تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
شیراز به سبک ما

نه با تخت جمشید نه با بوی بهار نارنج، نه با باغ ارم نه با شاه چراغ..شیراز رو با تو تعریف می کنم، شیراز رو با پچ پچ های شبانه و خنده های بلند، با خوابیدن روی آن قالی قرمز توی حیاط و با تکه های یخ توی لیوان شربت معنی میکنم.شیراز رو با تو به یاد میارم.

اگه هنوز عادت خاطره نوشتن تو سرم بود نمی نوشتم که "از ارگ کریمخان دیدن کردیم بنای باشکوهی بود." می نوشتم :"توی گرمای کلافه کننده ظهر خرداد که همه چسبیده بودن به کولرها و نگهبان رفته بود تو چرت، ما چسبیده بودیم به شیشه های رنگی رنگی پنجره ها و فکر می کردیم اگه اونجا زندگی می کردیم دکور ارگ رو چطور می چیدیم." اگه اهل سفرنامه نوشتن بودم نمی نوشتم:"مقبره حافظ زیارتگاه عاشقان و عارفان است." می نوشتم:"مقبره حافظ جون میده واسه اینکه بشینی لبه باغچه هاش و حرف بزنی و به غورباقه هایی که دور و برت جست می زنن بخندی و اینقدر اونجا بمونی تا نگهبانش مجبور بشه چراغهای حافظیه رو خاموش کنه و بندازتت بیرون !"

نه با سعدیه نه با بازار وکیل، نه با مسقطی نه با نارنجستان..شیراز رو با بساط کتاب فروشی نزدیک ارگ و چاپ افست "بوف کور" و "زوربای یونانی" با جورابهای ارزون مال تو با طرح ماهی و مال من با عکس ستاره به یاد میارم.خاطره شیراز رو با ریحون های تازه سر سفره، با "آواز در باران" و "آخرین تانگو در پاریس" و با "داگ ویل" که فقط سی دی اولش رایت شد تعریف می کنم!

سالهای سال بعد یادم میاد یک شب گرم اواخر خرداد توی شیراز بود که تو با اطمینان گفتی:"رئال تیم نیمه دومه.." و وقتی نیمه دوم 3 بر 1 مایورکا رو بردیم و قهرمان شدیم فهمیدم که راست می گفتی دختر شیرازی!

آره! نه بوی بهار نارنج،نه باغ ارم..شیراز واسه من یعنی تو رفیق. 

+ نوشته شده در 0:34 توسط آپاچی
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
سفر
 

خوشا شیراز و ...

 

+ نوشته شده در 0:46 توسط آپاچی
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
زیر پوست شهر

دارم هی گذشته رو مرور می کنم تا ببینم چرا همه این حوادث رو الان دارم می بینم،بعد از این همه سال؟ مرور می کنم تا ببینم مگه من اهل همین شهر نیستم اهل همین شهر با این گنبد طلایی و خیابان های شلوغ اش؟ مگه توی این شهر به دنیا نیومدم، مگه همه بچگی هام رو همینجا سپری نکردم،مگه اینجا بزرگ نشدم؟ پس چرا همه چیز برام تازگی داره؟ چرا ذره ذره حقایق پنهان زیر پوست این شهر رو تا به حال ندیده بودم؟ چرا می تونستم از تاریخچه "دروازه دولاب" بگم ولی اسم "دروی" رو برای اولین بار می شنوم و حتی نمی تونم درست تلفظش کنم؟! چرا تا به حال ندیده بودم اراده غریبی داره شهر من رو به سوی نابودی می کشونه؟

تنها جوابی که می تونم کمی با اون خودم رو قانع کنم اینه که من تا به حال فقط یک شهروند بودم،یکی از همین آدمهای کوچه و بازار،یکی از همینهایی که بهشون میگین "بدمشهدی"! تا به حال هرگز شهرم سوژه گزارشهام نبوده، تا به حال خبرنگار این شهر نبودم. هربار شلوغی ها و آسفالتهای داغون و کم آبی تابستون رو دیدم و مثل چند میلیون نفر دیگه ناسزایی نثار کردم و گذشتم اما حالا نه! حالا ایستادم. حالا دیگه به بهانه یک هفته نامه 8 صفحه ای با خبرنگارهای گمنام اما جسور ایستادم و دارم شهرم و آدم هاش رو به چشم سوژه نگاه می کنم و قلبم از این نابودی آرام و بی صدا به هم فشرده میشه

چرایش را دقیقا نمی دانم اما عزم عجیبی در بین مسئولین این شهر هست برای نابودی تمام آن چیزی که هویت مشهد رو تعریف می کنه.عزمی که باعث میشه شهر از واژه ها و نشانه های مانوس و معروف خودش پاک بشه. این عزم راسخ گاهی تبدیل به بلدوزری میشه که شبانه یکی از قدیمی ترین و آشناترین نماهای شهر رو (تندیس فلکه 15 خرداد یا "ضد") به بهانه اینکه از آثار دوران پهلوی هست با خاک یکسان می کنه و به جای اون بنای عظیم سنگی، چمن می کاره! و گاهی به بهانه دفن شهدای گمنام بر بالای "کوهسنگی" اسم اونجا رو به "جبل النور" تغییر میده!

عزمی که باعث میشه اعضای شورای شهر تغییر نام "سازمان بهشت رضا" (معادل مشهدی بهشت زهرا) به "سازمان پردیس ها" رو مغایر با مفاهیم اسلامی تشخیص بدهند و به صلاحدید خود نام "فردوس ها" رو برای تایید به وزارت کشور بفرستند چون تمام شعور اسلامی نماینگان شورای شهر مشهد در تبدیل حرف "پ" به "ف" خلاصه شده، چون نمایندگان اصولگرای ما حاضرند فاتحه فردوسی و "عجم زنده کردم بدین پارسی"اش رو بخونند تا مبادا خدشه ای به زبان عربی وارد بشه!

دارم نگاهی به همه این اتفاقات می اندازم تا بفهمم آیا اینها باعث شدند چهره مردم این شهر اینهمه درهم و گرفته باشه؟ آیا این اتفاقات ریز و درشت باعث شدند که همه غر بزنند که "مشهد جای زندگی و پیشرفت نیست"؟ تازه دارم می بینم بلایی رو که دارند آروم و بی صدا بر سر این شهر میارند. تازه دارم می بینم که هر روز در و دیوار شهرم سیاه تر و پر غصه تر میشه و هیچ کس رغبتی برای ایستادگی مقابل این همه جهل و خیانت رو نداره. اینجا،این شهر بنا به اراده ای نامرئی داره تاوان پسوند "مقدس" اش رو پس میده، داره تبدیل میشه به یک شهر بدون موسیقی،بدون تئاتر،بدون شادی. مردم این شهر عادت داده شدند به دیدن پارچه های سیاه،پرده های سیاه،فکرهای سیاه.

و من تمام این چیزها رو تازه دارم می بینم و تازه می فهمم که خبرنگار بودن توی شهر من تلخ ترین شغل دنیاست.

+ نوشته شده در 23:53 توسط آپاچی
جمعه هجدهم خرداد 1386
قایم موشک
حالا تو هی بخند اما قرارمان که این نبود..بود ؟!

قرارمان شاید یک قایم موشک بازی ساده بود اما نگفته بودی بازی ها گاهی جدی می شوند نگفتی وقتی که ما شوخی شوخی چشم می گذاریم تو جدی جدی قایم می شوی و حالا که جدی جدی دنبالت می گردیم شوخی شوخی پیدا نمی شوی !

حالا تو هی بخند مینا ! اما قرارمان که این نبود..بود؟!

 ------------------------------------

* ( به بهانه چهارمین سال خاموشی "مینا سلطانی" ..به یاد چشم های سیاه و نگاه همیشه منتظرش )

+ نوشته شده در 1:45 توسط آپاچی
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
رجعتی به سینمای هند
حالا هی بی خودی افه "من از تارانتینو پایین تر فیلم نمی بینم" بیاین.

می دونید! دست کم تو فیلم های هندی همیشه یک میلیون و نیم آدم بی کار هستند که وقتی قهرمان کتک خورده در مورد بی عدالتی و ظلم و فقر سخنرانی می کنه دورش جمع بشن و براش کف بزنن..به تمام ۲ ساعت آواز خوندنش با علاقه گوش بدن و بعد هم همه با هم راه بیفتن طرف مرکز پلیس یا دفتر نخست وزیر و در عرض سه سوت آدم بدها رو به سزای اعمال ننگینشون برسونن و تا قهرمان کتک خورده رو بر مسند قدرت ننشونن دست از تلاش برندارند.

حالا بشینین هی ژست روشنفکرانه بگیرین و دم از تاثیر نور پردازی بر ایجاد فضای وهم آلود فیلم های هیچکاک بزنید اما یادتون باشه تو این دنیای روشنفکرانه هنری اگه قهرمان مادر مرده زمین رو هم گاز بزنه کسی نمی پرسه خرت به چند؟!

+ نوشته شده در 3:4 توسط آپاچی
سه شنبه هشتم خرداد 1386
گفتگو با استکبار
* تلاش مي‌كنيم نتايج مذاكرات به نفع مردم عراق باشد / ایسنا

*پایان اولین مذاکره ایران و آمریکا / زمانه

خب به سلامتی این هم از گفتگو با استکبار که در راستای مهرورزی (البته فقط به خاطر مردم عراق) صورت گرفت و تازه فاز دیگر آن هم در دست احداث است که البته ما که تمایلی نداریم این یانکی ها هی اصرار می کنند و ما هم که حسااااس...

خدا را شکر که با این گفتگو (دقت کنید "گفتگو" نه "مذاکره" مد نظر مشارکتی های بی ادب) مشت محکم دیگری کوبیدیم.حالا به کجا دیگر الله اعلم !

 

+ نوشته شده در 2:41 توسط آپاچی
شنبه پنجم خرداد 1386
دلشدگان
             Khorram-Shahr after being released  

  ۱.حتی اگه بخوای خودت رو بزنی به اون راه..حتی اگه بخوای هی غر بزنی که این تلویزیون دیگه شورش رو درآورده..حتی اگه..نه ! نمیشه. همیشه خدا او صدای محزون آواز "ممد نبودی ببینی..." همیشه خدا تصویر اون چهره های ساده و پر از یقین مجبورت می کنن که به یاد بیاری:آدم هایی توی زندگی ات هستند که تو هرگز نشناختی شون اما همیشه بهشون بدهکاری. بهتره خودم رو نزنم به کوچه علی چپ. خاطره جنگ برای من که همه بچگی هام دور از جنگ و صدای آژیر خطر گذشت همیشه خلاصه شده در همین تصویرها و آوازها..خلاصه شده در خاطره "به پوست کردن" با خانم های مسجد امام صادق که می خواستن برای رزمنده ها مربا درست کنند. اما همین خاطرات پراکنده باعث شد که همیشه ته دلم با همون آواها و نماها بلرزه. باعث شد یادم بمونه آبروی اون چهره ها با هیچ "یا لثارات"ی نمیره. دیگه خودم رو به اون راه نمی زنم.هنوزم دلم می خواد یه روز "خرمشهر" رو ببینم و هنوز هم دلم می خواد اگه یه روز گذرم به اون شهر افتاد خاکش رو ببوسم. (عکسهای جهانگیر رزمی را ببینید)

۲.گویا دوستان دیگری هم مثل من بودند که ساعتها جلوی تلویزیون رژه برند برای تماشای فیلم "دلشدگان" و گویا آنها هم مثل من با حس سوختگی شدید در نواحی مختلف بدن فقط دل خوش کردن به صدای آواز "گلچهره مپرس".و گویا آنها هم امشب در دل اجداد رسانه ملی را مورد عنایت قرار داده اند! چه می شود گفت جز اینکه روح ما و مرحوم حاتمی شاد ! (پخش نکنید برادران مگه مجبورید؟!)

۳. ای بابا تو این یه وجب دانشکده ما چه خبره ؟ × ×

+ نوشته شده در 2:54 توسط آپاچی
چهارشنبه دوم خرداد 1386
دهمین
          

 

۱۰ سالگی دیوانگی هایمان مبارک.

 ( ما هنوز هستیم )

***

گفت و گو با مادر یک رئیس جمهور : مسیح علی نژاد

کجا؟ : نیک آهنگ کوثر

۱۰ سال گذشت : بر ساحل سلامت

+ نوشته شده در 23:52 توسط آپاچی