نمی دونم اگه بقیه سه تا جون داشتن چی
کار می کردن! اما اگه من می تونستم سه بار به دنیا بیام کلی برنامه داشتم:
زندگی اولم رو صرف فنجان های پیاپی چای و دیدن فیلم و خوندن کتاب و گرفتن عکسهای ناب می کردم، تو زندگی دومم با یک فلاسک چای و یک کوله پشتی می افتادم دنبال همه کارهای دوست داشتنی دنیا از روزنامه نگاری و فعالیت برای ngoهای ریز و درشت و ساز زدن گرفته تا کوهنوردی و جهانگردی و رصد ستاره ها...
اون وقت بود که تو زندگی سومم بی دغدغه کارهای نکرده و جاهای نرفته و چیزهای ندیده می تونستم یه گوشه لم بدم و زل بزنم به بخاری که از روی لیوان چای ام بلند میشه و تا دم مرگ به زندگی فکر کنم، به اینکه اصلا ماجرا چیه ؟!

" Do not have any attachments, do not have anything in your life you are not willing to walk out on in 30 seconds flat if you spot the heat around the corner..." *
هیچ کس رو نمی شناسم که بتونه در عرض 30 ثانیه همه چیزش رو رها کنه و بره، اصلا نمی دونم خوبه یا بد اما وسوسه اش گاهی مثل همین حالا بدجوری ذهن آدم رو غلغلک میده..رها کردن همه چیز و همه کس و رفتن به اون طرف خیابون..به اون طرف مخمصه، فقط ظرف 30 ثانیه درست مثل "نیل"..آه ای وسوسه دلنشین !
* بخشی از دیالوگ معروف فیلم "heat" در صحنه فراموش نشدنی ملاقات وینسنت هانا (آل پاچینو) و نیل مک کالی (رابرت دنیرو)
خوش دارم سر به تن این نامه های اداری بی رنگ و رویی که گاه گاهی واسه بابا میاد نباشه. زنگ آیفون که به صدا در میاد و یک نفر از اون پایین میگه: "نامه دارین"، یه سرخوشی عجیبی تو دلم شروع می کنه به بالا و پایین پریدن. توی چند ثانیه خیالم میره پیش تمبرها و مهرهای پستی پشت پاکت و پستچی هایی که بهترین آدمهای روی زمین بودن. برای چند ثانیه یاد انتظار کشنده و لذتبخشی می افتم که از لحظه گرفتن نامه شروع میشد و تا پیدا شدن زمان مناسب و یک گوشه خلوت واسه دراز کشیدن و آروم سر پاکت رو باز کردن و کلمه به کلمه نوشته ها رو مزه کردن ادامه داشت.
رنگ پاکتها، مهرهای داخلی و خارجی، بوی کاغذ و رد پای پیچشهای محترمانه خودکار بیک و گاهی کشف یک کارت پستال یا یک عکس یا چند تا عکس برگردون کوچولو و تاریخ پای نامه که بر می گشت به یک هفته قبل، یکی دو ماه قبل یا بیشتر... همه فقط توی چند ثانیه انگار با هم می دون توی مغزم و هی همدیگه رو کنار می زنن که بهتر دیده بشن.
در خونه که باز میشه، نه پستچی هست و نه جمله "برسد به دست فلانی عزیزم" . نگهبان پاکت سفید بی رنگ و رویی توی دستش گرفته که روش با حروف تایپی نوشته "جناب آقای فلانی ملاحظه فرمایید". خاطره های رنگی ناگهان ناپدید می شوند.
این نامه های اداری اگه نبودن شاید میشد فراموش کرد که دوره لذت لمس نامه های پستی گذشته و باید دل خوش کرد به همین کاغذهای الکترونیکی که از لا به لاشون هیچ وقت گلبرگهای گل خشک شده نمی ریزه.