تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
اعلام موجودیت یک سنگ

1. از روی زمین که نگاه کنی یه عالم شلوغی داره و کلی آدم با کلی غصه تو دل هاشون.از بالا اما مثل یک مزرعه است که باید نور ازش درو کرد.تهران رو از بالا دیدن بد نیست ، گاهی.

2. فکر می کردم خداحافظی جدی از رفقا مایه دلتنگی و حتی کمی اشک باشه اما به لطف شماری از دوستان 1-2-3-4-5 اینقدر خندیدیم که انگار داشتم می رفتم سر کوچه ماست بگیرم!

3. آدم باورش میشه که یه چیزی تغییر کرده.وقتی در میان دست زدن های بابا و مامان وخان داداش وارد خونه میشی و گل و شیرینی و کلی پیام تبریک می بینی که به در و دیوار زدن که "به خونه خوش اومدی".احساس ملی پوشان به آدم دست میده و کمی هم غم مبهم.

4. مقیم مرکز بودن که تموم بشه تغییر نام ضروری می نماید.زنده باد آپاچی،مقیم همه جا !

5. من چند روز پیش دلی را شکسته ام / من را به رسمیت بشناسید سنگ ها...

+ نوشته شده در 2:25 توسط آپاچی
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
رام کردن شهر سرکش
هیچ وقت نباید مهمون این شهر بود.وقتی که مهمون باشی دیگه خوب نیست فقط لعنتیه!

وقتی مهمون باشی اتوبان هاش کش میان و ترافیکش تموم نمیشه. وقتی مهمون باشی شهر با دود و بوق و شلوغی بهت دهن کجی می کنه.آفتابش داغ تر میشه و حتی تجریش هم لطفی واسه قدم زدن نداره.

دیگه نمیشه موند.فقط اونقدر که کارها رو جمع و جور کرد و آخرین پروژه درسی رو تحویل داد و بعد... نه! تو این شهر نمیشه مهمون بود.باید رفت و یک روز جوری برگشت که مال خودت بشه.یه روز باید برگشت و رامش کرد.باید رامش کرد.

هیچ وقت نباید مهمون این شهر بود..این شهر لعنتی!

+ نوشته شده در 10:28 توسط آپاچی
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
شنبه های روضه خونی

از وقتی که یادم میاد شنبه های اول هر ماه قمری فقط یه معنی داشته:"روضه خونه مادر بزرگ".

کوچیک که بودیم این شنبه ها با همه روزهای دیگه فرق داشتن.شنبه های روضه خونی یعنی بعد از مدرسه رفتن به خونه مادر بزرگ و منتظر شدن برای رسیدن دختر خاله ها و دختر دایی ها.یعنی لباس های مرتب پوشیدن و تن سپردن به هنرهای آرایش موی دختر دایی کوچیکه که تا سر حد جنون به موهای همه ور می رفت و مدل اختراع می کرد.

شنبه های روضه خونی معنی اش جنب و جوش مامان و خاله و زن دایی ها و لولیدن ما توی دست و پا بود و رفت و آمد آقاجون و دایی ها که با میوه و شیرینی از راه می رسیدن.شروع مجلس روضه مثل شروع یک بالماسکه بزرگ بود.خانم های فامیل با چادر سیاه و لباس ها و طلاها از راه می رسیدن و حضور ما لا به لای صداها و خوش و بش ها گم می شد.

شنبه های روضه خونی معنی اش زیر آبی رفتن ما بود! یواشکی خندیدن به "آقای روضه خون" و مدل گریه کردن بزرگتر ها ، آموزش بالانس و چرخ و فلک توسط من به پسر دایی و پسر خاله و مجلس رقص لامبادایی که در طبقه پایین توسط دختر خاله بزرگ برگزار می شد!

این ماه هم بعد از مدتها دوری، رفتم روضه.چقدر همه چیز عوض شده بود.دختر دایی ها که هر کدوم رفته بودن سری به دانشگاه هاشون بزنن و دختر خاله ها که در شمال و جنوب کره زمین پراکنده شدن. مامان و خاله و زن دایی ها هنوز هم مشغول کار بودن.فقط سبزی چشم های مادر بزرگ کم رنگ تر شده و از آقاجون فقط عکسی توی یک قاب مونده.خانم های فامیل تک و توک باز هم اومده بودن.پیرتر و شکسته تر و هنوز آماده گریستن.

                                ****************************

هر چند این جاهای خالی دلتنگ کننده است برای من اما حالا بر خلاف گذشته به این روضه ها به چشم مجالس خاله زنکی نگاه نمی کنم.این بار من تشنگی خانم هایی رو دیدم که در طول نسل ها با توسل به رسانه "منبر" سعی دارن به دنیای دیگه ای پل بزنن.شنبه های روضه خونی یک گزارش زنده است از زنان سنتی که برای رستگار شدن،سبک شدن،حرف زدن و حتی خودنمایی و غیبت کردن اجتماع ارتباطی کوچک اما موثری رو تشکیل دادند.

شنبه های روضه خونی هنوز هم پر از نصیحت های مادرانه پیرزن هایی است که عقیده دارن:"آخرش که باید بچه بزرگ کنی،انرژی ات رو حروم نکن،تا کی می خوای درس بخونی؟!" پیامی که این "رسانه به ظاهر بی اهمیت" به آنها داده است و آنها در طی سالها از آن حفاظت کرده اند.

شنبه های روضه خونی بدون حضور همبازی های کودکی تبدیل شده به یک "مدل ارتباطی کامل و زنده"

+ نوشته شده در 1:52 توسط آپاچی
یکشنبه هشتم مرداد 1385
حرفی نیست

(وقتی هیچ چیز خاصی برای نوشتن نباشه یعنی کفگیر هم می خوره به ته دیگ! پس برای خالی نبودن عریضه این رو داشته باشید تا بعد:)

 

بگذار در دور دست

جزئی از خیال باشم.

مثل کشتی

 دور که هستم، شاعرم

  پشت به خورشید ، جزئی از افق!

نزدیک شوم

  من هم

  فریاد دیده بانم و دکل

   بادبانم و زنجیر.

 

                                                             " کیکاووس یاکیده/ بانو و آخرین کولی سایه فروش"

+ نوشته شده در 1:27 توسط آپاچی