تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
نوستالژی تاریخی بالش !

یا این از خصوصیات تاریخ خوندنه یا از خصوصیات من که با خوندنش دچار افکار مالیخولیایی میشم! به خصوص تو این مدت که برای کنکور درس می خونم و باید شماره شناسنامه و سایز کفش همه شخصیتهای تاریخ معاصر ایران و جهان رو تو ذهنم فرو کنم و حواسم باشه کدوم معاهده ساعت چند، در کدوم کشور، در چه تاریخی و به چه قصدی امضاء شده.

شده وقتی کتاب تاریخی می خونید (البته اگه بخونید!) تخیلتون فعال بشه و حس کنید دارید توی زمان فرو میرید؟ شده سرنخ یکی از اون فجایع یا افتضاحات تاریخی (که شکر خدا کم هم نیستند) رو بگیرید تا برسید به مقصر اصلی یا به هسته واقعی جریان؟ توجه کردید که بزرگترین فجایع تاریخ فقط به خاطر اشتباهات کوچک آدم های بزرگ رخ دادن؟ آدم های بزرگ با مغزهای کوچک.

تا حالا شده فکر کنید اگر قادر بودین در زمان سفر کنید و به عقب برگردید توی کدوم نقطه فرود می اومدید و سعی می کردید کدوم گند تاریخی رو جمع و جور کنید؟ مثلا هیچ شده تصور کنید بالای سر یک بچه کوچیک ایستادید،یک بچه بی دفاع توی گهواره که فقط شما می دونید تا 2 یا 3 دهه دیگه قراره تبدیل بشه به هیتلر ، استالین ، آغا محمد خان ، پینوشه ، صدام حسین یا کسی شبیه اینها.تصور کنید خیلی راحت می تونید یه بالش بذارید روی صورت بچگانه خونریز آینده و جان میلیونها آدم رو ، میلیونها بچه واقعاً بی دفاع دیگه رو نجات بدید!

من خیلی به این موضوع فکر کردم! گاهی وجدان خفته ام میگه :"معلومه که بالش رو می ذاشتم،تازه خودمم می نشستم رو بالش که از نجات بشریت مطمئن بشم!" وجدان نیمه بیدارم میگه:" شاید اون بشریتی که قصد نجاتشون رو داری اگه زنده بمونن از این طفل بی دفاع وحشی تر و خونریز تر بشن! "

واقعا نمی دونم این از خصوصیات تاریخ خوندنه یا از خصوصیات من؟ اما نمی تونم جلوی هجوم این فکرها رو بگیرم وقتی تصور می کنم شاید یک نفر که از آینده خبر داشت می تونست جلوی خیلی از اشتباهات رو بگیره و شاید هم تاریخ قصه ایه که فقط باید خوندش، اتفاقی که نباید جلوش ایستاد.

اما این فکر وحشتناک رهام نمی کنه : تاریخ رو چه راحت میشد عوض کرد.فقط با یک ماشین زمان و یک بالش...!

+ نوشته شده در 23:29 توسط آپاچی
جمعه بیست و دوم دی 1385
دو کلمه حرف حساب

23 دی 1363 در سومین صفحه روزنامه اطلاعات اتفاق تازه ای رخ داد. اتفاقی که فقط در آن صفحه روزنامه خلاصه نمی شد بلکه در ایام رکود و یاس و هرج و مرج ایام جنگ اتفاقی بود برای جامعه ایرانی که گم شده ای کوچک داشت؛ خنده.

22 سال پیش "کیومرث صابری فومنی" معلمی که تجربه حضور در دولت موقت مهندس بازرگان و دولت رجایی را داشت شانس تصدی پست وزارت را نادیده گرفت، ناگهان همه چیز را رها کرد و با اسم مستعار "گل آقا" ستون "دو کلمه حرف حساب" را بنیان گذاشت.جامعه مطبوعات کشور پس از مدتها شاهد حضور قالب طنز بود.طنزی منتقد و قوی که به حق ادامه دهنده راهی بود که سالها پیش توسط مقالات "چرند و پرند" دهخدا در روزنامه صوراسرافیل آغاز شده و در سالهای پیش از انقلاب نیز مجله "توفیق" تا پیش از توقیف آن را ادامه داده بود. پس از 6 سال سرانجام "دو کلمه حرف حساب" تبدیل به اولین نشریه طنز پس از انقلاب شد.نشریه "گل آقا" را نسل ما خوب به خاطر دارد.نشریه ای که با آن زندگی کردیم و شاید اولین بار آثار امثال "ابراهیم نبوی" را در آن دیدیم و خواندیم.شاید هم بسیاری مانند من سیاست و دولتمردان را اول بار با کاریکاتورهای گل آقایی شناختند. نشریه ای که در قالب طنزی منتقد و در عین حال با زبانی پاک و شیرین راهی را رفت که بسیاری از نشریات سیاسی را توان پیمودن آن نبود.

حال بیست و دو سال از تولد ستون "دو کلمه حرف حساب" با نام "گل آقا" می گذرد.هرچند که دیگر نه ستونی در کار هست و نه گل آقایی اما 23 دی بهانه خوبی است برای یاد آوری یک عمر تلاش صادقانه مردی که سال 1363 با نام "گل آقا" به عرصه طنز قدم گذاشت و سال 1381بی آنکه آشکارا دلیلی بیاورد نه با امضای "گل آقا" یا "شاغلام" بلکه با امضای رسمی "صابری" در انتهای سرمقاله شماره 548 هفته نامه گل آقا پایان کار خود را اعلام کرد و سال 1383 ، دو سال پس از پایان کار نشریه اش درگذشت.

اما یادمان نرود که همه ما چیزی به کیومرث صابری فومنی مدیونیم؛ یک لبخند.

در بیست و دومین سالروز تولد "دو کلمه حرف حساب" به احترام "گل آفای ملت ایران" لطفا لبخند بزنید.

+ نوشته شده در 12:58 توسط آپاچی
سه شنبه نوزدهم دی 1385
بهترین عکس خبری2006 (اتخاب مشترک من و BBC )

An unexploded grenade lies next to the body of a suspected militant during a shootout in Srinagar in the Indian administered Kashmir region. Kashmir has been a flashpoint between India and Pakistan for more than 50 years.
 
 
شرح عکس ۲ : "مرگ سخن دیگریست، مرگ سخن ساده ایست.

و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت، که چه سوگوارانه است تمام پایان ها.

رجعتی دیگر باید..."

+ نوشته شده در 0:45 توسط آپاچی
شنبه نهم دی 1385
موسیقی متن زندگی

*می نشستیم دور هم و نواری رو گوش می کردیم که 2 تا آهنگ رو هی تکرار می کرد.آهنگ ماریا از "مدرن تاکینگ" و یک آهنگ از "امر دیاب" . یادمه از شدت گریه به حال مرگ می افتادیم! انگار یک قسمت از زندگی مون عاطفه بود که داشت می رفت به یک کشور دیگه.اون آهنگ ها یعنی بچگی تموم شد و حالا هرکی بره پی زندگی اش.

*از مشهد تا تهران نوار "نون و دلقک" اصفهانی توی ماشین روشن بود.نه من سعی می کردم نوار رو خاموش کنم نه بابا.بابا حرف می زد و من گوش می کردم.صدامون می لرزید،بغض می کردیم،باز حرف می زدیم.صدای اصفهانی موسیقی متن رفتن من به تهران برای ثبت نام دانشگاه بود.

*صدای "عارف" و "ستار" نوار "غریبه" فریدون و "روزهای روشن خداحافظ" هایده طعم روزهای خوابگاه رو میدن.روزهای سال اول که کلی خوش بودیم و "قرارمون یادت نره" رو با صدای بلند می خوندیم،یاد همه غم ها و شادی های 302.

*"این دل من خیلی نازت رو می خواد عزیزم" !! نیمه شبهای اردیبشتی وقتی خسته و کوفته سوار ماشین می شدیم و راننده تک تک مون رو می رسوند خونه. "دی جی الیگیتور و آرش" همیشه یاد اون 10 روز کار توی نشریه نمایشگاه کتاب هجدهم رو زنده می کنن.یاد اتوبان های خلوت و سرعت ماشین و خستگی شیرین کار در یک تحریریه شلوغ دوست داشتنی.(. . . . .)

*آهنگ "یانی" موسیقی متن فیلم پشت صحنه جشنواره "مداد کم رنگ" بود.شنیدنش طعم گسی داره.نمی دونم دوستش دارم یا نه.اما هرچی هست شنیدنش بران خیلی سخته.

حتما همه این تجربه رو دارید.این آهنگ های گاهی جلف و جفنگ برای چند لحظه می برنت به روزهای خوب و بد گذشته.مزه های فراموش شده رو زنده می کنن،انگار دوباره داری همون حس ها رو تجربه می کنی.یه خورده فکر کنید و آهنگ هایی رو به یاد بیارید که با زندگی تون گره خوردن.مهم نیست که آهنگ های پرمعنایی هستند یا نه.مهم اینه که هیچ وقت نمی تونید از این آوازها و آهنگ ها فرار کنید.این آهنگ های موذی که شدن موسیقی متن زندگی ما. اما موسیقی متن زندگی شما چیه؟

**********

در حاشیه : بدا به حال این خاک..بدا به حال این زمین که آرامگاه تعفن هزار دیکتاتور است.بیچاره این خاک بی گناه که بار اجساد به کرم نشسته آدمیان خودکامه را به دوش می کشد. هرچند به راحتی مردی آقای دیکتاتور اما در آن سوی خط پایان چهره هزاران کودک در انتظار توست.برای آن همه آرزوهای بر باد رفته پاسخی داری؟

دیکتاتورها همه می میرند... "فاعتبروا یا اولی الابصار "

+ نوشته شده در 1:10 توسط آپاچی
دوشنبه چهارم دی 1385
یلدا بازی

این جوونها هم دل خرمی دارند! ما را از زیر انبوه کتابها بیرون کشیدند برای "یلدا بازی".اما خب چه می شود کرد به خاطر گل روی این "مداد سیاه" ما هم بازی:

1. تا 6 سالگی ساکن خونه های سازمانی بودیم.یک مجتمع مسکونی چسبیده به اداره صدا و سیمای مرکز مشهد.ظهرها مامان یک ظرف غذا درست می کرد و من راه می افتادم طرف نرده های سبز اداره و بابا اون طرف منتظر بود تا محموله رو تحویل بگیره! خب یک ظرف داغ غذا ممکنه از دست هر بچه 6 ساله ای بیفته اما شاید همه بچه های 6 ساله اونقدر در قبال گشنه موندن احتمالی پدر دلبندشون حس مسئولیت نداشته باشن که غذای ریخته روی زمین رو جمع کنن و دوباره به ظرف غذا برگردونن و ظرف حاوی غذا و کمی خاک و سنگریزه و یک مورچه رو با لبخندی به بابایی تحویل بدن، اما من از همون اول این مسئولیت پذیری رو در حد عالی توی وجودم داشتم...!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:37 توسط آپاچی