تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385
نفرین پاییزی من

گیرم که این برگها هی زرد و قرمز میشن و می ریزن.گیرم که آفتاب سرظهر هم دیگه رمقی نداره.گیرم که صبح ها باد خنکی که از پنجره های نیمه باز میاد لحاف رو تا بالای چونه ات می کشه بالا.گیرم که فروشگاههای زنجیره ای فروش فوق العاده کیف و کفش و لوازم التحریر زدن.گیرم که کم کم نئون های "شکلات داغ" شروع می کنن به چشمک زدن.گیرم که پاییز میشه.گیرم که "مهر" میاد.گیرم که کلاس های دانشگاه شروع میشن.گیرم که خوابگاه ...گیرم که بعد از 16 سال ..گیرم که دیگه اول مهر...

گیرم که دلتنگی ، گیرم که تنهایی.اما این همه اشک ، این همه بغض مگه چیزی رو عوض می کنه؟ مگه فرقی می کنه اگه تمام روز توی دلت نفرین کنی: لعنت به این پاییز، لعنت به این پاییز، لعنت به این پاییز..پاییز..پاییز...

+ نوشته شده در 1:58 توسط آپاچی
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
انوشه..اوریانا و شب به خیر آقای آلتوسر !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱. فکر می کردم فردا فقط یک عکس از اولین فضانورد ایرانی می زنم تو صفحه و زیرش می نویسم: "سفر به خیر خانم انصاری! اگر زحمتی نیست سلام کودکی را که توی انشاهایش همیشه می خواست فضانورد شود را به ستاره ها برسانید" اما همیشه چیزی هست که منصرفت بکنه.

۲. کمی شوکه شدم وقتی خوندم "اوریانا فالاچی" از دنیا رفته.با خودم درگیر شدم که ازش بنویسم یا نه.با خودم درگیر شدم که اون همون زنی بود که با کتاب هاش و با شهامتش برای روزنامه نگار شدن مصمم ترم کرد یا همون زنی که بعضی ها دروغ گو خطابش می کنن، همون زنی که بعد از 11 سپتامبر با قلمش به جنگ مذهب من اومد.اما همیشه چیزی هست که به کمکت بیاد.

۳. یاد مقاله ای افتادم که همین امروز و قبل از این خود درگیری ها خونده بودم. نگاه "آلتوسر" گیجم کرده بود:"نوشیدن یک پپسی به جای کوکاکولا امری ایدئولوژیک است چرا که توسط بعضی نیروهای مهم اقتصادی شکل می گیرد ( هر دو کمپانی مقدار متنابهی پول در تلاش برای واداشتن شما به این یا آن انتخاب سرمایه گذاری کرده اند.) در این دیدگاه، دیگر به راحتی نمی توان بیرون از ایدئولوژی ایستاد و آن را به مثابه چیزی کاذب نگریست. بلکه بایست توجه داشت که تمام واژه‌های که ما ازطریق انها هستی خود را درک می کنیم از قبل آغشته و آلوده به ایدئولوژی هستند. چه هنگامی که ما خود را به عنوان عضوی از خانواده بپنداریم (دختران، خواهران و...) یا به عنوان شهروندان یا به عنوان کارگران ( یعنی شغل مهم ترین چیزی باشد که تعریف میکند ما برای خودمان که هستیم ) در تمام این موارد، این مقوله بندی‌ها (خانوده، کار، فراغت ) پیشاپیش توسط ایدئولوژی در رابطه ای پیچیده با دینامیک اقتصادی سرمایه داری متأخر تعریف شده است.

***

هرچی بیشتر فکر کنی بیشتر به این نتیجه میرسی که همه چیز اونقدر نسبی و مبهمه که نمیشه در موردش نظر قطعی داد.وقتی خوب نگاه کنی تازه می فهمی حتی خودت، قلبت ، فکرت و احساساتت رو هم درست نمیشناسی چه برسه به بقیه. یه حالت سردرگمی به آدم دست میده که فکر می کنم خیلی خطرناکه. نباید شهامت نظر دادن رو از دست داد برای همین باید بنویسم:

۱.سفر بی خطر خانم انصاری! دیشب از بس به شما و سفر فضایی شما و رویاهای کودکی خودم فکر کردم تا صبح خوابم نبرد! هرچند که شما با پولتان به فضا می روید نه با ایرانی بودنتان.اگر زحمتی نیست رویای کودکی های مرا هم با خودتان ببرید هرچند با پولتان رویای نان شب هزاران کودک دیگر می تواند برآورده شود...سفر بی خطر.

۲. خدا رحمتتان کند خانم فالاچی! شکی نیست که بودن شما موهبت بزرگی برای من بود.کتاب های تان به من شهامت و انگیزه داد هرچند که ممکن است دروغ گفته باشید هرچند که به من هم کیشانم تاخته اید.من هم ترجیح میدهم به همان خبرنگار جسور "زندگی،جنگ و دیگر هیچ" دل خوش کنم و باقی را بگذارم به حساب پیری و بیماری و خطای بشری...خدا رحمتتان کند.

۳. شب به خیر آقای آلتوسر! پپسی یا کوکا کولا..؟! بیایید بی خیال شویم ، بهتر نیست؟! قرص هایتان را بخورید و مثل یک جامعه شناس خوب بخوابید (در برخورد با جامعه شناس ها این موثرترین راه است)...شب به خیر.

+ نوشته شده در 3:41 توسط آپاچی
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
آفتاب در شرق غروب کرد

جناب آقای میرزا صالح شیرازی

مدیر مسئول محترم نشریه "کاغذ اخبار"

ضمن عرض سلام و تبریک ایام پربرکت شعبانیه به اطلاع می رساند در پی چاپ کاریکاتور توهین آمیز در روزنامه معلوم الحال "شرق" و جریحه دار شدن احساسات ملت مسلمان و همیشه در صحنه ایران خواهشمند است جهت پاره ای توضیحات در اسرع وقت به هیات نظارت بر مطبوعات مراجعه فرمایید. موارد اتهام علیه جنابعالی عبارت است از:

نشر اکاذیب ، اشاعه فرهنگ غیر اسلامی و غرب گرایانه ، اهانت به تمامی مراجع و شخصیت های دینی پیش و پس از انقلاب مشروطه تا کنون و همکاری با سران فاسد حکومت قاجار در راستای وارد کردن پدیده شوم "روزنامه نگاری" به کشور.

                                                                      

                                                                         و من الله توفیق             

                                                               هیات نظارت بر مطبوعات

+ نوشته شده در 0:43 توسط آپاچی
جمعه هفدهم شهریور 1385
خسته نیستم..تولدت مبارک..اما...

نه اینکه خسته باشم، نه! باور کن هنوز، هم به دیدن ریسه بندی محله مادربزرگ دلخوشم،هم به خریدن همان یک شاخه آفتابگردان.باور کن، اما...

نه اینکه خسته باشم، نه! باور کن هنوز، هم به قنوت نماز از خدا می خواهمت هم به هر نفسی که فرو میرود و برمی آید.باور کن، اما...

نه اینکه خسته باشم، نه! باور کن هنوز، هم فروغ می خوانم:"من خواب دیده ام که کسی می آید / کسی از باران / از صدای شرشر باران / از میان پچ پچ گل های اطلسی" ، هم حافظ که :"یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور" باور کن، اما...

نه اینکه خسته باشم، نه! باور کن اما دیگر نه از ظلم ،نه از دروغ،نه از تنهایی، نه از جنگ،نه از هیچ کس و هیچ چیز توی این دنیا شکایتی ندارم. فقط این روزها دعا می کنم بیایی دستهای سردم را بگیری،ذوبم کنی.فقط این روزها که انگار شیطان شده ام؛"رجیم" ، می خواهم بیایی از دست خودم رهایم کنی.

نه اینکه خسته باشم، نه! باورکن اگر بخواهی هزار تا شمع روشن می کنم که بیایی فوت شان کنی، برایت دست می زنم،پای می کوبم شاید که آخر راضی شوی به آمدن.شاید آخر بیایی ذوبم کنی،رهایم کنی.شاید...

"تولدت مبارک" باور کن اما خشک شدم.کاش با باران بعدی بباری..بیایی.

 

+ نوشته شده در 1:31 توسط آپاچی
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385
فرش ایرانی ما

پسر خاله ام میگه :" شکل چریک های ویت کنگ شدی!" راست میگه، با این لباس کماندویی و کلاه و اسلحه بدجوری خنده دار شدم،اصلا همه خنده دار شدیم؛ داداشم،پسر خاله هام ،پسر عمه هام،دختر دایی هام و این 2تا عروسی که به خانواده اضافه شدن. 2گروه هشت نفره میشیم و پشت لاستیک ها پناه می گیریم.در طول 2 ساعت جنگ هم از هیچ نامردی و تقلبی کم نمی گذاریم! بعد از کلی دویدن و سینه خیز رفتن و سنگر گرفتن و شلیک کردن خسته و کوفته و سبز رنگ، همه با هم می ریزیم توی فولکس واگن و بر می گردیم خونه. توی راه مثل همیشه که دور همیم فقط می خندیم..می خندیم..می خندیم.

******

"بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم؛ با همدیگر یک فرش ایرانی رنگارنگ و پرنقش و نگار می سازیم." این رو توی کتاب "عطر سنبل،عطر کاج" خوندم و خیلی دوستش دارم.دوستش دارم چون با تمام وجود معناش رو درک می کنم،چون وقتی کنار این آدم هام غصه ها رو راحت تر تحمل می کنم،چون اگه قول بدین که چشم هاتون شور نیست می گم که ما خوشبخت ترین فامیلی هستیم که تا به حال دیدم.می تونم تا شب با 15 نفر دیگه توی زمین "پینت بال" خوش باشم و بعد از شب تا اذون صبح با دختر داییم بیدار بمونم و باهاش حرف بزنم و خسته نشم. تمام چیزی که این روزها دارم تکیه کردن به عشق تموم نشدنی این آدم هاست. آرامش روی این فرش پر نقش و نگار.

"بدون خویشانم من یک رشته نخ هستم..."

+ نوشته شده در 1:36 توسط آپاچی
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
رسانه ملی

از جمله معجزات زندگی خوابگاهی یک نوع تنبلی لذت بخش و رونده است که تمام وجودت رو می گیره! یک نوع رخوت دوست داشتنی که وادارت می کنه مثل بچه آدم بشینی سرجات ، حرف بزنی، چای بخوری و زحمت پایین رفتن از این همه پله رو برای دیدن چرندیات "رسانه ملی" به خودت ندی.

از جمله معضلات خانه نشینی یک نوع تنبلی عذاب آور و رونده است که تمام وجودت رو می گیره! یک نوع رخوت دردناک که وادارت می کنه چهار چشمی بچسبی به برنامه های 12 ظهر تا 24 شب همون "رسانه ملی" کذایی و هی از تملق گویی های فرزاد حسنی و نرم خبر های تهوع آور "خبر 20.30 " و مصائب بی پایان نرگس و سفرهای دوره ای دولت منتخب حرص بخوری.

تنها نکته مثبت دیدن یک صحنه از سریال "اولین شب آرامش" بود.که یادم انداخت باز برم سراغ یک نوار گلچین موسیقی که یک رفیق شفیق بهم داده بود و به آهنگ محبوبم گوش بدم:

"باز آی / باز آی که تا به خود نیازم بینی / بیداری شبهای درازم بینی / نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا / کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است/ وز من دل بی رحم تو بیزارتر است/ بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا/ حقا که غمت از تو وفادارتر است"

+ نوشته شده در 1:53 توسط آپاچی