تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
سلام کوچولو!
      

                                  

                               

                                    ندیده چشم دنیا مثل تو بچه ای را...!

+ نوشته شده در 23:25 توسط آپاچی
جمعه بیست و ششم آبان 1385
کاش...
 

خوش به حالت "مینا"

مینا..مینا..مینا

گاهی فکر می کنم کاش...کاش من...

آخ مینا

        مینا

            مینا...

+ نوشته شده در 13:41 توسط آپاچی
جمعه نوزدهم آبان 1385
یک لیوان چای گرم هنری

 

فیلم خوب و کتاب خوب جزء اون دسته از موهبات زندگیه که به سختی میشه چیزی رو جایگزینش کرد.من از اون دسته آدم هایی نیستم که فرم رو به محتوا ترجیح میدن.شاید به طرز کودکانه ای ترجیح میدم که تو عمق هر اثر حداقل نوری از امید سوسو بزنه.از اون دسته آدم هایی نیستم که طرفدار فیلم ها یا کتاب هایی باشم که صرفا در محافل کوچک روشنفکری مطرح میشن.فکر می کنم هنرمند واقعی کسی است که با هنرش به کمک جامعه بیاد نه اینکه جامعه رو بکوبه و خودش رو کنار بکشه تا آلوده نشه.

اما گاهی پیش میاد که یک اثر اونقدر استادانه نوشته یا ساخته میشه که حتی من هم با این عقاید و افکار طلایی ام مفهوم رو کنار می گذارم و فقط از قدرت خلق اثر لذت می برم (البته این به معنای این نیست که مفهوم اون اثر ضعیفه) گاهی در تمام طول خوندن یک کتاب یا تماشای یک فیلم چنان از ذکاوت و نکته سنجی و توانایی نویسنده یا کارگردان لذت می برم که لااقل تا مدتی زیاد به فکر داستان اصلی نیستم.

بارزترین نمونه های این افاضات هم تجربه خوندن کتاب "صد سال تنهایی" اثر مارکز و دیدن فیلم "قرمز" اثر کیشلوفسکی بود. اگه "صدسال تنهایی" رو خونده باشین حتما با مشکل به خاطر سپردن شخصیت های داستان مواجه بودین (شاید هم مثل مرجان خانوم ما روی یه تیکه کاغذ شجره نامه خانواده "خوزه آرکادیو بوئندیا" رو نوشته باشین!) این کتاب رو که می خوندم قدرت مارکز در ردیف کردن این همه شخصیت و روایت داستان زندگی و پیوندهاشون مسحورم کرده بود. درست مثل فیلم "قرمز" که جذب ظرافت نماها و کاربرد هوشمندانه رنگ هاش شدم واقعا به "آبی" ترجیح اش دادم.

گاهی دیدن قدرت های هنرمندانه یک آدم دیگه چنان به هیجانم میاره که انگار خودم اون کار رو انجام دادم.گاهی لذت دیدن توانایی یک هنرمند درست مثل جرعه جرعه خوردن یک لیوان چای توی رگ هام جاری میشه و گرمم می کنه.

امیدوارم تجربه این گرم شدن لذت بخش رو داشته باشین.

+ نوشته شده در 22:51 توسط آپاچی
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
روزی که زن شدم

در کمدم رو که باز می کنم بوی 18 سالگی میده.انگار نه انگار که یه دختر بزرگ توی این خونه زندگی می کنه.انگار نه انگار که باید حداقل یه دست لباس مناسب برای رفتن به یه جشن عروسی تو این کمد آویزون باشه! 4سال پیش، زمان برای این کمد لباس و این دختر 18 ساله متوقف شده. انگار تو این 4 سال که خونه نبودم این دختر 18 ساله توی این کمد مونده و گذاشته که من با کفش کتونی و مانتو و مقنعه و کیف و کتاب و دانشگاه و کار و خوابگاه خوش باشم و به روی خودم نیارم که بزرگ شدم.

حالا که برگشتم خونه و باید برای یه جشن عروسی آماده بشم می فهمم که دیگه نمی تونم اونقدر وحشی و سر به هوا باشم! نمی تونم مثل مهمونی های دوستانه ای که وسط چمن یه پارک یا توی کافه برگزار میشد با اتو کردن لباس و دستمال نمدار کشیدن روی کفش قضیه رو ختم به خیر کنم! حس های نصفه و نیمه مونده زنانه دارن به خودشون کش و قوسی میدن و خمیازه کشان جلوی آیینه میرن.

چند روز به جشن مونده،حالا دختر 18 ساله توی کمد واسه عروسی پسر عمه اش لباس مهمونی می خواد. من در آستانه 23 سالگی با کفش پاشنه بلند تمرین نیفتادن می کنم.

+ نوشته شده در 22:48 توسط آپاچی
یکشنبه هفتم آبان 1385
سرشماری

یک،دو، سه، چهار......صد و بیست و شش، صد و بیست و هفت، صد و بیست و هشت......سه هزار و دویست و بیست و یک، سه هزار و دویست و بیست و دو، سه هزار و دویست و بیست و سه......چهارصد و سی و دو هزار و هفتصد، چهارصد و سی و دو هزار هفتصد و و یک ، چهارصد و سی و دو هزار و هفتصد و دو......شش میلیون و هفتصد و هفتاد و هفت هزار و پانصد و پنجاه و نه، شش میلیون و هفتصد و هفتاد و هفت هزار و پانصد و شصت، شش میلیون و هفتصد و هفتاد و هفت هزار و پانصد و شصت و یک......شصت و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت، شصت و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد ونود و نه، هفتاد میلیون.

نه ، خداییش هر جور حساب می کنم می بینم تا "120 میلیون" کلی راهه.بشتابید...!

+ نوشته شده در 11:31 توسط آپاچی