چند سالی است که سریال های زنجیره ای ماه رمضان پر از آدم هایی شده که رستگار میشن: دزدهای متنبه، سوسول های به راه خدا برگشته و کلی توبه و هدایت و اهدنا الصراط المستقیم...
اما این قضیه جادو و جنبل و ماوراء دقیقا نمی دونم از کی شروع شد.به هر حال این مجموعه "آخرین گناه" دیگه آس این موج جدیده.نمی فهمم این معجزه های آبکی و هاله های سبز دم دستی و آدم گرگی ها و اون روح سرگشته ای که به سه سوت ظاهر میشه چطور توی یک فیلم دور هم جمع شدن و حالا که قضیه رسیده به قتل های زنجیره ای آدم های گناهکار احساس می کنم که تمام این مسخره بازی ها ردیف شدن که جناب کارگردان یک "هفت" از نوع وطنی تحویل مخاطب بده.یک هفت شل و ول که نه منطق محتوایی درستی داره (حتی از لحاظ مذهبی) ونه از لحاظ فنی و تکنیکی آش دهن سوزیه (حتی یه خورده هم "براد پیت" نداره! )
بگذریم. قرار به نقد این سریال نیست.مهم نیست که کارگردان این فیلم چی با خودش فکر کرده.مهم اینه که این قبیل فیلم ها و روایت ها چقدر ساده از کنار عقل و بینش می گذرند و چه ساده تر معجزه و بصیرت رو در حد نور سبز دیدن دور کله یک روحانی یا هر کسی که قرآن می خونه پایین میارند. تشخیص خوب و بد بودن آدم ها رو می سپارند به دست "چشم برزخی" (که حاصل پیوند قرنیه است نه تهذیب نفس!) غافل از این که این روزها، بین این مردم و به خصوص مسئولین همیشه در صحنه برای دیدن گرگ ها و خوک ها و گاو و گوسفندها حتی یک جفت چشم نابینا هم کفایت می کنه.
برای سیر کردن توی این "مزرعه حیوانات" نیازی به معجزه نیست.
"انیس خانوم"؛ مادربزرگ پدری من الفبای فارسی رو نمی شناسه.چون وقتی 6 ساله بود باید دامن مشکی کوتاه می پوشید و روبان سفید به موهاش می بست.برای همین از مدرسه رفتن منع شد. انیس خانوم قران خوندن هم بلد نیست چون وقتی 6 ساله بود به مکتب رفت و به ازای هر غلط اینقدر چوب به کف دست های کوچیکش خورد که خودش نخواست به مکتب ته کوچه بن بست شون بره.
"انیس خانوم"؛ مادربزرگ پدری من جایی میان "کهکشان شفاهی" گیر کرد و هیچ وقت بیرون نیومد.سالها گذشت. شوهر محبوبش "غلامرضا خان"؛ کارمند اداره مخابرات رو از دست داد.بچه هاش بزرگ شدن،درس خوندن، ازدواج کردن و رفتن انیس خانوم حاضر نشد از خونه قدیمی و خاطرات قدیمی اش دل بکنه و پیش بچه هاش زندگی کنه. انیس خانوم موند توی یه کهکشان شفاهی ساکت و خلوت و بدون کلام.
"انیس خانوم"؛ مادربزرگ پدری من حالا حدود هشتاد سال سن داره.خاطرات چوب های اون مکتب خونه و خاطرات خنده های غلامرضا خان رو به خوبی به یاد میاره اما از روزها و شب های خودش بی خبره. هر سوال رو چند بار تکرار می کنه، هر حرف رو چند بار می زنه و همه می دونیم که باز هم فراموش می کنه.
من چیز زیادی از پزشکی نمی دونم. شاید هم انیس خانوم عزیز ما به قول دکتر دچار آلزایمر شده. اما من این روزها مادربزرگ پدری ام رو می بینم که در اعماق کهکشان شفاهی آقای "مک لوهان" تبدیل به یک نقطه شده. یک نقطه دور..یک نقطه خیلی دور.
( در حاشیه: ما را هم در ایسنا ببینید!)
* "امروز روز مباهله است.اگر تو بر حق باشی جزای من یک مینه ولی اگر بر حق نباشی..." و پایی که کوبیده میشه وسط زمین مین.جنگ یعنی این !
* هلال ماه رمضان در تلاش برای رویت شدن است! یا یکشنبه شروع میشه یا دوشنبه یا سه شنبه یا دیروز یا هفته دیگه! اینش دیگه به ما عوام الناس دخلی نداره هر وقت شروع شد مبارک باشه و مقبول حق.
* ۴۵ دقیقه با یکی از رفقای عهد راهنمایی فک زدیم. از کلاسی که توش تیم فوتبال و قبیله سرخپوستی داشتیم.حاضرم با هر کسی که ادعا کنه دوره راهنمایی اش هیجان انگیزتر و پر شر و شورتر از من بوده دوئل کنم !
* تا اطلاع ثانوی همچنان لعنت به این پاییز...