تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
کلاه مخملیزم در وبلاگستان فارسی

 

هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟ آخه دردمون چیه،چه مرگمون شده؟ می دونم که وبلاگ یه محیط شخصیه،می دونم هرکسی هر جوری که حال می کنه می تونه بنویسه و اصلا قرار هم همین بوده که بلاخره یه جایی باشه برای حرف زدن بی اینکه نیاز به مجوز دولت داشته باشیم واسه انتشار واژه ها،بدون اینکه کسی بخواد با عربده کشی بساط جمله هامون رو بریزه به هم و چوب و چماق تحویلمون بده،همه اینها درست اما...

یه نگاهی به وبلاگها بندازین. این نفرت و بغض و کینه چیه که شده پس زمینه پستها؟ مد شده که به زمین و زمان،به خودمون،کشورمون و فرهنگ و قومیتمون بد و بیراه نثار کنیم؟! تازگی ها توی چندتا از وبلاگها دیدین که مطالبشون بر محور "ما ایرانیهای فلان فلان شده" می گرده؟ آخه نقد و تحلیل هم قالب داره، روش داره. داریم با غلطک از روی هویت خودمون رد میشیم و بعد فکر می کنیم که خیلی روشن فکریم. هی جوری این کلمه "ایرانیها" رو می نویسیم که انگار نشستیم توی یکی از کافه های کناره رود سن و با مارسل پروست و ژان ژاک روسو قهوه می خوریم و پکی به سیگارمون می زنیم و در مورد سخیف ترین نوع نژاد بشر گپ می زنیم.

زمانی که من با وبلاگستان آشنا شدم (حدود سال81) یکی از دغدغه های مشترک وبلاگ نویسها "نوشی و جوجه هاش" بود و من فقط خواننده ای بودم که مسحور این دنیای جدید شده بودم که پر بود از آدمهای غریبه ای که دردهاشون واسه هم آشنا بود، حالا اما حس می کنم وسط یک جبهه جنگ ایستادم که اصلا معلوم نیست کی داره به کی شلیک می کنه! غیر مذهبی ها انتقام کلاسهای دینی مدرسه شون رو در قالب رکیک ترین الفاظ از مذهبی ها می گیرن، مذهبی ها بر ضد فمینیستها شوریدن،فمینیستها غیر فمینیستها رو آدم حساب نمی کنن.

"سیبیل طلا" به "بهنود" فحش میده و بعضی خواننده هاش به خودش. "مهدی خلجی" از "حسین درخشان"(سردبیر؛خودم) شکایت کرده،درخشان با بدترین کلماتی که دم دستش رسیده ترتیب خلجی و "خورشید خانوم" رو داده. قدیمی های وبلاگستان واسه هم شمشیر کشیدن و هر کدوم هم کلی نوچه دارن که "مرگ بر" و "زنده باد" می گن. کامنت دونی ها هم که الی ماشالله پر شده از فحشهای ناموسی و تهمتهای دروغ. همه علیه هم مدرک دارن و همه می تونن ثابت کنن که طرف مقابلشون عجب نون به نرخ روز خوریه که دیروز با حکومت بوده و حالا با لابی های صهیونیستی می پره و یا برعکس.

ما که بدترین ملت روی زمین نیستیم،هستیم؟ دوست داریم که باشیم؟ همه از بی عدالتی و نبودن آزادی دم می زنیم. ما که حتی در حد واژه ها هم نمی تونیم هم رو تحمل کنیم،آزادی رو برای چی می خوایم؟ شاید برای اینکه با خیال راحت کلاه مخملی هامون رو از گوشه صندوق خونه ها در بیاریم و با قداره بیفتیم به جون هم، شاید چون این دعواهای مجازی دیگه راضی مون نمی کنه !

آخه یکی بگه اینجا چه خبره ؟

 

مرتبط: بازگشت به خویشتن / نیک آهنگ کوثر

          فاشیسم اوباشان / سیبستان

 

 

 

+ نوشته شده در 21:46 توسط آپاچی
جمعه هجدهم آبان 1386
رهایی از شائوشنک

 

 

 

نامه های اداری توی پوشه قرمز،DVD های خام، CD دیتاهای سایت،نام کاربری،پسورد و گزارش کار تحویل داده شد به پیوست خداحافظی با یک لبخند پت و پهن. "جداً؟ نمی خوان باهات تمدید کنن؟"، "شوخی می کنی؟ خب از عصر تا شب درس بخون..نمیشه؟"،"خودت داری میری یا...؟"،"ای بابا بشین سر ماه پولت رو بگیر!" و...

"نه!"، لبخند پت و پهنم رو نقاب می کنم رو صورتم که "آخه تا بهمن چیزی نمونده دیگه..."، بهمن رو نقاب می کنم رو صورتم ،کنکور رو نقاب می کنم و آروم آروم خیز برمی دارم به سمت در خروجی،به سمت خیابون،به سمت فرار! بد نیست گاهی این نقابها،نمیذاره ببینن که از ترس دارم فرار می کنم،نمی بینن خشم و بیزاری و تهوع رو توی صورتم.

5ماه واسم زیادی هم بود، ترسیدم بشه 6ماه،8ماه،1سال و بعد مثل بقیه ضمیمه بشم به میز و صندلی ام،بایگانی بشم در ساختمان سنگی سفید سازمان. کارت ورود و خروج برام صادر بشه و بعد زندگی ام بسته به این بشه که هر روز سلام بلند و بالایی به "حاج آقای مدیر عامل" تحویل بدم و حواسم به رضایت حراست باشه. بترسم از تمدید نشدن قرارداد،بترسم از پچ پچه های همکارهام و از زیر آب خوردن. ترسیدم منم با چند نفری دشمن خونی بشم و چند نفری هم نخوان سر به تنم ببینن،منم بشم عضو ثابت کلوب "شنیدی فلانی...!"،بشم کارمند باسابقه و بعد هر تازه واردی که اومد بزرگوارانه بهش توصیه کنم:"ببین! بیخود جوش کار رو نزن،کار کنی کارت رو می سازن،زیر آبت خورده است،بشین پولت رو بگیر..." منم بیفتم به هر روز قیمت طلا و سکه رو چک کردن و نچ نچ کردن و بد وبیراه گفتن.

فرار کردم از "رونوشت به..."،"همانگونه که مستحضرید..."،"لذا خواهشمند است،جهت..." و از شمردن ثانیه ها و دقیقه های پایانی هر روز اداری. فرار کردم،رها شدم،تمام شد.

+ نوشته شده در 13:17 توسط آپاچی
سه شنبه هشتم آبان 1386
سه شنبه خدا کوه را آفرید!

 

و قاف حرف آخر عشق بود آنجا که نام کوچک تو آغاز می شد...اما راستی

"امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست"

 

"قیصر امین پور" با باد رفت 

+ نوشته شده در 16:34 توسط آپاچی
سه شنبه یکم آبان 1386
دو قدم مانده به صبح

"ما کاری به حکم نداریم، حکم رو کاغذ مال محکمه است،اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته و گل ریزون می کنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چار دیواری..که همه دنیا چاردیواریه...

سلامتی
سه تن: ناموس و رفیق و وطن

سلامتی سه کس: زندونی و سرباز و بی کس

سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره

سلامتی آزادی

سلامتی زندونیهای بی ملاقاتی..."

مثل نمایش نیمه شبانه فیلم های بی ناموسی در فرنگستان،اینجا هم گاه گاهی از 12 شب به بعد میشه صحنه های غریبی از تلویزیون دید! 3 تا چراغ روشن برای شبکه 4 که "مسعود کیمیایی" رو نشوند تو قاب دوربین و ما حرفهایی رو شنیدیم که فقط بعضی از نیمه شبها میشه از تلویزیون داخلی شنید.



+ نوشته شده در 1:38 توسط آپاچی