خوشبختیهایی هم هستند از این جنس و حدس می زنم تعدادشون هم زیاد باشه،خیلی زیاد. خوشبختی زوجهای متناسب که می خندند و همیشه در مهمانی ها کنار هم هستن،همه جا دعوت میشن و همیشه خاطره های بامزه برای تعریف کردن دارن. خوشبختی برنامه ریزی برای تعطیلات آخر هفته،خوشبختی تفاهم داشتن و منظم بودن. یک خوشبختی بی نقص و پیچیده شده در آرامش و روزمرگی با یک چشم انداز مشخص از ۲۰ سال آینده.خوشبختی خونه ثابت،ماشین ثابت،کار ثابت،سعادت ثابت با چاشنی مهمانی های دوره ای و مسافرتهای گاه به گاه.
خلاصه از اون خوشبختیهایی که اونقدر آروم و محترمانه هستن که از درون می پوسن. آدمهای پرشور و جسور رو در زرورق سعادت محترمانه می پیچند و در عوض انسانهای آروم،سر به راه و قابل پیش بینی تحویل میدن. آدمهایی که یا تن میدن به این مرداب زیبا و آروم و یا با خیانتی بی صدا می خوان که حقشون رو از این زندگی بی عیب و نقص پس بگیرن.
خدا ما رو از شر و نکبت چنین خوشبختی های کاملی در امان دارد!
خدا خیر بده به معلم ادبیات سال اول راهنمایی ام. اگه مجبورمون نکرده بود که واسه امتحان شفاهی و دیکته، دیباچه گلستان سعدی رو بخونیم،الان با این حافظه شعری و نثری خرابی که دارم دیگه هیچی نبود که موقع پیاده روی با خودم زمزمه کنم.
حالا دست کم از اول "منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت..." تا آخر "همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار/شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری..." رو می تونم همین جور که راه میرم و هیچ شعری هم نه از شاملو و سهراب و اخوان یادم میاد،نه از حافظ و مولوی و خواجوی کرمانی و...، بخونم.
(تنها بدیش اینه که اگه پیاده رویه از ۳،۴ دقیقه بیشتر بشه باز باید برگردم سر "منت خدای را..." !)
دوستی خاله خرسه که میگن شده حکایت رفاقت رسانه های دولتی ما با نظام. هیچ نمی فهمم چه کسانی برای بخشهای خبری صدا و سیمای مثلا ملی در حال برنامه ریزی کردن و سیاستگزاری هستند.بحث اصلا بر سر این نیست که دولت و صدا و سیما به کمک چند تا روزنامه و خبرگزاری وابسته ،دارن تلاش می کنند که یک جامعه تک صدایی بسازند و اخبار رو اونطوری که مایلند منتشر کنند،اصلا بر سر حق داشتن یا حق نداشتن دولت برای انحصاری کردن جریان اخبار و اطلاعات دعوایی نیست فقط شگفت آوره که در راه ایجاد این انحصار چرا اینقدر به وضوح به بیراهه می روند؟
من در جریان دستورالعملهای نوشته و نانوشته تهیه و تولید خبر صدا و سیما نیستم اما محصول خبری که می بینم بوی جزوه های زرد شده و کتابهای ورق ورق شده 4یا 5 دهه پیش رو میدن. یک انفجار،12 نفر کشته و بیش از 200 مجروح رو مگر ممکنه به همین راحتی از لیست اخبار شبانگاهی رادیو و تلویزیون حذف کرد و فردای حادثه، اون رو جایی لابه لای اخبار چپوند و ازش گذشت؟ بعله میشد اگر که اس ام اس و وبلاگها و سایتهای خبری خارجی نبودند و ما مطمئن بودیم که ملت برای شنیدن خبر محتاج همین 5-6 تا شبکه رسانه ملی هستند. ولی حالا که متاسفانه با مخاطبینی طرفید که بیشتر از گوسفند دارای تواناییهای ارتباطی هستند بهتر نیست که لااقل در راه هدف والای سانسور خبری، کمی فقط کمی هوشمندانه برخورد کنید؟
نتیجه این سکوت بی مورد و کوچک نمایی احمقانه در مورد چنین خبری فقط اینه که من مخاطب بلافاصله بعد از دریافت یک اس ام اس و ناامید شدن از اخبار رادیو، بشینم پشت کامپیوتر و صفحه فارسی بی بی سی رو باز کنم. این یعنی شلیک یک رسانه به مغز خودش،یعنی با اون سیاست احمقانه مخاطب رو دو دستی تقدیم یک رسانه دیگه کردن،یعنی ورشکستگی. دولتی که نه اجازه فعالیت به رسانه های آزاد بده و نه کار سانسورش رو هوشمندانه انجام بده واقعا حال و روز رقت آوری داره.
و مخاطب یک رسانه دولتی،هرقدر هم هماهنگ با روحیات دولت،هرقدر هم که خوشبین به صداقت رسانه ملی اش ، سرانجام روزی مستقیم یا غیر مستقیم با سرنوشت کسانی مثل قربانیان "کاروان راهیان نور مشهد" و "حسینیه سید الشهدای شیراز" احساس نزدیکی می کنه.وای به حال اون رسانه ملی که مخاطبش روزی بفهمه اگر اون اتوبوس در در یکی از ایالات آمریکا می سوخت و اگر اون حسینیه در نواز غزه منفجر میشد،بخت این رو داشت که در های لایت خبری قرار بگیره ،اما سوختن و مردن داخل مرزهای این کشور یعنی حذف شدن از لیست خلاصه اخبار و دفن شدن میان دو خبر "رونمایی از داروی گاما ایمونکس ساخت ایران" و "مصوبات امروز مجلس شورای اسلامی".
اگه احیانا یکی ازشما ساکنان،مقیمان یا مجاوران تهران و شمیرانات پاتون به مراسم بزرگداشت نيكوس كازانتزاكيس در كتابخانه ملي باز شد،سلام بنده رو هم کلا برسونید به اضافه احترامات فائقه و ...
تمثالی،پوستری ،عکسی هم اگه از حضرتش گذاشته بودن اون دور و برا،مدیونین اگه جلوش دچار غش و ضعف و کف کردگی نشین..دیگه انگار کنین بزرگداشت عزیز خودتونه،انشالله جبران کنم.
چای و شکلات تلخ جون میده واسه وقتی که یه کتاب از "ایتالو کالوینو" دست میگیری.نیمه شبهای ویرجینیا خوانی هم که خب واضحه، آدم باید یه سیب سرخ خوشگل گاز بزنه.
چوب شور،بی تربیتی فیل با طعم پنیر،قهوه،آب خنک و چه بسا آدامس خرسی،خلاصه که هر کتابی با یکی از ایناها جفت و جور میشه.حالا رسیدم به کتاب "دوبلینی ها"،۳ تا داستانش رو خوندم اما هنوز معلومم نشده این حضرت "جیمز جویس" رو با چی باید سرو کرد.
همین روزهاست که دودی بشم برم پی کارم!
می دونم تو این دنیا هیچ چیز محال تر از این نیست که دوباره همون کودکی باشم که "قصه های من و بابام" رو ورق می زد و اینقدر کوچک بود که فکر می کرد همه چیز شدنیه؛هم فضانورد شدن،هم به ماه رفتن. بچه ای که به همه چیز ایمان داشت هم به اینکه تنها بچه ایه که میدونه خورشید شبها پشت کوه نمی خوابه و هم به اینکه یه روزی خیلی زود همه جنگهای دنیا یکباره ناپدید میشن.
محال ترین آرزوی من گمون کنم همون زهرای ۶ساله خوش خیال باشه که اگر هنوز بود آرزوهام هیچ کدوم محال نبودن.
من قادرم ساعتها روی اسکله بایستم و برای ماهیهای خلیج فارس یا ماهیهای هر دریا و دریاچه و اقیانوسی که فکرش را بکنید خرده بیسکویت بریزم،حتی اگه اون بیسکویتها کراکر نمکی های محبوبم باشند.
من عاشق هجوم ماهی ها برای بلعیدن خرده های بیسکویت هستم و قادرم ساعتها روی اسکله ای،کناره ساحلی بایستم به تماشایشان،چه بسا همه عمرم.
یعنی حتی نیل آرمسترانگ هم وقتی ایستاد رو کره ماه اونقدری هیجان نداشت که من داشتم،وقتی برای نخستین بار،به طرز دوچرخه سوارانه ای به سمت عید دیدنی رکاب زدم.حالا گیریم چند تا کوچه پایین تر اما به هرحال در نوع خودش:
That's one small step for [a] man, one giant leap for mankind
!
"خانم دالاوی گفت گلها را خودش می خرد."
* هووووووم...خوشا نوروز در نیمه شب!
ای یوسف خوشنام ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما