۱. روی نقشه ، از دامغان تا اصفهان خط باریک و درازی هست که درست از قلب دشت کویر میگذره.اگه واقعا از دامغان راه بیفتید دنبال اون خط روی نقشه، می بینید که واقعا همونقدر باریک و همونقدر خلوته،می تونید ساعت ۴صبح بنشینید وسط جاده و آسمون رو نگاه کنید و تصور کنید الان اگه کسی نقشه ایران رو جلوش باز کنه یه نقطه سیاه و کوچولو وسط جاده باریک و بلند کویری می بینه که داره واسه ستاره ها دست تکون میده !
۲. کویر به طرز وهمناکی زیباست. از اون دسته زیباییهایی که باید آروم نگاهش کرد و آهسته از کنارش گذشت کویر درست مثل عشق پنهانی می مونه که هرگز نباید فاش بشه. چه میشه کرد جز فرو کردن انگشتها لای شنهای بی نهایتش؟ چه میشه کرد جز برداشتن مشتی از کویر و باقی اون شکوه رو گذاشتن و گذشتن؟
۳. یک خورده سکوت و راه رفتن روی تپه های شنی،یک خورده آفتاب داغ و کمی توهم..الانه که پیداش بشه،الانه که صدای خنده اش رو بشنوم،الانه که بیاد سرش رو تکونی بده ، موهای طلایی اش توی آفتاب بدرخشه و خیلی عادی دستور بده: " یه گوسفند برام بکش."
۴. در کویر خیال می روید...
(به بهانه گزارش دردناک الجزیره که ترجمه اش در وبلاگ مداد سیاه گذاشته شده.)
"جنگ" از آن دسته واژه هایی است که هزار هزار واژه دیگر را به راحتی می بلعد، صدها حقیقت را در لا به لای همان سه حرف ناچیزش دفن می کند و دم برنمی آورد.جنگ تنها برای آنهایی عریان می شود