پنجشنبه ها خوبند، خیلی خوب اصلا از سه شنبه ها هم بهترند . فعلا از همه روزهای دیگر مهربان تر شده اند، آدمهای پنجشنبه توی کوچه و خیابان را عجیب دوست دارم؛ آدمهای عبوس سر صبح با چشمهای هنوز ناهشیار و صورتهای سنگر گرفته پشت کلاهها و شالگردنها، اما پنج شنبه ها این خطوط درهم صورت و نگاههای خالی شان هم قشنگ می شود.
دوستشان دارم؛ هم آقای چاق راننده که باید هر بار هیکلش را خم کند برای گرفتن بلیت و همه راه را هم پشت فرمان تخمه می شکند و هم زنهای صندلی رو به رویی که با تعجب و کمی هم اخم ،بی هیچ شرمندگی به چهره راضی من و لبخند رویش خیره شده اند و دختر جوانی که او هم با لبخند از پله های اتوبوس پایین می رود را هم دوست دارم –شاید هم اگر هم را می شناختیم دوستان خوبی می شدیم..شاید!_
پنج شنبه ها کلاس زبان ساعت 8 صبح را هم دوست دارم، کارتون "الاغ کوچولو" که ویژه بچه های 3 تا 5 ساله است اما باز هم از بیشتر دیالوگهاش چیزی حالی ام نمی شود را هم خیلی دوست دارم. ظهر پیاده ول گشتن تا سه راه ادبیات، سر زدن به انتشارات امام، دیدن کتابهای جدید، هدیه خریدن "هزار خورشید تابان" و ته کشیدن پولم برای برداشتن "کتاب آبی و قهوه ای ویتگنشتاین"، همه را دوست دارم.
بی عجله قدم زدن و آدامس خرسی جویدن ، باد کردنش را و چهره هایی که همراه با آدامس خرسی من باد می کنند را دوست دارم. آقای دست فروش کنار پیاده رو که جورابهای دست بافش را 300 تومان گران تر میفروشد و من چیزی ازش نمی خرم و بعد معرفتش وقتی خبرم می کنده که: "آی! بند کفشت باز شده" را دوست دارم. ماشینهایی که وسط بلوار دنده عقب میان، موتورهایی که از خلاف جهت ویراژ دادن لذت می برن حتی بامزه میشند به خاطر پنج شنبه ها. رسیدن به خانه و بخاری که از کتری بلند میشه و بعد یک لیوان بزرگ چای خوردن و خندیدن بی دلیل را دوست دارم.
پنجشنبه ها همه چیز _بی دلیل_ خیلی خیلی خیلی خوب می شود. پنجشنبه های خوب، پنجشنبه های مهربان.
از مرزهای جغرافیایی پاکستان یادم نیست که خبری جز انفجار و درگیری شنیده باشم، اسم پاکستان هم حتی بوی خون میده انگار. تنها حس خوب من به این سرزمین فقط ختم میشد به اسم "بی نظیر بوتو". نمی دونم چرا شاید چون اسم این زن از دوران کودکی ،لابه لای خبرهای تلویزیون به گوشم می خورد و همیشه دیدنش با شال سفید و مشتهای گره کرده برام عجیب و تازه بود.
حالا آیا این دلیل خوبی هست برای اینکه دلم از دیروز تا به حال گرفته باشه ؟! حس خوبی ندارم اصلا. از زمان بازگشت بوتو به پاکستان بی دلیل منتظر بودم که چهره اش دوباره به اخبار سیاسی خارجی تلویزیون اضافه بشه،می خواستم چهره مارموسک "مشرف" روحذف کنه و... چه می دونم !
خوب نیست، هیچ خوب نیست. خوب نیست که خانوم سیاستمدار با بمب و گلوله خاموش شده باشه و باز از جغرافیای همسایه مان بوی خون برسه.
* پاکستان بعد از ترور بوتو عکسهای APبه روایت فارس
عکس از "حسن سربخشیان"
"گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد..."
آن شب اما سحر نشد که نشد! نه برای آوازه خوان و نه برای گلهای پونه اش.
مرتبط شجريان: "بم را به فراموشي نسپاريم "
تابلوی راهنمایی هست جلوی در خونه اش در سریلانکا،فلشی سفید هست روی تابلو نشانه رفته سمت آسمان و نوشته ای هست زیر فلش که: 35.000.000 مایل تا مریخ !
کاش نمی دیدم این آسمان شب امشب رو،نمی دیدم "آرتور.سی.کلارک " رو که آرزوی 90 سالگی اش اقامت در هتل فضایی است به مناسبت صدمین سال تولدش. باز یه چیزی شروع کرده به چنگ زدن به روده هام انگار، همون چیزی که بعد از خوندن "اگر خورشید بمیرد" و دیدن "contact" هوار شده بود سرم.