تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
جمعه بیست و هفتم مهر 1386
زندگی در لیوان چای

نمی دونم اگه بقیه سه تا جون داشتن چی کار می کردن! اما اگه من می تونستم سه بار به دنیا بیام کلی برنامه داشتم:

زندگی اولم رو صرف فنجان های پیاپی چای و دیدن فیلم و خوندن کتاب و گرفتن عکسهای ناب می کردم، تو زندگی دومم با یک فلاسک چای و یک کوله پشتی می افتادم دنبال همه کارهای دوست داشتنی دنیا از روزنامه نگاری و فعالیت برای ngoهای ریز و درشت و ساز زدن گرفته تا کوهنوردی و جهانگردی و رصد ستاره ها...

اون وقت بود که تو زندگی سومم بی دغدغه کارهای نکرده و جاهای نرفته و چیزهای ندیده می تونستم یه گوشه لم بدم و زل بزنم به بخاری که از روی لیوان چای ام بلند میشه و تا دم مرگ به زندگی فکر کنم، به اینکه اصلا ماجرا چیه ؟!



+ نوشته شده در 2:25 توسط آپاچی
شنبه بیست و یکم مهر 1386
30 ثانیه
       
 
 

" Do not have any attachments, do not have anything in your life you are not willing to walk out on in 30 seconds flat if you spot the heat around the corner..." *

 

هیچ کس رو نمی شناسم که بتونه در عرض 30 ثانیه همه چیزش رو رها کنه و بره، اصلا نمی دونم خوبه یا بد اما وسوسه اش گاهی مثل همین حالا بدجوری ذهن آدم رو غلغلک میده..رها کردن همه چیز و همه کس و رفتن به اون طرف خیابون..به اون طرف مخمصه، فقط ظرف 30 ثانیه درست مثل "نیل"..آه ای وسوسه دلنشین !

 

*        بخشی از دیالوگ معروف فیلم "heat" در صحنه فراموش نشدنی ملاقات وینسنت هانا (آل پاچینو) و نیل مک کالی (رابرت دنیرو)

 

 
 
+ نوشته شده در 21:43 توسط آپاچی
سه شنبه هفدهم مهر 1386
نوستالژی پاکت و تمبر و گلبرگهای لای نامه

خوش دارم سر به تن این نامه های اداری بی رنگ و رویی که گاه گاهی واسه بابا میاد نباشه. زنگ آیفون که به صدا در میاد و یک نفر از اون پایین میگه: "نامه دارین"، یه سرخوشی عجیبی تو دلم شروع می کنه به بالا و پایین پریدن. توی چند ثانیه خیالم میره پیش تمبرها و مهرهای پستی پشت پاکت و پستچی هایی که بهترین آدمهای روی زمین بودن. برای چند ثانیه یاد انتظار کشنده و لذتبخشی می افتم که از لحظه گرفتن نامه شروع میشد و تا پیدا شدن زمان مناسب و یک گوشه خلوت واسه دراز کشیدن و آروم سر پاکت رو باز کردن و کلمه به کلمه نوشته ها رو مزه کردن ادامه داشت.

رنگ پاکتها، مهرهای داخلی و خارجی، بوی کاغذ و رد پای پیچشهای محترمانه خودکار بیک و گاهی کشف یک کارت پستال یا یک عکس یا چند تا عکس برگردون کوچولو و تاریخ پای نامه که بر می گشت به یک هفته قبل، یکی دو ماه قبل یا بیشتر... همه فقط توی چند ثانیه انگار با هم می دون توی مغزم و هی همدیگه رو کنار می زنن که بهتر دیده بشن.

در خونه که باز میشه، نه پستچی هست و نه جمله "برسد به دست فلانی عزیزم" . نگهبان پاکت سفید بی رنگ و رویی توی دستش گرفته که روش با حروف تایپی نوشته "جناب آقای فلانی ملاحظه فرمایید". خاطره های رنگی ناگهان ناپدید می شوند.

این نامه های اداری اگه نبودن شاید میشد فراموش کرد که دوره لذت لمس نامه های پستی گذشته و باید دل خوش کرد به همین کاغذهای الکترونیکی که از لا به لاشون هیچ وقت گلبرگهای گل خشک شده نمی ریزه.

 

+ نوشته شده در 13:0 توسط آپاچی
شنبه هفتم مهر 1386
بوی کافور بدون عطر یاس
یکی از بچه های تحریریه گذرش افتاده بود به سنگتراشی های اطراف شهر. دقیق تر بگم به سنگ قبر تراشی های اطراف شهر و برایمان نرخ روز آورده بود. سنگ قبر گرانیت 3.5 میلیون با امکان صادرات به کشورهای حوزه خلیج و کشورهای اروپایی. نمی دونم چرا سردم شد. انگار طعم کافور دویده باشه توی دهنم. نمی دونم چرا حساب نکردم هر سنگ قبر به قراری 3 میلیون تومان عجب کالای پر خیر و برکتی است برای صادرات غیر نفتی!

سردم شد نه از فکر اینکه با 3.5 میلیون پول فقط سنگ یک قبر( که حتما خود گودالش دو برابر آن قیمت داره) میشه چند تا آدم زنده رو از مرگ نجات داد، نه از اینکه حرفه یک نفر اینه که هر روز سنگهای مزین به "مرحوم مغفور و مرحومه مغفوره" بفروشه...نه ! تنم لرزید وقتی برای یک ثانیه خودم رو به جای اون مرحوم و مرحومه هایی تصور کردم که زیر آوار چندین کیلویی یک تکه سنگ گرانیت بزرگ مدفون می شوند، عکس روتوش شده شان از توی قاب به مهمانان مراسم لبخند می زند و خودشان زیر سنگ مجلل شان می مانند برهنه و تنها.

مرحوم مغفور تا ابد زیر آوار 3.5 میلیونی به دام می افتد..فاتحه...
+ نوشته شده در 20:50 توسط آپاچی