تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
دوستانه
از کنج اون دانشکده فسقلی میدون کتابی تا سربالایی نفس بر پارک نشاط،از حاشیه خاکی بزرگراه حقانی تا میدون ونک،از مصلی تا راه آهن،از فشم تا مشهد تا قم و حالا تا قزوین،آهسته آهسته این خیابونها و شهرها رو گره زدیم به هم..معرکه نیست؟

معرکه نیست که تا دیروز کف حیاط دانشکده چیپس و ماست می خوردیم و حالا دنبال ماشین عروس دو تا از همون چیپس و ماست خورها ویراژ میدیم،از پنجره های ماشین آویزون میشیم،گل می کنیم،شاباش می گیریم و از ته ته ته دل نعره می زنیم و جیغ می کشیم؟!

آهای شماها! آهای همه شما رفقا! آهای محسن، وحید،محمد،سمیه،میلاد،مرتضی،مرجان،زهرا،حمید و فرنازی که نبودی،گیرم که تو کوپه قطار من مونده بودم تنها و همسفرم رو هم با لباس سفید تور توریش جا گذاشته بودم پیش زندگی تازه اش،گیرم که چشمهام مثل غورباقه باد کرده بودن، اما معرکه نیست که عاشق تک تک شماهام؟ من که میگم معرکه است...

+ نوشته شده در 10:47 توسط آپاچی
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
شما که غریبه نیستید!
              

بیایید یک قرار بگذاریم ممکن است؟ می شود لطفا جدی بگیرید؟

بیایید قرار بگذاریم آقای وزیر! ما قول می دهیم، به شرافتمان قول می دهیم که دیگر نگاههای گنهکارمان روی پیشخوان روزنامه فروشیها چشم چرانی نکند،قسم می خوریم وسوسه قلم و کاغذ را ببوسیم و بگذاریم کنار، باور کنید دیگر حتی فکر هم نمی کنیم،حرف هم نمی زنیم شما بخواهید خواب هم نمی بینیم،اراده کنید رویا هم نمی بافیم چرا زیاده می گویم اصلا جان بخواهید بر طبق می گذاریم "شرق" و "هم میهن" و "ایلنا" که سهل است،چه قابل این حرفها است؟!

در عوض آقای وزیر! شما هم در حق مان لطفی کنید، این کلمات بیهوده یادآورنده را بدهید از همه تقویمهای جیبی و دیواری این مملکت جمع کنند.بفرمایید این "روز خبرنگار" را پاک کنند،بفرمایید این سالگرد لعنتی "صدور فرمان مشروطیت" را به یادمان نیاورند،ترتیب روز "جوان" و "سینما" و "گفت و گوی تمدنها" و... را هم بدهید که دیگر لطفتان را به نهایت می رسانید.

شما که غریبه نیستید جناب وزیر! این روزها و سالروزها هر روز مثل سیلی به صورتمان می خورند،مثل گناه کبیره دنبالمان می کنند.بیایید قرار بگذاریم شما این یادبودها و بزرگداشتها را حذف کنید، ما هم دیگر نفس نمی کشیم قربان! 

این "روز خبرنگار" مثل خوره به جانمان افتاده..به دادمان برسید.

+ نوشته شده در 12:49 توسط آپاچی
چهارشنبه دهم مرداد 1386
بریده جراید
بسمه تعالي

برادر بهشتي،

سلام خسته نباشيد. انصاف حکم مي کند که تلاش شما را در جهت رشد کمي سينما بستايم. اجرکم علي الله؛ اما وجود فيلم هايي چون اجاره نشين ها را به چه حسابي بگذارم. بي دقتي شما؟، بي اعتقادي شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوي را به شما نمي توانم نديده بگيرم...من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده ام؟، واقع قضيه اين است که دو ساعت پيش که فيلم را ديدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجويي را بغل کنم و با هم به آن دنيا برويم...

***

بی تردید اگه تا صبح هم می نشستم و فکر می کردم،نمی فهمیدم که این بخشی از نامه "محسن مخملباف" به محمد بهشتی (رئیس سابق بنیاد فارابی) بعد از اکران فیلم "اجاره نشین ها" ست ! گاهی سرک کشیدن به گذشته آدمها کار جالبیه!

اما غرض اینکه صفحه هنر ؛ویژه سینما "شرق" رو حتما بخونید به اضافه صفحه آخر اش رو که یه یادداشت واقعا جذاب از "کامران شیردل" در مورد "آنتونيوني" کار کرده...همین.

+ نوشته شده در 9:7 توسط آپاچی
سه شنبه دوم مرداد 1386
در ستایش شادی

                                            

  عجیبه که یک فیلم موزیکال قدیمی اینطور حال آدم رو خوش کنه.عجیب نیست؟! یک فیلم موزیکال با ریتم تند موزیک،با آوازهای شادمانه و رقصهای خنده دار چه خوب می تونه آدم رو به شوق بیاره و بهش انرژی بده.

 این فیلم آواز در باران فقط یک تلنگر کوچیک بود که یادم بمونه چه راحت میشه خوشحال شد،چه ساده میشه خندید،چه خوب میشه به خاطر سپرد که عادت کردن به روزمرگی ها و غرغرها و غصه ها فقط روزهای خوب زندگی رو تباه می کنن،همین.

 حالا که این وبلاگهای ریز و درشتمون به هم گره خوردن و حالا که این هم جا هست برای حرف زدن،کاش یه نگاهی به سر تا پای پستهامون بندازیم و ببینیم چرا ما این همه ناله می کنیم و لا به لای کلمه هامون اشکهای مجازی می ریزیم؟ چرا این عادت مزخرف "غمگین بودن" از سرمون نمی پره؟

به خودم میگم که یادم بمونه روزهایی بودن که نمی ذاشتم غصه از دلم لب پر بزنه و بریزه روی خوشی روزهام،روزهایی که لذت و خنده رو می تونستم درست وسط یک بشقاب پر از ماکارونی پیدا کنم یا زیر سیل بارون.

دارم تمرین می کنم..دارم دوباره یاد می گیرم به شادی های ریز و درشتم احترام بگذارم و فراموش نکنم خبرهای هر روز روزنامه ها رو با غم نمیشه پاک کرد اما با شادی شاید... هدفون رو می زنم توی گوشم و گوش میدم،باهاش زمزمه می کنم..حتی اگه چله تابستون باشه،حتی اگه هنوز مونده باشه تا باز بوی بارون همه جا بپیچه.می خونم در ستایش شادی:


I'm singing in the rain
Just singing in the rain
What a glorious feeling
I'm happy again
I walk down the lane
With a happy refrain
...I'm singing, singing in the rain

 

 

 

+ نوشته شده در 13:11 توسط آپاچی