دومین بخش "تهران نوشت" (برخلاف بخش اول ) به نیمه خالی لیوان نگاه می کند.به نیمه خالی شهر و مردمان این شهر.اینها فقط از زاویه دید من است و اصراری بر اثبات آنها ندارم.اما درست یا غلط این نیمه خالی را تجربه کرده ام.باشد که کسی به دل نگیرد.
*****
آدم دلتنگ امیدش به این است که سری به سوی آسمان بلند کند و برای چند لحظه ای لااقل مطمئن شود که یک آبی بلند هست که می تواند دلش را به آن خوش کند و البته این امیدی است که در تهران ناامید می شود.برای من جای هیچ تردیدی نیست که آن خاکستری ملالت بار بر فراز تهران، زشت ترین و غیر قابل گریزترین پدیده این شهر است.پدیده ای که روح و روان آدم هایش را هم به رنگ خودش نقاشی می کند.اعصاب های خاکستری، غم های خاکستری، کینه های خاکستری...
امشب رفتن تو همون قدر سخت بود که رفتن عاطفه سخت بود و رفتن علی و رفتن علیرضا. امشب..خب مثل همیشه با خنده رفتیم فرودگاه با تو و بعد برگشتیم از فرودگاه ساکت و خاموش بدون تو. صدای گرفته آهنگ توی ماشین پیچید باز:"وقتی رفتی باز هوا بد شد / روزگار از بدی بدتر شد " و من نمی دونم شاید بقیه هم مثل من توی دلشون لعنت فرستادن به همه اونهایی که نمی گذارن اینجا جایی بشه نه برای رفتن که برای موندن..جایی برای همیشه پیش هم موندن.
این پست شاید پیش تر از این باید نوشته می شد اما به هر حال پس از مدتها این نوشته "تهران محبوب من" علی حجوانی عزیز، بهانه ای شد برای از "تهران و تهرانی ها" گفتن. بخشی از خوبی ها و بدی های پایتخت و پایتخت نشینان از دید یک به قول آنها؛ "شهرستانی".بدی هایش بماند برای پست بعد.در بخش اول به حرمت نان و نمک می روم سراغ خوبی هایی که در طول 4 سال زندگی دانشجویی باعث شدند که از در مرکز بودن لذت ببرم، لذتی که تنها در تهران می شود آن را تجربه کرد.
*****
تیغ دولبه پایتخت، آن وسعت و شلوغی و به قول خیلی ها بی سروتهی است که به آدمی مثل من مجال گم شدن میدهد...
پسردایی کوچیکه 7 سالشه.عیدی هاش رو تقریبا هر 5 دقیقه یکبار از کیف پولی که از خودش دور نمی کنه در میاره و با دقت می شمره و مبلغ جمع آوری شده رو به بقیه اعلام می کنه! بین عیدی هاش یک اسکناس 5000 تومانی هست که من برای اولین بار زیارتش کردم.طرح پشت اسکناس شامل نقشه ایران مزین به نماد "انرژی هسته ای" اولین چیزیه که جلب توجه می کنه. پسر دایی کوچیکه در این 2 سال از زندگی هفت ساله اش اینقدر با تلویزیون سر و کار داشته که بدونه بلافاصله بعد از شنیدن نام انرژی هسته ای باید تاکیید کنه که "حق مسلم ماست" اما از اینکه هسته چی هست و انرژی هسته ای چی، اطلاعی نداره تا اینکه بابای عزیز من با حوصله شروع می کنه براش به توضیح دادن.
10 دقیقه بعد پسردایی با استفاده از طرح پشت اسکناس عیدی اش رو به جمع شروع می کنه به توضیح دادن:" این دایره بزرگه وسط هسته است.این کوچیکها دورش می چرخن،اگه کوچیکها از جاشون در برن،می خورن به همدیگه بعد اگه محکم به جایی بخورن می ترکن." بعد از چند لحظه فکری می کنه،چشم های سبزش رو با تعجب به ما می دوزه و می پرسه :"یعنی حق مسلم ما ترکیدنه ؟! "
*****
در حاشیه:خیلی دلم می خواد نظر این پسر دایی هفت ساله رو در مورد "تصویب قطعنامه 174۷ شورای امنیت" علیه ایران و گسترش تحریم ها هم بدونم.
کاش میشد گاهی به جای بعضی از سیاستمداران بزرگ، بچه های کوچیک رو به عنوان نماینده مردم به مجامع بین المللی فرستاد، بچه های عاقلی که مغزهاشون رو بیشتر از سیاستمدارهای نادون به کار می اندازن.