تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
عکس
                    
                           
 
 
کتابی هست،"آینه تاریخ" نام.از همون کتابهای تصویری که مجموعه عکسهای برگزیده تاریخ جهان رو چاپ می کنند. عکسهای ترسناکی هست از جنایتهای "کوکلوس کلانها" و جنگ ویتنام،از دادگاه نورنبرگ و سوءقصد به ریگان،یه تصویر از پیرمرد لق لقویی به اسم "پول پوت" که تا شرح عکسش رو نخونی نمی فهمی زمانی در راس حکومت خمرهای سرخ در کامبوج ۲میلیون از ۶میلیون جمعیت کشورش رو قتل عام کرده! خلاصه که این "آینه تاریخ" ما پر از عکس نابغه های تاریخ بشره که یا جنایتکار شدن یا اندیشمند اما از بین تمام عکسهای این کتاب این عکس بالا برای من ارزش دیگه ای داره زیرش نوشته:
"یک افسر پلیس آمریکایی از کودکی که در مسیر رژه سربازان ایستاده است خواهش می کند به پیاده رو برود."بیل بیال" به خاطر همین عکس برنده جایزه پولیتزر شد."
 
می دونید بودن چنین عکسی لای اوراق پر از کثافت تاریخ جای امیدواریه،بودنش می ارزه به صد تا نیمرخ و تمام رخ آشغالی استالین و خروشچف و گوبلز و چرچیل و امثالشون تا به امروز.
 
+ نوشته شده در 1:20 توسط آپاچی
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
همینجوری

آی مرجان ! هی این اسمهای توی گوشی ام رو زیر و رو می کنم..هی هیچی! هیچ کی نیست بشه یه اس ام اس بهش زد و گفت یه خط شعر بفرسته برات یا یه چرندی بگه دلت باز شه. یا اگر هم کسی باشه می دونی خودش کلی سرش شلوغه و دلش بنده. اصلا گیرم اس ام اس هم بزنم خب که چی؟!

دلم یه ولگردی درست و حسابی می خواد. می خوام  یه دراز لاغر مردنی باشه که کنار منِ گرد و کوتوله بشیم شکل "لولک و بولک"،تو خیابون دوره بیفتیم و هی قهقهه بزنیم و اگه دلمون خواست لک لکی راه بریم و نوشابه قرقره کنیم،اگه دلمون خواست هی مزخرف بگیم و شایدم همه شب رو بیدار بمونیم و اینقدر گشنه شیم که فقط کله پاچه ساعت 5 صبح بتونه از مرگ نجاتمون بده!

اصلا می دونی خواب دیدم اومدم شیراز پیش تو،خونه تون یه جور دیگه ای بود ولی اینقدر  سرخوش بودم که همینجوری که داشتم از خیابون رد می شدم که بیام سمت خونه تون باخودم این شعره رو می خوندم که: .... خب راستش یادم نیست چی می خوندم فقط یادمه معنی اش این بود که به به عجب سرمست و دل خوش ایم و عجب حالی داریم می بریم و از این حرفها...

 

+ نوشته شده در 22:40 توسط آپاچی
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
رمان هایی که با ما دویده اند

مدتهاست که دلم می خواست بیام اینجا و کمی غر بزنم که چرا وقتی بزرگ میشیم و پامون به دانشگاه باز میشه و نظریه ها و تئوری های ریز و درشت و اندیشمندان کوچک و بزرگ به دغدغه های ذهنی مون اضافه میشند و به قولی جدی میشیم،رمان رو  از زندگی مون حذف می کنیم و خودمون رو از ورطه داستان بیرون می کشیم؟ حالا تازه متوجه شدم که رفیق عزیز خودمان (مرتضی) هم در "پست پیشین کلمه "اش مطلب مرتبطی نوشته البته تقریبا از جبهه مقابل!

درست خاطرم نیست که در چند سالگی عاقبت سیر مطالعاتی ام از "قصه های من و بابام" و "حسنی نگو یه دسته گل" گره خورد به رمان خوانی، اما به گمانم اواخر دبستان بود که با "قصه های مجید" و "داستانهای مثنوی" کتابخونه بابا، حال و هوای کتاب خونی هام  تازه شد و بعد هم با ورود به راهنمایی به لطف کتابخانه اهدایی"دکتر محمدجعفر یاحقی" به مدرسه ما که دخترک ۱۳ ساله اش؛نیلوفر پیش از مرگ دانش آموز اونجا بود، ناگهان وصل شدم به ردیف قفسه های پر از کتاب،قفسه های پر از " ژول ورن" و "اگزوپری" و "اریش کستنر" و بعد به کتابخونه جمع و جور این دختره که پیر و مراد ما بود در وادی رمان. و بعد از ظهرهای کشدار تابستانی زیر خنکای باد کولر دیگه با هیچ چیزی جز کتاب تعریف نمی شد."کلاس پرنده" اومد و "مارکو والدو" ،"تیستو سبزانگشتی" و "سه گانه جان کریستوفر" و پیش رفت تا "جنگ و صلح" اومد و "دن کیشون" و بعدترها "سووشون"،"مرشد و مارگریتا"و کتابهای "نیکوس کازانتزاکیس" و...

اما این شرح طولانی رمان خوانی ها فقط برای این نیست که یادی کرده باشم از گذشته و نه برای اینکه خلاصه ای از پروفایل good reads ام رو به سمع و نظر بقیه برسونم ! شاید از نظر مرتضی که به قول خودش "در اعماق ذهنش،شاید جایی در برابر رمان گارد گرفته" ضرورت خواندن رمان به اندازه ضرورت خوردن بستنی باشه بی هیچ سود و زیانی _که البته این هم در جای خودش جای بحث داره،باید یک پست هم در ستایش بستنی بنویسم!_ اما من هنوز هم  معتقدم که رمانها شخصیت آدمها رو شکل میدن،گاهی لبه های تیز و ناهنجار روح رو سوهان میزنن و درست یا غلط عقیده من اینه که یک رمان درجه یک بیش از یک کتاب مثلا جامعه شناسی یا علوم سیاسی درجه یک به عمق ذهن خواننده نفوذ می کنه. همون طور که "کوری" جلوی چشمهای ما واقعی ترین جامعه فرضی رو به تصویر کشید و همون طور که "قلعه حیوانات" چنان هنرمندانه سیر انقلاب حیواناتی رو حکایت می کنه که در حقیقت کم و بیش روایتگر تمام انقلابها و جنبشهای سیاسی است.

برای همینه که کسی مثل من هنوز هم با کمک تجربیات رمان خونی اش ، مطالعات درسی اش رو پیش میبره چون نمیشه که من برم سراغ نظریه های هماهنگی شناختی و  هایدر و نیوکامب و فستینگر و بعد "بازرس ژاور" رو نبینم که بعد از تمام ماجراها، با دستهای بهم زنجیر شده داره آروم و بی صدا در اعماق رودخونه فرو میره.

 

+ نوشته شده در 2:5 توسط آپاچی
چهارشنبه هفتم آذر 1386
صید قزل آلا در آمریکا

"... یادم می آید در ورمونت یک پیرزن را به جای یک چشمه قزل آلا گرفتم و ناچار شدم ازش معذرت خواهی کنم.

گفتم "عذر می خواهم.خیال کردم شما یک چشمه قزل آلا هستید."

گفت"نه خیر نیستم"

 

هوووووووم...ریچارد براتیگان را هم عشق است !

+ نوشته شده در 23:51 توسط آپاچی
یکشنبه چهارم آذر 1386
پل

روی پله های پل خواجو ،عجیبه که وقتی می شینی یک دنیا دلتنگی و دلگرمی و یک عالم خاطره خوب و بد رو می بینی که لابه لای آبهای زاینده رود غلت می زنن و میرن. جای غریبی بود واسه من این پل..پل خواجو.


+ نوشته شده در 12:53 توسط آپاچی