مرگ ۲۲ دانشجو در سانحه رانندگی / ۹ نشریه لغو امتیاز شدند / نگرانی اصلاحطلبان از نحوه شمارش آراء / زارعي هم رها شده؟
بی شک خداوند،سردرد را برای روزهایی این چنین آفرید و تهوع را...
خب گمون کنم تا حالا دیگه همه از قضیه وبلاگ راوی با خبر شده باشن، با این وجود بنده "مظلومانه اما با نشاط" باز اعلام می کنم که بعععله خلاصه وبلاگستان به غیر از فحش دادن و بحثهای بی سر و ته فلسفی و سیاسی و اخلاقی وغیره یک نتیجه دیگری هم داشته که به درد دنیا و آخرتمون بخوره. خانم شین و آقای الف از همه دعوت کردن که در تهیه کتابهای صوتی ویژه نابینایان،کم بینایان و کسانی که به هر دلیل توانایی خواندن کتاب ندارند،شرکت کنند. در همین راستا:
۱.خبر رو که به داداش جان میدم در یک لحظه شور برش میداره و شیرجه میزنه سمت کتابخونه تا دینی رو که به خانم جی.کی رولینگ داره از طریق قرائت کتاب "هری پاتر و زندانی آزکابان" جبران کنه،لحظاتی بعد با احتساب تعداد صفحات کتاب احساس دین و شور، به صورت توامان در وجود وی خاموش می شه!
۲.یک نگاهی انداختم به لیست کتابهایی که واسه خوندنشون اعلام آمادگی شده و همراه با لبخندی با خودم میگم: هه! یعنی واقعا کسی به فکرش نرسیده که "شازده کوچولو" رو بخونه؟ و سری از روی تاسف تکون میدم و درعین حال خوشحال میشم که می تونم برای خوندن کتاب اعلام آمادگی کنم. خوشبختانه قبل از هرگونه اعلامی به ذهنم میرسه: خب شایدم دلیلش بی فکری نباشه ها! گویا یه احمد شاملو نامی قبلنا این کار رو کرده و آحاد ملت اعم از بینا و نابینا می تونن کاست شازده کوچولو با صدای ایشون رو تهیه کنند!
۳.همش دارم فکر می کنم،کی می تونه چه کتابی رو بخونه؟ من برم سراغ "بار دیگر شهری که دوست میداشتم"، مریمی یکی از کتابهای پل استر محبوبش رو بخونه و نازلی هم با این که صداش رو نشنیدم گمونم جون میده واسه خوندن داستانهای "نیکولا کوچولو" یا "پی پی جوراب بلند". یه کم هم فانتزی ام میزنه بالا تصور می کنم اگه بامداد جان از همین فردا شروع کنه و روزی 2-3 ساعت وقت بذاره انشالله سال دیگه همین موقعها می تونه "در جستجوی زمان از دست رفته" عمو مارسل اش رو تبدیل به کتاب صوتی کنه! یا مثلا این برادر ارزشی مون با صدای گرمی که داره با بلند خوانی متن زبان اصلی "پژوهشهای فلسفی ویتگنشتاین" مایه تفریح خاطر همگان رو فراهم کنه! D:
خلاصه اش اینکه با توجه به اصل اساسی "تنها صداست که می ماند"،خوبه که هر کدوم یه گوشه این کار رو بگیریم. از این به بعد شاید بهتر باشه کتابهامون رو کمی بلند تر بخونیم،اونقدری که راوی داستانها باشیم واسه اونهایی که دوست دارن بشنوند.
خواستم بگذرم اما نشد! یعنی میشد اما دیدم گاهی آدمیزاد کمی مکث کنه،بهتره. اگه یه آدم از جمع شدن احساس منفی اش نسبت به یکی دیگه اونقدر واهمه داره که میاد و واسش کامنت میذاره تا خالی بشه باید واسه همون دو سه خط اقرار محترمانه اش ارزش قائل شد و به احترام احساس این دشمن عزیز و "غریبه" چند خطی نوشت.
ما 10 نفر بودیم، همه در یک اتاق و تنها نقطه مشترکی که داشتیم ورود همزمان به دانشگاه علامه در سال81 بود..همین! اینکه چطور ما 4سال کنار هم توی یه اتاق موندیم و هم رو دوست داشتیم رو بعضی ها گذاشتند به حساب اینکه همه مثل همیم و بعضی ها گفتند:عجب شانسی آوردین! اما خب ما هیچ شبیه هم نبودیم و الزاما از روز اول هم یهو عاشق هم نشده بودیم که با هم کنار بیایم. این مرجان دلبندمان که اینجا راه به راه وقتی دچار احساسات نوستالزیک میشم اسمش رو میبرم از اولین تجربه های دشمنی من در خوابگاه بود! به گونه ای که در دو یا سه ماه اول اون می خواست ریخت نحس من رو نبینه و من هم متوسل شده بودم به مقدسات که یه جوری بشه که این دختره انتقالی بگیره بره همون دانشگاه تهران و باستان شناسی بخونه که من از شرش خلاصی یابم! اینکه ما دو نفر الان هی دور سر هم می گردیم و هی واسه هم جونمون درمیره به این خاطره که یک روز ما 10نفر تصمیم گرفتیم بشینیم دور هم و بگیم که چقدر از هم بدمون میاد و چقدر از هم دلخوریم و چقدر از کدوم اخلاق هم خسته شدیم! ما هیچ شبیه هم نبودیم اما از دومین ترم دانشگاه یاد گرفتیم کینه ای از هم نداشته باشیم و اینجوری شد که من 9 تا از بهترین دوستهای زندگیم رو پیدا کردم و 4سال باهم موندیم با لذت بخش ترین خاطره ها.
این روده درازیها رو کردم که دو تا اعتراف کنم: اول اینکه من کلا دشمنی ها رو چندان جدی نمیگیرم. چند وقت پیش یک لیست حرصی ها نوشته بودم شامل انسانهایی که بی دلیل یا با دلیل از دیدنشون کلافه میشم بنابراین دشمنی هام واسه من خلاصه میشه در افزودن اسمهای جدید به این لیست و جلوتر از اون هم نمیره.می دونم این افتخار ناخواسته رو دارم که در لیست حرصی های تعدادی چند از دشمنان شناخته و ناشناخته قرار بگیرم، این نه باعث خوشحالیه و نه باعث ناراحتی:
هر طایفه ای زمن گمانی دارد / من زان خودم چنان که هستم هستم
و اعتراف دوم اینکه اگه احیانا دشمن عزیزمان این پست رو خوند بدونه که احساسش بچگانه و ابلهانه و اینا نیست اصولا این یکی از استعدادهای خدادادی و ناخواسته بنده است که در طول این سالها بهش پی بردم؛ من برای خیلی ها آدم دلچسبی نیستم، به خصوص کسانی که از محدوده خاصی هم به من نزدیک تر نشدن و آشنایی چندانی هم با من ندارن. دفترچه خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستان من پر از اعترافهای دوستان نزدیکمه که بلااستثنا در اوایل هر سال تحصیلی می خواستند که سر به تن این بنده حقیر نبینند! بنابراین اصلا خاطرتان را مکدر نکنید که: چرا از این یارو بی جهت خوشم نمیاد. از نظر من این خیلی طبیعیه.
اصلا دارم فکری میشم یه روز اینجا بار عام بدم بلکه دوستان و دشمنان عزیز بیان با حفظ شئونات اسلامی و موازین اخلاقی اعلام دلخوری و ابراز انزجارهایی که توی دلشون مونده رو بیان کنند باشد که همه با هم رستگار شویم.
..."به یاد آورد چگونه،وقتی مردی جوان بود،اصرار داشت که زنان باید فرمانبردار،عفیف،معطر و بسیار دلربا باشند.اندیشید:حالا باید شخصا تاوان آن تمایلات را پس بدهم.زیرا زنان طبیعتا فرمانبردار،عفیف،معطر و بسیار دلربا نیستند.آنان می توانند این خصلتها را - که شاید بدون آنها از لذات زندگی محروم شوند- فقط با نظم و ترتیبی بسیار خسته کننده کسب کنند... و فکر کرد چه اتفاق غریبی رخ می دهد اگر تمامی زیبایی زنان را بپوشانند مبادا ملوانی از بادبان به زیر افتد."لعنت بر آنها". برای نخستین بار آنچه را که در شرایطی دیگر – هنگام کودکی- آموخته بود،یعنی مسئولیتهای مقدس زنانگی را فهمید.
اندیشید:..دیگر نمی توانم به سر مردی بکوبم یا رو در رو به او بگویم که دروغ می گوید،یا شمشیر بکشم و او را از هم بدرم،یا سپهسالار لشکری باشم،یا هفتاد و دو مدال گوناگون به سینه بیاویزم.همه آنچه پس از ورود به خاک انگلیس می توانم انجام دهم آن است که چای بریزم و از سروران خود بپرسم که از طعم آن خوششان می آید؟ شکر می خواهید؟ خامه چطور؟
در حالی که کلمات را بریده بریده ادا می کرد،از دریافتن این که تا چه حد جنس مخالف را خوار می شمرد ترسید؛مردانگی که زمانی خود به آن می بالید،سقوط از تیرک بادبان چرا که ساقهای زنی را دیده ای،لباس رسمی بپوشی و از خیابانها سان ببینی تا زنان تو را بستایند،انکار تعلیم و تربیت زنان مبادا روزی به تو بخندند...خدایا!
اندیشید: از ما چه ابلهانی می سازند،چه ابلهانی هستیم! " ...
ـ اُرلاندو / ویرجینیا وولف ـ
عطف به ما سبق،در حال حاضر بنده یک عدد انسان خوشحالِ دارای یک فقره دوچرخه قرمز هستم و چه بسا می باشم.
:)
بله و اینگونه پروین اردلان رو ناگهان ممنوع الخروج کردند و لابد خیلی هم خوش به حالشان شده که عجب کار باحالی کرده اند که طرف را درست روی صندلی هواپیما خفت کرده اند.
اما خب دیگر حالیشان نشد؛ او درست برای همین جایزه اولاف پالمه گرفت..درست برای همین.
آقای قصه ظهر جمعه! آدم دیگه به کدوم خاطره باید دل خوش کنه؟ اون صدا که می گفت:"ناقلان اخبار و طوطیان شکرشکن چنین روایت کنند که روزی..." حالا از زیر مشتی لجن به گوش میرسه. امیدوارم این تلاش مستهجنی که کردید لااقل به مذاق اونهایی که باید،خوش بیاد و به اونجایی که می خواهید برسید ما هم فاتحه ای نثارتان می کنیم.
من نمی دونم به چه علتی خودم رو در برخی موفقیتهای تاریخ بشریت سهیم می دونم! گاهی که کتابی می خونم،فیلمی می بینم،موسیقی می شنوم وقتی خیلی مجذوبش بشم حس می کنم دارم به نوعی در خلق اون اثر شریک میشم.
سر دیدن "قرمز" کیشلوفسکی،یا اسکار گرفتن "اسکورسیزی" این حس رو داشتم.موقع خوندن "مسیح بازمصلوب" کازانتزاکیس،"زندگی،جنگ و دیگر هیچ" فالاچی هم همینطور .با شنیدن موسیقی "فهرست شیندلر" ویلیامز، "شب،سکوت،کویر" شجریان و حتی موقع خوندن "نظریه شکاف آگاهی"تیکنور،دونوهو و اولین هم باز خودم رو وسط معرکه می بینم. در واقع یه لیست بلند و بالاست از توفیقهای علمی،ادبی و هنری که من اونقدر ازشون لذت بردم که خودم رو جزئی از اونها می دونم.
دیروز پس از مدتها به صورت ناگهانی "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری" ایتالو کالوینو با ترجمه لیلی گلستان رو یافتم و دیشب این کتاب هم به لیست افتخارات اضافه شد. واقعا دست من و کالوینو درد نکنه،دارم حالش رو می برم.
بشینم رو بشکه چوبی رو به امواج و لنگهام رو بندازم رو کناره کشتی. یه سربند قرمز خالدار ببندم دور موهام و با اون یکی چشمم که زیر چشم بند مشکی نیست راه رفتن خدمه روی دکلها رو زیر نظر بگیرم.یه حلقه گنده باید تو گوشم باشه و تیکه های غذا رو با نوک خنجرم بردارم و هر از گاهی عربده بکشم که این کج و کوله ها فکر نکنن اینجا خونه خاله شونه.همینجوری که میرم سمت کابینم یه لغتی بزنم به سطل آب که چپه بیفته رو عرشه:"آی پسر این لعنتی رو خوب تمیزش کن ،شنفتی؟"
باید یه طوطی گنده هم رو شونه ام باشه با پرهای زرد و سبز و آبی و نارنجی که هر فحشی که میدم بلافاصله تکرار کنه و هر ۱۵ دقیقه یکبار هم بگه: "خشکی می بینم،خشکی.." باید وقتی صدای دیده بان از بالای دکل اصلی اومد که "کاپتان! یه کشتی داره نزدیک میشه" داد بزنم :"آهااااااااااااااای دو درجه به چپ،همه روی عرشه،آماده نبرد." پرچم سیاه کشتی من با اون جمجمه روش، باید تو کل اقیانوسها لرزه به تن همه بندازه.
برق سکه های طلا،نرمی ابریشمها،بوی ادویه های هندی و سفیدی مرواریدهای آفریقایی،نرمی شنها داغ سواحل پولینزی و بوی تلخ و شور همه اقیانوسها رو باید حس کنم. آیا من دارم میرم سردسته دزدای دریایی بشم؟ یا هنوز از شوک آزمون ۵شنبه بیرون نیومدم؟ یا دچار جو "جک اسپارو" شدم؟ یا چی..؟!
فقط می دونم با وجود من ـ شرورترین و محبوبترین سردسته دزدان دریایی ـ دیگه هیچ اقیانوسی امن نیست. ها..ها..ها
(از همه داوطلبینی که به مبانی غارتگری و دریانوردی التزام عملی دارن دعوت به همکاری میشه.همه سوااااااااااااااار شین!)
این trotro اگر نه به اندازه "بابی اسفنجی" اما تقریبا همون جوریها من رو سرحال میاره. تازه،بهار هیچم کوفتی نیست :)