بیشتر از 5 سال از 19 آذر می گذرد.از همان تاریخی که پایین نامه ساجده خورده بود (یکی از همان نامه هایی که فقط از کرمان می رسید نه هیچ جای دیگر.) نوشته بود:
"...و نمی دانم یک واژه (کنکور) چقدر می تواند اندیشه های بی گاه طفلینه مان را تاریکخانه ای کند سرشار از لنگرهای ماندن و سکون.گاهی وقت ها از دلتنگی های مفرط قلبم در خلا می تپد؛ آرام آرام ، شمرده شمرده. قلبم در خلا می تپد آنگاه که شاگرد اولهای کلاسمان دیگر شعر نمی گویند، دیگر فلسفه نمی خوانند و به آوایی که از دورها می آید گوشی نمی سپارند...گاهی می اندیشم که چه بی رحمانه به دنیای بزرگتر تبعید می شویم..."
فراموش کرده بودم ، شاید هم خوش خیال بودم که فکر می کردم روزهای کنکوری بودن یک بار می آیند و می روند برای همیشه.فکر می کردم روز اعلام نتایج و محوطه شلوغ دانشگاه فردوسی و دخترهایی که از گریه خم می شدند و پسرهایی که به دیوار لگد می زدند فقط یک بار بود و تمام شد.
اشتباه کردم و اگر هنوز هم حس و حال نامه نوشتنی بود شاید من به ساجده می نوشتم (یا شاید به مینا اگر بود).. می نوشتم که ما هنوز در حال تبعیدیم هنوز همان واژه لعنتی لنگرهایمان را می اندازد ، هنوز هم شاگرد اول ها برای شعر و فلسفه وقت کم می آورند. می نوشتم که من گنده با 23 سال سن هنوز مثل یک دختر مدرسه ای مشت های گره کرده ام را به هم فشار میدهم ،کارنامه آن لاین ام را می بینم و کمی وا می روم، کمی بین خوشحالی و ناراحتی گیج می خورم ، کارنامه همه رفقای هم پای درس و کتابخانه را می بینم و سردم می شود. هنوز انگشت هایم یخ می کنند وقتی تلفنم هی زنگ می خورد و آن طرف خط یک نفر بغض می کند، یک نفر اعتراض می کند و صدای یک نفر دیگر اصلا درنمی آید.می نوشتم بابا می گوید: " شماها دیگر شورش را درآوردید! مگر کسی مرده؟! " و من گنده جوابی ندارم.
می نوشتم که بعله! حق با تو بود ساجده ! مینا ! عادله! هنوز قلبهای ما به خاطر همان واژه حقیر لعنتی در خلا می تپد؛ آرام آرام ، شمرده شمرده.
شاید می نوشتم ..شاید اگر هنوز از کرمان نامه های داغ و تبدار دخترانه می رسید. اگر هنوز...بگذریم.
خجالت نمی کشم از اینکه بگم هر از گاهی به کاراکترهای تبلیغاتی و دنیای سطحی مبتذل شون حسادت می کنم. حسادت به اون همه رنگ های تند و فریبنده ،چهره های آرام و راضی با اون لبخندهای پت و پهنی که هرگز از روی لبهاشون پاک نمیشه.
گاهی وسوسه دنیای مبتذلی به دلم چنگ میزنه که آدم هاش می تونن همه کثافت و زشتی اطرافشون رو با محصولات گلرنگ پاک کنند، غصه هاشون رو با حلوا شکری و بستنی نسکافه از یاد ببرند و زندگی شون بسته به خوردن یا نخوردن ماکارونی های غنی شده تک باشه.
من گاهی غبطه زنانی رو می خورم که همه زنانگی هاشون با یک قطره مایع ظرفشویی جام و یک کارت خرید پارسیان ارضاء میشه ، غبطه همه رابطه هایی که با کمک ایرانسل جاودانه میشند و غبطه آدم هایی که با همه تفاوت ها و اختلاف آراء شون سر سس دلپذیر به تفاهم و رضایت خاطر میرسند.
برای من دیدن چند ثانیه ای بچه های سالم و زیبا و سرخوشی که همه دغدغه زندگی شون ماژیک پفی و شکلات صبحانه و لباس های نرم و سفید و کمی هم سرزمین عجایب هست، غنیمته. غنیمته که چند لحظه سرود افتخار آمیز کانون فرهنگی آموزش رو بشنوم و چهره های مصمم "به زیرآورندگان چرخ نیلوفری" رو تماشا کنم.
من خجالت نمی کشم از اینکه گاهی حسرت ابتذالی رو بخورم که بهم اجازه میداد با یک بسته چیپس پیاز و جعفری دلتنگی هام رو از یاد ببرم، خجالت نمی کشم از اینکه آرزو کنم کاش زندگی آدم هایی که می شناسم درست میشد عین تبلیغات پودر کیک رشد ؛ به همون سادگی ، به همون خوشمزگی.
می دونی آخه دیگه نمیشه همینجوری سرت رو بندازی پایین و راه خودت رو بری ! حالا باید صبر کنی باز روی تیترها مکث کنی..باز عکس های بزرگ نیم صفحه ای رو ببینی و یه روزنامه بزنی زیر بغلت و بعد راه بیفتی.
آمدن دوباره شرق و این هم میهن نورسیده فقط بهانه است. اصل اینه که دیگه فقط به خاطر خریدن آدامس سیب نری طرف دکه روزنامه فروشی!
می دونی اصل اینه که باز هوس تیتر بزنه به سرت.
نمایشگاه از زاویه دید یک خریدار کتاب: استفاده از فضا عالی بود.بویژه غرفه های واقع در "شبستان ها و رواق ها" و البته غرفه های تعبیه شده در "زیر پله ها" که جذابیت خاص خودشون رو داشتند اما نمی فهمم چرا از اون فضای خالی داخل محراب استفاده نشده بود، تاجاییکه برخی از کتاب دوست نمایان برای اقامه نماز به جای اینکه از امکانات پیش بینی شده در محوطه مصلی ( شامل یک تکه موکت بزرگ و یک آسمان آفتابی) استفاده کنند از محراب استفاده می کردند.حال آنکه جا داشت یک و چه بسا دو غرفه فروش کتب "مدیریت 5 دقیقه ای" یا "آنچه باید از مردان بدانیم" در محل مذکور گنجانده شود.اما به هر حال این چیزی از قابلیت های مدیریت نمایشگاه بیستم کم نمی کند..بچه ها متشکریم.
نمایشگاه از زاویه دید یک آدم تشنه: هیچ وقت قدر رسیدن به یک بطری آب رو نمی دونستم.از مسئولین محترم که با دایر کردن تنها یک محل فروش آب معدنی لذت این تجربه ناب را در اختیار من و همراهانم گذاشتند سپاسگزاری می کنم..بچه ها متشکریم.
نمایشگاه از زاویه دید یک آدم گشنه: بعد از طی مسافتی بالغ بر 500 متر و پشت سر گذاشتن 50 یا 60 یا 70 پله و بازدید از لیست ساندویچ های موجود (ژامبون+هات داگ) خوردن نان و پنیر حالت معنوی حاصل از گردش در نمایشگاه را دو چندان کرد.لذتی در وصف نیامدنی..بچه ها متشکریم.
نمایشگاه از زاویه دید یک بچه ارتباطاتی: من هم معتقدم در یک جامعه چند صدایی وجود روزنامه ها و مجلات نقش به سزایی دارند به خصوص هرگز نقش آنها را در پاک کردن پنجره و پیچیدن سبزی انکار نمی کنم اما مانند برخی افراد رادیکال و افراطی اعتقادی به برپایی نمایشگاه مطبوعات ندارم.برخلاف عقاید ددمنشانه عده ای روزنامه نگار نما، نمایشگاه بیستم با حذف بخش مطبوعات درواقع تاکیید به جایی بر نقش کلیدی "دکه داران محلی" و "روزنامه فروش های خیابانی" بر تعامل بین اصحاب رسانه ها و مخاطبین نشریات داشت و الا همه می دانند که بالای گلدسته های مصلی مکان کافی و مناسب برای برگزاری نمایشگاه مطبوعات وجود داشت..بچه ها متشکریم.
نمایشگاه از زاویه دید یک جوان: انتقال نمایشگاه از محل اصلی به مصلی حرکتی مثبت در جهت پاک سازی نوستالژی های بیجای اردیبهشتی و سوق دادن نسل جوان به سوی فراموش کردن خاطرات گذشته و گشایش دریچه ای جدید به افق روشن فردا بود.این را تمام کسانی که سالی 10 روز از جوانی شان را در نمایشگاه سابق هدر داده بودند تایید می کنند..بچه ها متشکریم.
نمایشگاه از زاویه دید یک آدم معمولی: من و این همه خوشبختی، محاله...!
یک فایل صوتی، روی desktop کامپوتر هست به اسم "نبوی"..بازش می کنم...
دیشب خیلی چیزها رو به خاطر آوردم..خیلی از روزها رو . روزهایی که گاهی فقط یه بهانه کوچیک برای زنده کردنشون کافیه. یه خاطراتی هستند که با تمام شخصی بودنشون متعلق به یک مقطع از تاریخ یک ملت هستند. و من فکر می کنم خاطرات اون دوره ای که روزنامه ها رو با شوق ورق می زدم به دنبال جدیدترین نوشته "سید ابراهیم نبوی" از همین دسته باشن. روزهای بهار، عصر آزادگان، توس، نشاط، صبح امروز و... همون روزهای تعطیلی های تک تک روزنامه ها و از بین رفتن ستون های طنز.همون روزهای باز شدن روزنامه تازه و ستون طنز تازه.حالا چه فرقی می کرد "چهلستون" باشه یا "بیستون" مهم این بود که بلاخره یک راهی برای این ستون ها باز میشد. با اون طعم تلخ و شیرین کلمه ها.با اون خنده های دردناک پشت هر مطلب.
اون روزها و اون روزنامه ها رو من بدون "نبوی" نمی تونم به یاد بیارم.نبوی با اون خلاقیتش در بیرون کشیدن عیب ها ، اون عریان نشان دادن واقعیت ها و اون قلقلک دادن های بی نظیر و هدف دارش.نبوی و ستون هاش..نبوی و کتاب هاش. وقتی روزنامه ای بسته میشد باز امید یک روزنامه تازه بود و امید یک ستون تازه که اسمش هر چی که بود "ستون" بود و همین کفایت می کرد. اما حالا...
حالا فکر می کنم درست نیست شاید که از همه طنزنویس ها توقع "گل آقا بودن" داشته باشم.توقع محکم بر سر یک قول ایستادن. طنزهای نبوی رو از وقتی خارج این مرزها می نویسه دیگه نمی خونم. هرچند قوی ، هرچند زیبا اما دیگه قلقلکم نمی ده. مطالبش برای من دیگه خنده های تلخ نداره،خنده های تلخ متفکر. نمی خونم چون فکر می کنم خراب شدن "نبوی طنز نویس" در ذهنم یعنی خراب شدن بخشی از خاطره اون روزها.
من هیچ توقعی از روزنامه نگاران و فعالان سیاسی که از وطن میرن ندارم.جای هیچ کدوم نبودم که اجازه داشته باشم بگم کاش می موندن یا اگه رفتن همونی باشن که قبلا بودن. من اجازه ندارم بگم قلم و زبونشون رو منزه نگه دارن، اجازه ندارم بگم باز هم طنز بنویسند نه هزل. اجازه ندارم بگم: " آقای نبوی! شنیدن صدای شما در حال تحلیل طنز آمیز ترانه ها و صدای قهقهه های مردمی که به شما گوش می کردن و از خندیدن فقط همون خندیدن رو می خواستن برای من پایان یک طنز نویس بود..پایان یک ستون..." من اجازه ندارم چون هرگز به جای او نبودم.
برای من فقط همین حق محفوظ باشه که گاهی یادی از روزهای خوب بکنم و از روزنامه های خوب و از ستون های خوب..همین.
اگه قد شما حدودا ۱۵۲ سانتی متر و مهارتتون در شنا کردن دقیقا به اندازه مهارتتون در حل مسائل "فیزیک کوانتوم" و "سفره آرایی" باشه ، خیلی طبیعیه که در استخری به عمق ۱۵۳ سانتی متر ، به احتمال قریب به یقین غرق میشید.
با این حساب خیلی بیجا می کنید که می پرین تو قسمت پرعمق...!
برخی از مخلوقات آفریده شده اند برای ناخن کشیدن بر اعصاب سایر مخلوقات خدا. فلسفه اش رو نمی دونم شاید تحمل آنها در این دنیا از بار گناهانمان در آن دنیا بکاهد ! هرچند ترجیح شخصی من این است که در همین دنیای فانی از خجالت این جماعت دربیام اما خب... حالا که هی روز به روز به تعدادشون اضافه میشه، دارم لیستی تهیه می کنم به نام "حرصی ها "؛ یعنی آنهایی که در حد مرگ از دستشان حرص خورده و خواهم خورد. نوشتن این لیست کمی آدم رو سبک می کنه. وصیت می کنم این لیست رو باهام دفن کنن که بتونم در محضر الهی به حساب و کتاب بپردازم ! :
1.کامران نجف زاده + فرزاد حسنی (نمی تونم تصمیم بگیرم از کدوم بیشتر بدم میاد)
2.داور بازی اسپانیا -کره جنوبی ( یک چهارم نهایی جام جهانی2002)
3.مجید اخشابی 4.مهدی فخیم زاده 5.کریستین رونالدو 6.خبر ۳۰ /۲۰
7.بهرام شفیع 8.مسئول بوفه دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه!
9.چپ های ایضا همان دانشکده های ذکر شده 1۰. برنامه عروسکی کار و اندیشه 11.فابین بارتز
12.حراست جام جم (بخش خواهران، در اصلی!) 13.جواد خیابانی 1۴.پدر پسر شجاع
15. لیلا فروهر 16.مسعود ده نمکی (در نقش کارگردان) 17.روزنامه قدس 18.کیهان
19.کاندولیزا رایس 20.شبکه ایران میوزیک 21.الهام و بانو 22.راه موفقیت
23.شهرام شب پره 24.بانو چویی ! 2۵.علی کریمی 26.جان وین 27.فی ترنی
28.وزیر بهداشت و درمان 2۹.آقای ایمنی 30.محمدرضا گلزار 31.رحیم پورازغدی
32.هلالی 3۳.مسئول روز خوابگاه سلامت ۳۴.سهیل محمودی ۳۵.ترمیناتور
۳۶.حسام نواب صفوی ۳۷.رادیو معارف ۳۸.کریستف کلمب ۳۹.واحدی نیکبخت
۴۰. ۸۵٪ مجری های تلویزیون
و همچنین .... ،.....،.....،.... و به خصوص....!
نمی دونم چند تا از این موارد حرص شما رو هم در میارن اما می دونم که همه یک چنین لیستی دارن.شاید روی کاغذ شاید توی ذهن هاشون.آخر این لیست بازه و هر روز خدا پدیده های جدید دیگه ای بهش اضافه میشن.اما کاش میشد مخرج مشترک این لیست ها رو گرفت و یک " لیست ملی حرصی ها " درآورد. اون لیست باید دیدنی باشه...!
پروردگارا !
ما را از شر نوستالژیهای ریز و درشت اردیبهشتی محفوظ بدار.
ما را ... هیچی..همین دیگه !
" آمین یا رب العالمین "