تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
محل عبور حیوانات اهلی
 

تو این سن و سال شدم منتر این داداشه که گفت:"ببینم عرضه داری تا من امتحانام رو میدم کارای گواهینامه ات رو بکنی یا نه!"

بدین ترتیب بنده دو ساعت در روز را صرف امر شریف حضور در کلاسهای آموزش رانندگی می کنم و با جدیت به رهنمودهای آقای استاد در مورد عبور از خط عابر پیاده، معنا و مفهوم رنگهای سبز،زرد و قرمز  چراغهای تعبیه شده در چهارراهها، سرعتهای مطمئنه در مناطق شهری و غیر شهری گوش فرا داده و در حال حاضر آمادگی کامل برای شرکت در مسابقات تلفنی گروه کودک را دارا می باشم.

خدا هیچ کس رو سر پیری اینجور خوار و خفیف نکنه!

 

* نکته آموزشی: آیا می دانید تایر اتومبیلها به سه دسته تقسیم می شوند: کم باد، پر باد و دارای باد مناسب

 

+ نوشته شده در 16:18 توسط آپاچی
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
کلاس پرنده
                                  

«دویست چهارپایه عقب کشیده شد. دویست دانش آموز مدرسه با سر و صدا به طرف در خروجی غذا خوری هجوم آوردند.خوردن نهار در شبانه روزی کرشبرگ تمام شده بود.» فصل اول کتاب "کلاس پرنده" اینطور شروع می شد.

"اریش کستنر"، نویسنده آلمانی این کتاب رو خیلی ها با آثار معروفی مثل "امیل و کارآگاهان" و "خواهران غریب" می شناسند اما برای من اریش کستنر یعنی کلاس پرنده و قصه 5پسربچه ای که با هم در یک شبانه روزی زندگی می کردند.

  یادم نیست چندساله بودم که این کتاب رو هدیه گرفتم اما یادمه که تا سالها بعد این کتاب جزوی از زندگی ام شده بود و مثل دوره کردن یک ذکر برای گرفتن حاجت، هر از چندگاهی دوباره می خوندمش تا عدد این بازخوانی ها از 11 بار هم گذشت.  همیشه عادت داشتم که مدتی توی ذهنم غرق نقشهای کتابهایی که می خوندم بشم و حتی داستانها رو شاخ و برگ بدم و عوض کنم اما شاید اولین بار بود که سعی می کردم بفهمم اگر همین من واقعی توی داستانی باشه، به چه شخصیتی شبیه میشه و اینجوری بود که ناباورانه دیدم که از میون اون بچه ها، "سباستین"، پسر درونگرایی که ضعفها و تنهایی هاش رو به شیوه خودش مخفی می کرد و کتابهای قطور می خوند و کمی لودگی قاطی حرفهاش می کرد، انگار به من شبیه تر بود!

بگذریم! بهانه نوشتن این پست برمی گرده به کشف دوباره کلاس پرنده در good reads و کشف این نکته لذت بخش که خیلی از هم سن و سالهای من، این کتاب رو در همون سالها خوندن و دوست داشتن. حالا بعد از سالها دارم از این فکر که من هیچ وقت در خوندن و لذت بردن از این کتاب تنها نبودم، ذوق می کنم. و از این فکر که هرگز در کودکی و نوجوونی حتی حدس هم نمی زدم که روزی خودم جزئی از یک داستان مشابه بشم و اتاق خوابگاه دانشجویی برام نقش همون کلاس پرنده رو بازی کنه.

راستی همه کسانی که در حوزه کودک و نوجوان کارهای فرهنگی و ادبی می کنن، هیچ می دونن که دارن ذهن آدمها رو واسه همیشه شکل میدن؟

 

+ نوشته شده در 16:21 توسط آپاچی
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
ما در حاشیه جام ملتهای اروپا

 

1.        این هم از اسپانیای محبوبمان که 4 بر 1 طومار روسیه رو در هم پیچید (یعنی خلاصه لوله اش کرد دیگه!)

 

2.        از مزایای فوتبال دیدن با آقای بابای گرامی اینه که از بچگی تا به امروز لااقل یک پای تماشای فوتبال تو این خونه پیدا میشه چون تنهایی فوتبال دیدن اصلا نمی چسبه.

 

3.        از معایب فوتبال دیدن با آقای بابای گرامی هم اینه که آدم باید یادش بمونه که اینجا استادیوم نیست و به هر حال فوتبال 90 دقیقه است و  بعدش زندگی به جریان طبیعی برمی گرده پس باید با یک سری الفاظ کنترل شده به تماشای بازی نشست و از عباراتی مثل : "آخ! خدا مرگم چرا گل نشد؟"، "ای بازیکن بد و غیر حرفه ای! مگه دروازه رو نمی بینی؟"، "داوره بی ادب چرا خطا نگرفت؟" و از این دست استفاده کرد.

 

4.        طبق معمول هر بازی که جواد خیابانی گزارشگرش باشه من دستگاه خودکار نق نق کنم روشن میشه و هی غر می زنم که آخه آدم قحطیه اینو میذارن واسه یه همچین بازی ای گزارش کنه، بابا جان می فرمایند که:"خوب بود اگه آقای کوتی گزارش می کرد؟!" و با این استدلال محکم و منطقی دهان بنده بسته می شه و بقیه مسابقه رو شکر گویان و با آرامش خاطر نگاه می کنم.

5.        غیر از تیم ملی که قاعدتا من و بابا طرفدار ش هستیم و تیم انگلیس که هر دو بر ضدشیم دیگه امکان نداره تو یک بازی هر دو یک تیم رو تشویق کنیم. یعنی اصلا نمیشه من یه تیمی رو دوست داشته باشم و بابا طرفدار تیم مقابلش نشه، حالا اون تیم مقابله شاخ آفریقا باشه یا هلند یا گینه بیسائو یا یونان فرقی براش نداره. فعلا که یک بار ایتالیا به همراه حال ما رفت تو  قوطی (خدا هیچ تیمی رو بی کاناوارو نکنه) و در عوض امشب اسپانیا برد تا اینجا 1-1 با بابا بی حساب شدم، خدا تا آخر جام رو به  خیر کنه.

 

+ نوشته شده در 1:43 توسط آپاچی
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
اهمیت اسکار بودن *
        

                        

 

خب چیز خاصی واسه نوشتن ندارم. همین که ایشون "اسکار وایلد" هستن، کافیه و از سر بنده و وبلاگم و تمام پستهاش هم زیاده.
هی الان یاد اون اپیزود فیلم paris je t'aime می افتم که ایشون مثل شاخ شمشاد از مقبرشون تشریف آوردن بیرون. خدا قسمت کنه زیارت "پر لاشز" رو !

 

 *بر گرفته از نام نمایشنامه ای از وایلد با نام "اهمیت ارنست بودن"

+ نوشته شده در 15:43 توسط آپاچی
جمعه هفدهم خرداد 1387
خرداد ؛ ماه بلوا
 

مگر نمی شود که نیمه خرداد (این ماه بی رحم) یکباره، روی سر آدم آوار شود؟  یکدفعه و در یک لحظه کلی قصه و حادثه و خاطره گره بخورند به هم و در یک نقطه ناگهان یکی شوند. "سینما پارادیزو" را می بینم، "سال بلوا"ی معروفی را تمام می کنم و پس از 5 سال از آن 18خرداد، باز هم خاطرات "مینا" توی ذهنم رژه می روند و بعد دم غروب نیمه خرداد خبر درگذشت "نادر ابراهیمی" که میرسد فقط می توانم بنشینم لبه تخت و ببینم که چطور همه اینها می پیچند به هم و ناگهان یکی می شوند.

سینما پارادیزو فرو میریزد و تل خاکی می شود، سایه ترسناک دار سر می خورد در خیابانهای سنگسر و روی "نوشا"ی کتاب معروفی پارچه سفید می کشند، چشمهای مینا،دانشجوی ترم دوم پژوهشگری علامه عکسی می شود و می نشیند در قاب و یک بیت شعر که "پرنده رفتنی است..." و آخرین نامه از ساحل چمخاله بی جواب می ماند، بی پاسخی از هلیا.

و مگر نمی شود که اینها همه یکی باشند؟ عشقی،خاطره ای،دوستی،نویسنده ای ناگهان ناپدید می شود، چیزی در قلب آدم فرو می ریزد درست مثل آن سینمای قدیمی و مرگ...

"مرگ سخن دیگریست

مرگ سخن ساده ایست

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت

که چه سوکوارانه است تمام پایانها..."

 

*پی نوشت: نثر این پست اندکی وام گرفته است از "سال بلوا"ی عباس معروفی، متن انتهایی وام گرفته از "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" از مرحوم ابراهیمی و این همه تلخی و این حسرت همیشگی وام گرفته از خرداد82؛ روز رفتن مینا سلطانی

+ نوشته شده در 0:59 توسط آپاچی
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
ما رو دست کم نگیر




به دختر دایی گرامی گفتم : " ببین! شرط می بندم نمی تونیم،نمی کشیم تا طرقبه..." حالا یادم می مونه که دیگه بی خودی ادعای شرط بندیم نشه، چون نه تنها تونستیم بلکه نه تا طرقبه که تا انتهای جاغرق هم رفتیم !

خب درست که تیم مون بفهمی نفهمی ورزشکار بود؛کاراته کار و تنیسور و اینا ولی من که به نوبه خودم و به لحاظ فعالیت بدنی نوعی انگل اجتماعی محسوب میشم،من چه جوری تونستم؟ خدا عالمه...یعنی می دونین، باید مشهدی باشین یا دست کم بدونید از اواسط بلوار وکیل آباد تا آخر جاغرق (یکی از ییلاقات اطراف مشهد) چقدر راه هست - اونم چه راه دهن صاف کنی!- بعد اون وقت درک می کنین که ما دیروز در اولین تجربه دوچرخه سواری تیمی مون چه کردیم.

آقاهای حرفه ای با لباس مسابقه و دوچرخه های کورسی مثل فشنگ از کنارمون رد میشدن،اتوبوسها،موتورها و ماشینها. خیلی ها متلک گفتن،بعضی ها هی با تعجب سرک کشیدن ببینن چه خبره و بعضی ها هم خسته نباشی و خدا قوت گفتن و تشویق کردن باید اعتراف کنم عکس العملها بهتر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم،خیلی سخت نیست عادت دادن چشمهای مردم شهر به دیدن صحنه های تازه.

ما تا آخر جاغرق رکاب زدیم،همه اون سربالایی ها و سرازیری ها رو...من الان اینقدر جو گیرم و به خودم و دوچرخه قرمزه افتخار می کنم که هیچ بعید نیست فردا راه بیفتم مسیر حرم تا حرم رو هم طی کنم....آآآآآی یکی منو بگیره :D


+ نوشته شده در 16:35 توسط آپاچی
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
حکایت ما و سوسیسهای بی سر و ته
 

بحثهامون به مسئله حجاب ختم نشد. دایره بحث اونقدری وسیع شد که برسیم به کلیت سنتها و راه رفتن در مسیری که گاهی به سختی میشه گفت که راه ماست یا راه اجدادمون.به اینجا که رسیدیم خانم دکتر قصه مانندی گفت:

قصه مردی که متوجه میشه همسر جوونش برای درست کردن سوسیس، اول سر و ته اون رو جدا می کنه و بعد میندازه تو ماهیتابه و در جواب اینکه "خب چرا؟" پاسخی نداره جز اینکه "مادرم همیشه اینجوری سوسیس سرخ می کرد" و مادر اون هم جوابی نداشت جز اینکه "نمی دونم مادرم همیشه سر و ته سوسیس رو قبل از سرخ کردن می زد" و مادربزرگ که معمای سوسیس های بی سر و ته رو اینطور حل کرد:"سر و ته سوسیس رو می زدم چون ماهیتابه ام کوچیک بود و جا نداشت."

حالا این شاید حکایت ما و برخی از باورها و رفتارهامون باشه که هیچ جوابی براشون نداریم،جواب خیلی از درگیریهای ذهنی که از پس حل کردنشون بر نمیایم.

دلم می خواد بگردم ببینم چقدر از باورهای من با این تئوری سوسیسی همخونی دارن...ببینم رد پای ماهیتابه های کوچیک آباء و اجدادی رو کجاهای زندگی ام پیدا می کنم. فقط می ترسم این ردپاها زیاد باشن،زیادتر از اون چیزی که حدس می زنم.

 

+ نوشته شده در 3:42 توسط آپاچی
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
خلاقیت و زرررشک!
         

             

این پوستر تبلیغاتی جشنواره فیلم کوتاه رو در وبلاگ آقای اولد فشن دیدم و یاد شاهکارهای ایده پردازان و گرافیستهای سازمانهای دولتی خودمون افتادم.

دارم پوستر یک جشنواره فیلم کوتاه رو که از طرف وزارت ارشاد برگزار میشه تجسم می کنم که در خلاقانه ترین حالت متشکل است از؛ یک یا دو حلقه فیلم که نگاتیوهاش دارن رو به آسمون میرن و مطمئنا وسط راه جوونه زدن و برگ دادن،با پس زمینه ای از ساقه های ختایی و گلهای اسلیمی که تصادفا اونها هم دارن میرن به سمت آسمون و تو راه هم می پیچن به اون نگاتیوها و بقیه راه رو با هم میرن بالا.خدا رو چه دیدی گاهی یکی دو تا بلبلی، قناری چیزی هم اون گوشه ها دارن پرواز می کنن که خب حتما فکر نمی کنید که به طرف جایی غیر از آسمون در حرکتند!

 یه گوشه از پوستر با خط نستعلیق نوشته چندمین جشنواره فیلم کوتاه فلان و پایین هم به اندازه یه قبرستون،آرم اسپانسرها و برگزار کنندگان جشنواره چیده شدن وردست همدیگه.

یعنی پوستره قشنگ جلو چشمه ها !

 

+ نوشته شده در 16:35 توسط آپاچی
یکشنبه پنجم خرداد 1387
تناسخ
 

حالا اسمش هرچه که  می خواهد،باشد چه تناسخ چه هر چیز دیگری. دوست دارم اینطور فکر کنم که همیشه بوده ام و همیشه می مانم.گاهی در قالب تکه سنگی ته یک جوی آب،گاهی به شکل یک دم جنبانک بیقرار،یا حتی یک اسب وحشی،برگ درخت چنار یا شاید یک شورشی که آخرین صحنه ای که به یاد دارد گرمای سوزنده آفتاب است و صدای طبل و زبری طناب دار.

اصلا اسمش را بگذارید خرافات اما من که می دانم یک روز در زمانهای دور دختری کولی بوده ام؛سبزه با چشمهای درشت مشکی و در کوچه پس کوچه های بغداد ـ بی آنکه جایی داشته باشم در قصه های هزار و یک شب ـ النگوهای رنگی می فروختم و چه بسا گه گاه از خطوط درهم یک کف دست،سرنوشت عابری را برایش فاش می گفتم و می گذشتم.

+ نوشته شده در 2:43 توسط آپاچی
پنجشنبه دوم خرداد 1387
از فینال و مرده خوری
 

اصلا اون جامی که منچستر با این مرده خوریاش بشه فاتحش رو باید گل بگیرن،با اون کریستین رونالدوی ...و...و... (از اون حرفایی که تو آزادی میزنن)

یه خط واحدی چیزی هم نیس شیشه هاش رو بیاریم پایین نصفه شبی یه ذره خنک شیم!

 

 

+ نوشته شده در 2:19 توسط آپاچی