تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
خواب می بینم مرده ام
 

خواب می بینم توی خانه نشسته ام ، یک نفر توی خیابان با یک وانت قراضه راه افتاده و جار می زند به سبک نمکی ها ولی همه اش را به فرانسه سلیس جار می زند و من نمی فهمم.

خواب می بینم که باز کارمند همان سازمان خراب شده ام (+)،همه با چادرهای اجباری بر سر، نشسته ایم،همه چای می خوریم و همه منتظریم که امروز هم تمام شود.

خواب می بینم تهرانم،جایی ایستاده ام به نماز و می دانم که جنگ است.صدای آژیر که بلند می شود همه زل می زنیم به آسمان، هواپیماهای بزرگ و براق می آیند ـ انگار که همین حالا برقشان انداخته باشند ـ مثل فیلمها چرخ می خورند بالای سر شهر و بعد بمبهای براقشان را دسته دسته خالی می کنند روی ساختمانها،خواب می بینم که بمبی چشم در چشم من صاف می آید و گرومبی کوبیده می شود کنارم و من به گمانم که در خواب مردم.

صبح که از شدت ضربه مرگ بیدار می شوم و برای چند ثانیه بدنم هیچ تکانی نمی خورد فکر می کنم که شاید مرده ام و حالا خواب بیداری می بینم.

 

+ نوشته شده در 11:52 توسط آپاچی
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
صفحه فرهنگ و ادب
 

سینمای ایران: اگه بخوام حق نون و نمک "گاهی به آسمان نگاه کن" رو نگه دارم نباید در مورد سریال "شهریار" چیزی بگم (به ویژه در مورد قسمت آخر) آدمیزاده دیگه! یه وقت یه چیزی از دهنم درمیاد..لااله الا الله... "گیس طلا" چند وقت پیشا یه جملات قصاری در مقایسه سریال شهریار و قریب نوشته بود، با اینکه برام چندان آسون نیست اما باید اعتراف کنم که الحق راست گفته بود.

سینمای جهان: زندگی دیگران رو اگر ندیدید،ببینید و به جان ما دعا کنید.

ادبیات ایران: "ها کردن" نوشته پیمان هوشمند زاده از اون دسته کتابهایی بود که نمی تونم ادعا کنم کاملا درکش کردم اما می تونم ادعا کنم که کاملا ازش لذت بردم و این کلی غنیمته این روزها،نیست؟

ادبیات جهان: هنوز نمی تونم نظری بدم. "در قند هندوانه" از براتیگان عزیز رو تازه از میان خریدهای نمایشگاه بیرون کشیدم و امشب با یک کاسه گوجه سبز نمک سود میرم سراغش..شب خوش.

 

+ نوشته شده در 23:57 توسط آپاچی
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
بر روی خطوط موازی

 

گاهی هم سفر به تهران و نمایشگاه کتاب و همه اینها فقط بهانه ایست برای سوار قطار شدن. برای اینکه هر از گاهی لازمه که آدمیزاد سوار قطار بشه و بره. برای اینکه هیچ چیز مثل قطار شبیه زندگی نیست؛ اون راهروهای باریک و دراز،اون صدای یکنواخت حرکت چرخها روی ریل و نوری که از پنجره کوپه ها میدوه بر تاریکی دشتها و مزرعه ها، اون توقف آروم و کشدار در ایستگاههای کوچک و بزرگ بین راهی،اون زل زدن به هیچی وقتی همسفرها غرق خوابن و... نه هیچی تو این دنیا مثل سفر کردن با قطار شبیه به زندگی نیست.

وقتی روی اون خطوط موازی سفر می کنی، مغزت دکمه بازگشت میزنه و هرچی قطار پیشتر میره تو به عقب تر برمی گردی،به همه روزهای گذشته،به آدمهای گذشته،به تمام لحظاتی که کسی بوده یا نبوده که توی ایستگاه به استقبال و بدرقه ات اومده یا نیومده باشه،به همه چمدونهایی که پر یا خالی بوده، به غریبه هایی که همسفرت بودن در کوپه های تنگ و دلمرده و با تو از ناگفتنی ترین حرفهای زندگی شون حرف زدن چون می دونستن دیگه هرگز نمی بیننت.

"به کجا" زیاد مهم نیست،آدمیزاد گاهی فقط باید سوار قطار بشه و بره.

 

+ نوشته شده در 21:49 توسط آپاچی
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387
ای بنز بی پدر به کجا می کشانیم؟*

 

اتفاقا منم همینطور! ( ر.ک به اینجا )

همیشه خدا عادت بابا این بوده که این علامتای جاده ای رو تفسیر کنه. خودش عاشق این رمز و رازهای جاده است و ما رو هم هوایی کرده. با یکی، دو تا سوی بالا و پایین دادن و فلاشر زدن میگه که "نه!یارو این کاره نیست" یا "این معلومه عمریه پشت فرمون نشسته". داداشه سوم راهنمایی که بود تحت جو ذکر شده یه تحقیق نوشت در مورد ادبیات جاده و الان کلی از این نوشته های پشت کامیونی و پشت وانتی که جمع کرده رو داریم هنوز.

 همین بود که قبل از اینکه حتی به فکرم برسه یه روزی ارتباطات می خونم،ارتباطات غیر کلامی رو تو جاده یاد گرفتم. و بیشتر از همه عاشق اون وقتی ام که یکی از این شوفر کامیونهای با مرام واسه ماشین پشتی که می خواد ازش رد شه و دید نداره ، راهنمای سمت راست رو میزنه که :"الان سبقت نگیر که از رو به رو داره ماشین میاد" و بعد که ماشینه رد شد راهنمای چپ که :"حالا بفرما" و بعد یه بوق در جواب شوفر با مرامه که یعنی" دمت گرم،آقایی!"

حالا گاهی هوس می کنم یه چند وقتی جای یکی از اون شوفر بامراما باشم. هنوز نمی دونم تو کدوم خط بهتره، مثلا بری جنوب جنس بیاری تهرون یا مثلا بزنی تو خط شمال، یا از سمت دامغان سر کج کنی سمت یزد از تو دل کویر. شایدم دل بزنم به دریا هرجا بار بخوره برم دیگه،نباید زیاد سخت گرفت. ولی خب نه! عمرا راننده اتوبوس که نمیشم حال نمی کنم یه گله آدم راه بندازم دنبال سرم. خوش دارم خودم باشم و جاده و یه نوچه ای چیزی ام باید داشته باشم البته که زیاد ور نزنه و زیاد چایی بده و بعدشم یه نوار از قادری،یساری یا حمیرایی،چیزی. منظور اینه که سوسول بازی تو کار نباشه.

خلاصه نه اینکه الان 18چرخم پایین پنجره پارکه و تصدیق پایه یکم تو جیب بغلمه فقط موندم پشت ماشینم چی بنویسم که جاده رو بترکونه !

 

*پ.ن : عنوان این پست مصرعی است از یک بیت پشت کامیونی "یک شب به خانه و صد شب به غربتم / ای بنز بی پدر به کجا می کشانیم" – منبع: تحقیق "ادبیات جاده؛ مروری کوتاه بر بدنه نویسی وسائل نقلیه" تحقیق و تالیف از داداش مورد نظر.

 

+ نوشته شده در 2:26 توسط آپاچی
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
سودای جنوبی

 

از گرما متنفرم اما نمی دونم چرا عاشق جنوبم. هوا که اینجوری داغ میشه، تو سرم صدای دمام و نی انبون می پیچه و بوی دریا دماغم رو پر می کنه.

از گرما متنفرم اما نمی دونم چرا صدای آوازهای جنوبی به دلم چنگ می زنه.جنوب رو دوست دارم از اون دوست داشتن هایی که پر از دلشوره است؛ انگار که ایستاده باشم لب ساحل چشم به راه لنجی که هنوز از صید برنگشته.

نمی دونم چرا! چرا اینطور پریشان وار  و زیاد عاشق جنوبم ؟

+ نوشته شده در 20:41 توسط آپاچی
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
بر سر دو راهی (از همدم بپرس!)
 

* خانم میم.چ :متاهل،دانشجو،ساکن استرالیا: "من حتی دود رو هم امتحان کردم نشد! جیمز جویس نقطه تاریک کارنامه’ کتابخونی منه! من جویس خون نشدم که نشدم! یعنی سعی کردم ها ولی نشد!"

** دوست عزیز! در پاسخ به مشکل شما باید عرض کنم این مشکل بسیاری از دختر خانمها و آقا پسرهای ماست بنابراین اصلا نگران نباشید. پیشنهاد می کنم اگر مجددا در موقعیت جویس خوانی قرار گرفتید با حفظ خونسردی یک کاسه ماکارونی سرد (حداقل۱۰ساعت در یخچال مانده باشد) را بردارید و پس از افزودن مقادیری نمک،فلفل قرمز و آبلیمو،آن را با مقدار قابل توجهی ماست مخلوط کنید و همراه با صرف این خوراکی مطبوع از جویس خوانی لذت ببرید. دختر خوبم! به خاطر داشته باش که دود شاید ساده ترین راه باشد اما بهترین راه نیست. / با آرزوی موفقیت تو : همدم

 

پی نوشت: همراهان عزیز ستون "بر سر دو راهی"؛ خانمها ف.مقدم از کرج، عاطفه از آلمان،سین.شین از نی ریز و استهبانات و آقایان م.راد از بردسکن،کامبیز.ک از تهران و خانم یا آقای آزرده دل از ایالت ماساچوست آمریکا،نامه های شما عزیزان به همدم رسید.منتظر پاسخ سوالها و مشکلات خود باشید.

 

+ نوشته شده در 2:39 توسط آپاچی
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
در فاصله دو نقطه
 

اصلن ربطی به افسردگی و ناامیدی و روان پریشی نداره. فکر می کنم همه آدمها به سقوط فکر می کنند.فکر می کنم همه دست کم یکبار دچار وسوسه پریدن از یک بلندی میشن. وقتی می ایستیم روی یک ساختمون بلند و طرح سنگفرشها رو از اون بالا می بینیم،وقتی روی یک پل هوایی،عبور سریع و بی اعتنای ماشینها رو تماشا می کنیم، گاهی به پریدن فکر می کنیم و شاید هم صدای خفه برخورد تن با زمین تو مغزمون می پیچه.

ممکنه کسی به پریدن فکر نکنه؟ به برخورد باد با صورت و تپشهای قلب و حسی که توی اون لحظات کوتاه تجربه می کنه؟ ممکنه کسی حتی برای چند ثانیه دچار جنون سقوط بین دو نقطه بلندی و زمین نشه؟

 

+ نوشته شده در 15:19 توسط آپاچی
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
ما می رویم بمیریم،شما چطور؟
 

اوضاع دیگه قشنگ شده تو این مایه ها که: گردنم کلفته،نفس کشاش بیان جلو!

دو روز پیش هنوز از حیرت سیرکی که بعد از مقاله زیبای مسیح علی نژاد راه افتاده بود و شیخ اجل کروبی هم با شیرینکاریش بهش دامن زده بود درنیومده بودم که خبر "تصمیم هیئت نظارت به بررسی صلاحیت شاغلان رسانه‌ها" رو خوندم دلم می خواست بشینم زار بزنم. حالا که می بینم به سلامتی علاوه بر جناب مرتضوی که مشغول تدریس حقوق مطبوعات در دانشکده خبر هستند (انگار که چنگیزخان(ره) رو بذارن مبانی حقوق بشر درس بده! حالا مثال گفتم البته و منظوری هم ندارم اصلا) گویا سرکار علیه ف.رجبی هم مشغول به تدریس شدند در همان مکان مذبور. دیگه نمی دونم باید زار بزنم یا بشینم بخندم به این خر تو خری.

می تونیم هم دار و دسته شیم بریم یه جا سر بذاریم بمیریم عجالتا...کسی اگه میاد که دیگه کم کم راه بیفتیم.

 

+ نوشته شده در 12:24 توسط آپاچی