خب از اونجایی که با فرهنگ سازی و تبلیغ و درخواست و این سوسول بازیها نمیشه قانون کپی رایت رو اینجا جا انداخت و کپی های قاچاق رو از کنار خیابون جمع کرد،بهتره این شیوه جدید حمایت از سینماگرهای داخلی رو هم امتحان کنیم. اگه کپی های "سنتوری" رو تهیه کردید و از میزان قابل توجهی وجدان درد هم رنج می برید یه سری به این مطالب بزنید:
پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد/ هنوز
حمایت مردمی از سنتوری/ اعتماد ملی
من:"ببین انگار این فیلم روزی روزگاری در آمریکا رو کلی سانسورش کرده بودن. تو نسخه اصلیش رو نداری؟"
مرضیه:"نه! منم ندیدم.حالا چطور فیلمی بود،یعنی ژانرش چی بود؟"
من:"رابرت دنیرو"
مرضیه:"یعنی چی؟!"
من:" یعنی اینکه عزیزم،همونجوری که دکتر مهدیزاده خودش یه نوع تئوری ارتباطاته،رابرت دنیرو هم واسه خودش کلا یه ژانره."
"هیچ کس نفهمید که از کجا شروع شد..." به اینجا که می
رسد ساکت می شوند و می روند، همیشه همین بوده و هست. می روند و ما می مانیم روی
پله های سنگی و عمارت به جای تپشهای عاشقانه قلبهامان، می شنود که ما مدام فلسفه
می بافیم،بحث می کنیم و داد و قالهایمان که تمام شد باز سر کج می کنیم سمت اتاقها،
بی آنکه قصه ناتمام خاله ها و عموها و دایی ها و عمه ها را تمام کنیم. می بیند که
چه بیهوده می کوشیم برای خاموشی صدای موشهای توی سقف که شب و روز دیرکهای چوبی
بالای سرمان را می جوند راهی پیدا کنیم..این صدای خش خش عذاب آوری که جای آواز
غلغل دیگهای توی باغ را گرفته و تمامی هم ندارد.
هیچ
کس نفمید که از کجا شروع شد، نه ما، نه این خیل سن و سال دارهای خانه. فقط شاید
عمارت بداند و آن قدیمی ترهایی که آن بالا توی شاه نشین عمارت جا خوش کرده اند و قصه
هایشان همیشه با "قصه ما راست بود" تمام می شود و ... آخ! این موشهای
لعنتی که جا خوش کرده اند توی سقفها هم شاید بدانند،نمی دانم!
من
عادت کرده ام دلم که می گیرد ولو شوم روی قالی، زیر پنجره های بلند و دل خوش کنم
به بازی رنگها،وقتی که نور خورشید روی شیشه های سرخ و آبی و زرد می تابد. دست می کشم روی ریزماهی های فرش
و خیال می کنم که هنوز باغ پر از شمشادهای سبز و نمناک است و حوض بزرگ هنوز رنگ
فیروزه و ...آخ! این خش خش این خش خش نفرین شده اگر بگذارد، این خرده فرمایشات شاه
نشینها اگر اجازه دهد.
پاییز
و زمستان باشد یا بهار و تابستان فرقی نمی کند.هر روز خدا از آن سوی باغ صدای در
بزرگ آهنی می آید و ما نادیده می دانیم که باز یکی از همبازیها در حال رفتن
است.نادیده می بینیم که باز کسی چمدان در دست، آخرین نگاهش را به عمارت می اندازد
و در با ناله ای کشدار پشت سرش بسته می
شود. باز یک برگ چنار دیگر زرد می شود و سر می خورد پیش پای عمارت.بهار و تابستان
اگر باشد لب پایینی پدربزرگ می لرزد و پاییز و زمستان هم شانه های مادربزرگ زیر چادر نماز آهسته تکان می خورد.
توی
باغ جایی درست کرده ایم برای آتش افروختن و سوگ به سوگ روشنش می کنیم تا دور هم
جمع شویم _بی بحث و بی جدل_ برای زنده کردن خاطرات و شاید هم تنها نبودن. حالا این
آتش زود به زود روشن می شود و ما زود به زود دور هم جمع می شویم گرد شعله ها،کمی
گریه می کنیم،کمی آه می کشیم و برای هزارمین بار به قصه بی سرانجام "هیچ کس
نفهمید..." گوش می کنیم بعد هر کدام می خزیم توی اتاقها که عادت کنیم به
جاهای خالی.عادت کنیم به جای خالی بیتهای قیصر، به کتابخانه بی جعفر
شهیدی. می رویم ببینیم سرسرا بدون صدای دوتار حاج قربان چگونه است و بابا
عاملی که نباشد، بچه ها بی قصه چه می کنند. به صحنه نمایش بی نوشته های رادی،
به بازی جوانها بی آیدین نیکخواه، به صندلی خالی مهران قاسمی،نبودن احمد
بورقانی و به قابهای خالی از عکسهای نیکول فریدنی می رویم که عادت کنیم
و دعا کنیم آتش توی باغ لااقل تا رسیدن نوروز خاموش بماند.
هیچ
کس نفهمید که از کجا شروع شد...خب اما هیچ کس هم نمی داند چطور تمام می شود.من از
هر سوگ که بر می گردم،ولو می شوم روی فرش و رها می شوم در بازی رنگ خورشید و
پنجره. آخ موشها موشها...نه! غلتی می زنم روی قالی و می گویم نگران نباش مادربزرگ!
غمت نباشد پدربزرگ! یک روز بلند می شویم
یک رنگ حسابی به این حوض می زنیم و خدا را چه دیدی،شاید چند تا اطلسی تازه نفس هم
کاشتیم گوشه باغچه ها،بلاخره برای این خش خش منحوس هم فکری می کنیم.
عمارت
آرام می خندد. دل خوش می کنم به این شیشه های هنوز رنگی.آخر قصه های شرقی هر کدام
هزار و یک شب طول می کشند به این سادگی که تمام نمی شوند...

( شاید روایت این حکایت به بهانه بهمن ماه باشد، شاید هم به بهانه این زمستان که انگار خیال رفتن ندارد... )
بهار و تابستان، می شد عین پدربزرگها؛ می لمید زیر آفتاب و خوش داشت صدای غلغل دیگهای علم شده توی باغ را بشنود و با بوی برنج دم کشیده مست شود. جست و خیز بچه ها و صدای جیغ و داد و خنده هایشان که بلند می شد انگار که بی صدا می خندید و بعد از ظهرهای تبدار مرداد و غروبهای اردیبهشت،صدای تپشهای عاشقانه قلب جوانترها و تماس پنهانی دستها و برق چشمهایشان را فقط او بود که می فهمید.
سردتر که می شد هوا، عمارت مادربزرگی بود با گیسهای بافته. می شد خزید زیر چادر نماز سفید و تمیزش و گرم شد، پر از قیسی و انجیر خشکه و قصه بود. قصه های خوب که بی اما و اگر آخرشان ختم به خیر می شد. پاییز و زمستان،قوری قرمز روی سماور همیشه برای همه پر از چای بود و استکانهای مادربزرگ،همیشه آماده.
بله! عمارت چنین عمارتی بود؛ زنده و شرقی با اتاقهای بسیار که پر بودند از عمو زاده ها و خاله زاده ها، خواهرها و برادرها، عمه ها و دایی ها و به اندازه تمامی گلهای شاه عباسی قالیها؛بچه. بله! عمارت چنین عمارتی بود ،خیمه زده در میان باغی پر از چنار و انبوه شمشادهای سبز و نمناک و البته یک حوض بزرگ فیروزه ای و ماهی قرمزهایی که همیشه خدا توی تصویر عمارت در آب غوطه می خوردند. درست عین خوب ترین قصه های ساده شرقی. حیف! حیف که در خوب ترین قصه ها هم سرانجام سایه ای ناشناس، دزدانه به درون می خزد و افسوس که بر ناب ترین افسانه ها هم زمان می تازد.
هیچ کس نفهمید که از کجا شروع شد...
حالا که بهش نگاه می کنم،می بینم که چقدر دوستش دارم ،چقدر بهش نیاز دارم. می بینم که چه زود بزرگ شده و هنوز هم چه زود بهم محتاج میشه،بهش محتاج میشم.
حالا که فکرش رو می کنم،می بینم خوب تونستیم با هم تا کنیم.با هم که هستیم خوب از پس همه چیز برمیایم.خسته میشیم گاهی،دلخور میشیم و گاهی هم می زنیم به تیپ هم اما خب می گذره.چون بی هم دوام نمیاریم،بی هم ناقص میشیم و درمونده.
حالا که دقت می کنم،می بینم قرارهای ناگفتنی زیادی هست بینمون که رعایت میشه همیشه.می دونم که باید شیطنتها و دلخوشی های کوچیکش رو بفهمم،بذارم کاسه ماست رو چپه کنه رو بشقاب غذاش،باید گاهی بذارم دستم رو بگیره و بکشه وسط سرما ،ببینمش که وسط برفها میرقصه و غلط می زنه و آواز می خونه.می دونم گاهی باید بی بهانه قهقهه بزنه و بی دلیل هق هق گریه کنه.گاهی باید به همه چیز شک کنه،باید بترسه.نباید ازش بپرسم چرا فقط باید مواظبش باشم،فقط باید تنهاش نذارم.
حالا که کلاهم رو قاضی می کنم،می بینم اونم با همه دیوونگی هاش هوام رو داره.حواسش هست که وقت درس خوندن زیاد سر به سرم نذاره،بشینه و به نقشه های طولانی و دور و درازم گوش بده و نگاهش همیشه مشتاق باشه.میذاره گاهی بهش بگم:نه! بگو نه!. کمک می کنه تا حس و حال و قلب و مغزم رو جمع و جور کنم و محکم باشم. میذاره قوی و کمی مغرور باشم و کوتاه نیام.
حالا که فکرش رو می کنم،می بینم ما خوب داریم از پس زندگی مون برمیایم،می بینم که هم رو تنها نمی ذاریم و با هم سرخوشیم و...
و این جوری هاست که روزگاران من و خودم می گذره. آره! اینجوری هاست.
****
حاشیه پر رنگ تر از متن:
"مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد..." حیف.
دیشب؛ 27 ژانویه حتما بهترین بهانه بود برای شنیدن و دوباره شنیدن و باز هم شنیدن موسیقی سحرانگیز فهرست شیندلر
حتی اگر به فرموده،همه اینها کشک باشد و اصلا کی داده و کی گرفته،حتی اگر اینها همه بهانه باشد برای مظلوم نمایی و چنگ انداختن به سرزمین مسلمین و... اما باز هم این آرشه که روی ویولن کشیده می شود و بعضی از این عکسهای جعلی زندان آشویتس را که آدم می بیند دلش می خواهد نیمه شب ۲۷ ژانویه برای یک میلیون لباس، ٤٥٠٠٠ جفت کفش و ٧ تن موی سر به جا مانده از اسرای جنگی،یهودی ها،کولی ها،همجنس گرایان،بچه های معلول و آدمهای به درد نخور دیگر بغض کند و خشمگین شود.
گاهی پیش میاید که آدمیزاد بی خود دلش برای آدمهایی که هرگز نبوده اند بلرزد و فکر کند شاید راست گفته باشد "پریمو لوی" :« اتفاق افتاده است و بنابراین میتواند دوباره اتفاق بیفتد، میتواند هر جایی اتفاق بیفتد.»
جناب آقای آرتی عزیز:
این مردن شما هم برای من طعم همان طنز نوشته هایتان را داشت. یک روز در ماه ژانویه 2007 شما رفتید و من دو یا سه ماه قبل از ژانویه 2008 تازه خبردار شدم! هرچند این شوخی آخری کمی فرق داشت اما خب،طنز نویسها معمولا همه چیزشان با بقیه باید یک فرقی داشته باشد حتی مرگشان هم.
آقای آرتی عزیز! ما بفهمی نفهمی یک خرده حساب کوچکی هم با هم داشتیم که امیدوارم رخت اقامت کشیدنتان به سرای باقی باعث نشده باشد آن را فراموش کنید. موضوع بر سر همان کتاب "I’ll Always Have Paris" است که ما اینجا با نام "خاطرات یک خبرنگار" خواندیمش، همان که نمی دانم به چه دلیل بعد از چند سال برای دومین بار سر راه کتابخوانی های من سبز شد، درست 5 سال و نیم پیش که من لا به لای تب و تاب آزمون ورود به دانشگاه و نقشه کشیدن برای آینده،مانده بودم بر سر دو راهی "باستان شناسی" و "روزنامه نگاری" و بعد... بقیه ماجرا هم که گفتن ندارد نه؟ شما با یک نیرنگ دل انگیزی یکهو پریدید وسط معرکه و من هر روز به لبخند رضایت بخش شما روی جلد آن کتاب و خاطرات ریز و درشتتان نگاه می کردم و می گفتم: "آره! این چیزیه که می خوام."
آقای آرتی عزیز! خام بودم یعنی خامم کردید. آن روزها هنوز نمی فهمیدم معنی "نزدیک به 50 سال ستون نویس ثابت روزنامه واشنگتن پست بودن" یعنی چه. درست تر بگویم معنی روزنامه ای که "50 سال یک ستون ثابت داشته باشد" را نمی فهمیدم. نه! اصلا هنوز نمی فهمیدم که مگر روزنامه چقدر عمر می کند که یک ستونش 50 ساله هم بشود! اما حالا کم کم یک چیزهایی سرم می شود.
آقای آرتی عزیز! گاهی دوست دارم تصور کنم که شما به جای ستون طنزتان در شعبه پاریس هرالد تریبون یا واشنگتن پست ، یکی دو سالی هم ستون نویس یکی از روزنام های این مملکت می شدید _با فرض اینکه فارسی می دانستید و با فرض اینکه آن روزنامه یکی دو سال عمر می کرد_ آخ که بعد از چنین تجربه ای خواندن کتاب خاطراتتان خواندنی می شد،نه ؟! اگر اینطور می شد شاید من امروز گوشه یکی از محوطه های باستانی مشغول سر و کله زدن با استخوانهای اجدادم بودم و دل خوش می کردم به نوازش سفالینه ها و گوش سپردن به آواز خاک و شاید شما نه در سن 81 سالگی که در 30 یا 35 سالگی و نه بر اثر نارسایی کلیه که بر اثر "خودکشی ناگهانی در بازداشتگاه" یا "برخورد سر با جسم سنگین" دار فانی را وداع می گفتید. می بینید چطور ممکن بود ناگهان همه چیز جور دیگری باشد؟ ولی نیست.
آقای آرتی عزیز! به دل نگیرید. این را هم بگذارید به حساب یک طنز کوچک از طرف کسی که هرچند هرگز روزنامه نگار بزرگی به بزرگی شما نخواهد شد اما هنوز با اطمینان، شما و آن لبخندهای پت و پهن و عینک بزرگ و طنزهای نابتان را دوست دارد. خوشحالم که شما همیشه همانی بودید که بودید.خوشحالم که ستون ثابت داشتید و آنقدر عمر کردید که با خیال راحت جد و آباد پرزیدنت های مملکت خودتان را پیش چشمشان بیاورید و با خیال راحت تر بگویید:"مردن به اندازه پیدا کردن جای پارک در واشنگتن سخت نیست" خوشحالم که آخرین نوشته ستون معروفتان را هم با میل خودتان نوشتید و بعد با آسودگی و لبخند با جهانی که دوست می داشتید وداع کردید. خوشحالم و متشکرم از اینکه فلش راهنمای من بر سر دو راهی انتخاب بودید، حتی اگر ستون ثابت و روزنامه ثابت و زندگی ثابت برای من و سرزمینم تنها قصه زیبایی باشد و خیالی دور. متشکرم آقای آرتی عزیز و خوب بخوابید.
ترجمه آخرین مقاله آرت بوخوالد :دیباچه
وداع با جهان هستی: مقاله روزنامه اعتماد
آرت بوخوالد طنز نویس :بهنود