قصه قصه یلداست.این شب دراز..سرما..زمستان.قصه روزهای دور..افسانه های بر باد.قصه "در آستانه فصلی سرد" و انتظار..انتظار..انتظار تا سرانجام بهار.قصه قصه یلداست..حکایت انتظار.
در این بی انتهاترین شب سال بنشین به انتظار.
یک ضرب المثل معروف چینی هست که میگه: "اگر می خواهید انسانی را یک بار دودر کنید، باید یک بار دودرش کنید اما اگر می خواهید انسانی را برای یک عمر بپیچانید او را با یکی از اعضای خانه فرهنگ نیم رخ آشنا کنید." !
لیست رو از روی تبلیغات چسبیده به دیوار می نویسم."حضور پرشکوه مردم در پای صندوقهای رای..." روی اسم ها کمی مکث می کنم و دوباره نگاهی بهشون می اندازم. "...و دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند و ما با کوبیدن مشت محکم نشان می دهیم که پیرو فرمایشات..." نه هیچ کدومشون رو نمی شناسم.فقط می دونم اعضای ائتلاف اصلاح طلبان هستن. پوزخند ملیح وزیر محترم کشور از جلو چشمم دور نمیشه.می دونم فردا توی تلویزیون چه بالماسکه ای از حضور پرشکوه ملت راه می افته...تهوع آوره.
اما لیست رو می نویسم.از روی دیوار.لیستی از نامزدهای شورای شهر که متاسفانه هیچ کدومشون رو نمی شناسم و بهشون رای میدم (البته کاری به لیست نامزدهای شورای نگهبان ندارم چون متاسفانه همشون رو می شناسم ، بنابراین رای نمیدم!) آره لیست رو برای شرکت در انتخابات شورای شهر آماده می کنم.علی رغم همه اون پوزخندها و تبلیغات تهوع آور تلویزیونی.با وجود همه تردیدها و دودلی ها.رای میدم چون می ترسم این رای ندادن ها اینقدر ادامه پیدا کنه تا یه روز یادم بره که خرداد 76 ای هم در کار بوده.می ترسم به رخوت عادت کنم.
لیست رو آماده کردم.از حالا تا موقع رای دادن با خودم تکرار می کنم: "عاقبت پینوشه مرد..پینوشه مرد..ما هنوز زنده ایم..هنوز زنده ایم..زنده ایم."
می دونم که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی.مهم نیست می نویسم تا خودم یادم بمونه.می نویسم تا یه گوشه توی این دنیای بی سر و ته مجازی ثبت بشه.فقط همین.
می دونی مریم من قبل از بقیه بچه ها رسیدم.گوشه تالار تنها نشسته بودم و بقیه رو نگاه می کردم.منتظر بودم که اون چند تا دیوونه دیگه هم برسن تا بترکونیم.اما قبل از اونها تو خودت اومدی.با اون لباس و اون تور روی سر و دسته گل.از میز اول شروع کردی به خوش آمدگویی به مهمون ها تا رسیدی به من.می دونی مریم برق توی چشمهات و لبخندت خستگی این راه دراز مشهد تا تهران رو از تنم درآورد.
این رو می نویسم تا خودم یادم بمونه.می نویسم که همیشه جمعه 17 آذر رو به یاد داشته باشم.شبی که دخترهای 302 حلقه زدن دور اولین عروس اتاق و رقصیدن و چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن.آی ای عروس مهتاب / ای مستی می ناب...
می دونی مریم می دیدمت که از کنار دامادت ، از پشت تورها و شلوغی مهمونها هی سرک می کشیدی و به میز ما نگاه می کردی ، به من و مرجان و اعظم و مینا و مریم1 . مریم خانوم من اون لبخند رضایتت رو می دیدم.ما به خاطر تو اونجا بودیم.به خاطر تک تک روزهایی که توی اون 4 سال با هم گذروندیم.
مریم..مریم من..مریم ما ، تمام روزهای خوش آینده برای تو و هم اتاقی همیشگی ات. یادت باشه که ما همیشه هستیم.همیشه.
نوشتم تا خودم یادم بمونه ... فقط همین.
یادم بمونه که سال پیش تو چنین روزهایی بود که نفس هام با ته مزه سرب و بنزین فرو می رفتن و به زور بالا می اومدن.یادم نره چقدر زندگی بین اون هوای وارونه و دودآلود ملال آور شده بود،چقدر دلم برای وزیدن باد یا حتی یک ذره نسیم و ریزش چند قطره بارون،برای دیدن آسمون لک زده بود.یادم نره آذر 1384 کشیدن یک نفس عمیق آرزوی دوری می نمود.
یادم بمونه که سال پیش چنین روزهایی بود که به اندازه تمام عمرم تیترهای بد دیدم،خبرهای بد خوندم.یادم نره سوختن اون هواپیما و اون آدم ها چه به سر من و تمام آدم های دور و برم آورده بود.یادم نره تمام خبرهای سبک "هرم وارونه" بوی آتش و سقوط میدادن . یادم نره آذر 1384 خوندن روزنامه ها دردآورتر از هر کار دیگه ای بود.
یادم بمونه که سال پیش چنین روزهایی بود که روز عید،دم غروب تو صحن امامزاده صالح ایستاده بودم.یادم نره اون همه شک و تردید و ترسی رو که ریخته بود به جونم.یادم نره که صدای اذون موذن زاده انگار دلتنگ کننده ترین صدای دنیا بود تو اون لحظات.یادم نره آذر 1384 رها شدن از تردید تنها آرزوم شده بود.
یادم بمونه آذر 1384 عجب آذر وارونه ای بود.
*منت خدای را که به دلیل تعهد به اسلام و التزام عملی به قوانین آن و نیز به دلیل عدم مبارزه و ضدیت علیه نظام و همچنین عدم وابستگی به گروهها و گروهک های بی ادب و بی تربیت و بی... و بی... منافق و ضد انقلاب موفق به ثبت نام در آزمون کارشناسی ارشد سال 85 شدیم.داشتن یا نداشتن تخصص و این سوسول بازی ها هم بماند برای بعد!
*یک سری تحقیقات گسترده ای انجام دادیم پیرامون اینکه مبادا اینجانب با این همه اطلاعات و معلومات در شهر مقدسمان کنکور بدهیم و بعد برگه به پایتخت نرسد یا دست های کثیفی که درپی کمرنگ کردن حضور پرشکوه مشهدی های شریف در مرکز هستند پاسخنامه ها را سر به نیست کنند.تحقیقات نشان دادند که به یاری امام هشتم هیچ بنی بشری را توان آن نیست که ما و همشهری هایمان را دور بزند.خیال آسوده شد و همزمان با سالروز ولادتمان ثبت نام کرده و حوزه امتحانی:مشهد مقدس.
..........................................................................
*دلخوشی این روزها یک گروه 4 نفره متشکل از یک عدد دختر دایی، یک عدد دوست دوره راهنمایی و یک هم دانشگاهی و هم اتاقی است که ساعت های کتابخونه رو با هم می گذرونیم.یکی برای معماری کامپیوتر می خونه یکی برای هوش مصنوعی،یکی برای برنامه ریزی شهری و یکی هم ارتباطات.دلخوشی هامون خلاصه میشن در چایی خوردن دور از چشم مسئولین محترم کتابخونه یا نقشه کشیدن برای آینده یا گاهی از روی جزوه سربلند کردن و زبون درای برای دختردای جان و تبادل لبخندی و باز خوندن و خوندن و خوندن.
*برای رفع خستگی قدمی در پارک کنار کتابخونه می زنیم دختر و پسرهای خوش و بی خیال رو دست در دست می بینیم و باز برمی گردیم سراغ کتابها.بلاخره چند نفری باید از خودشون بگذرند و آینده رو واسه این کفترها و مرغ عشق ها بسازن!
*و اما شب ها.این شاید بهترین بخش زندگی یک پشت کنکوری باشه.وقتی که می تونی کمی به راهی که انتخاب کردی فکر کنی، نقشه هات رو مرور کنی.بعد چند صفحه خوندن کتاب "سمفونی مردگان" یا "شهرهای نامرئی" و بعد صدای گرم و عجیب شاملو که مومنانه زمزمه می کنه:
"از بختیاری ماست -شاید-
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد..."