریم یا نرم نرمک جسد آرزوهامون رو با دست خودمون توی گور بذاریم و فاتحه ای و والسلام.

 

+ نوشته شده در 15:39 توسط آپاچی
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
یادش به خیر سال 1025 در بلغارستان!
 

نمی دونم ایشون،اینجا رو از قوطی کدوم عطاری پیدا کرده اما چون در راستای اون تفکرات بودائیستی اینجانب در این پست بود یک سری بهش زدم و تاریخ تولد مربوطه رو وارد کردم.

خب با توجه به یک سری شواهد و قرائن روحی و رفتاری،من تقریبا مطمئن بودم که در زندگی قبلی ام کولی بودم و تو بازارای بغداد واسه خودم می چرخیدم اما نظر این سایت محترم گویا اون بخش دیگه از اون پستم رو تایید می کنه که می گفت:"یا شاید یک شورشی که آخرین صحنه ای که به یاد دارد گرمای سوزنده آفتاب است و صدای طبل و زبری طناب دار."

سایت محترم عقیده داره که من مرد بوده ام، حوالی سال ۱۰۲۵ جایی در سرزمین بلغارستان به دنیا اومدم و احتمالا یک تارک الدنیا یا نگهبان زنبورهای عسل بوده ام و یا یک غارتگر مسلح و تنها.

خدای محترم! فرقی نمی کنه زن باشم یا مرد،دزد مسلح باشم یا روزنامه نگار فقط لطف می کنی هزار سال دیگه اگه بازم دلت خواست منو به دنیا بیاری،در انتخاب منطقه جغرافیایی ات یک تجدید نظر کلی بکنی؟ با تشکر !

 

+ نوشته شده در 21:29 توسط آپاچی
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
حواشی چند روزه

 

- برگشتم از سفر چند روزه به تهران و از مصاحبه عقیدتی-سیاسی کارشناسی ارشد یکی از این دانشگاههای غیردولتی و الان اینقدر در حوزه مسائل دینی دچار جهش شدم که از همین فردا می تونم برم تو یکی از این غرفه های "پاسخ به مسائل شرعی" حرم بشینم و به خواهران زائر مشاوره بدم !

- همراه دختر عموها مسابقه فینال رو دیدم و با خیال راحت، بدون اینکه حتی یک کلمه از بلغورهای گزارشگر آلمانی رو بفهمم از خود بازی،حواشی بازی و برد اسپانیا لذت بردم. هرچند اگر جام رو رائول بالا می برد این لذت کامل تر می شد.

- درسته که روی صندلی گزینش،خود کاملم نبودم اما خوشحالم که دروغ نگفتم، خوشحالم که خودم رو مجبور به دروغ گفتن نکردم.

- تهران هم بدجور داغ بود ها !

 

+ نوشته شده در 1:4 توسط آپاچی
یکشنبه دوم تیر 1387
اگر و اما
 

آخ که من اگه فقط نیمی از سماجت تیم ترکیه و نیمی از اراده تیم روسیه رو داشتم الان دیگه باید در حد رابرت فیسک و اینا بودم اما، خب دیگه...

 

+ نوشته شده در 12:51 توسط آپاچی