تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
شنبه سی و یکم تیر 1385
صفحه آبی و ساده من تولدت مبارک
فکر می کردم "۳۰ تیر" که بشه عکس یه کیک قشنگ بذارم اینجا یا عکس یه شمع یا یه کلاه بوقی شاید. فکر می کردم که از این شکلک های خندون و کلی جنگول بازی دیگه استفاده می کنم واسه اینکه بگم: "آپاچی مقیم مرکز" یکساله شد.

حالا ساعت ۱.۳۰ نیمه شبه. یعنی ۳۱ تیر شده و من نه عکس کیک می ذارم نه جینگول بازی در می آرم.فقط به خاطر احساس دینی که به این صفحه ساده آبی رنگ دارم خیلی ساده و آروم می نویسم:

"تولدت مبارک و به خاطر این یک سال متشکرم  آپاچی (سابقاً) مقیم مرکز! "

+ نوشته شده در 1:33 توسط آپاچی
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
این یک متن است

استاد با لبخند گفت:"جهان متن است.من یک متن ام شما یک متن اید..همه جهان..همه چیز..."

صفحه ۲۲۴ "شرق بنفشه" ی شهریار مندنی پور را باز کردم:"درخت کلمه است،دیوار کلمه است،پل عابر پیاده کلمه است،جان کندن کلمه است،دود کلمه است وهمه شان هجوم می آورند حالا.مرا نترسانید..اجلاس سران در کلمه..بازداشت کلمه وزیر اسبق..نوک زبان کلمات در "تل آویو"..گفتم بروم مست کنم جایی بیفتم که نفهمم چه خبر است..."

هیجان زده شده ام.آدم ها،خانه ها،زمین،آسمان همه پیش چشمم متن می شوند.کلمه می شوند.با کلمه بلند می شوم با کلمه می خوابم.کلمات زیر دستم رام می شوند، من کارشناس کلمات ام.مثل یک جادوگر همه چیز را تبدیل می کنم..کلمات خوب..کلمات بد.

اما استاد! نگفته بودید که کلمات گاهی رم می کنند.وحشی می شوند.متن ها به جان هم می افتند.هم را پاره پاره می کنند،آتش می زنند. کلمات در برابرم جان می دهند،منفجر می شوند،ضجه می زنند. متن ها می میرند استاد؟!

کلمه های کوچک..متن های ساده معصوم زیر پای واژه های کشدار له می شوند و ما می ترسیم..من می ترسم.لبنان یک کلمه است..گلوله کلمه است.من می ترسم اعتراض کنم.می ترسم برچسب بخورم.لبنان یک برچسب است.نوار غزه برچسب است.برچسب طرفدار بودن می خورم،مزدور بودن،احمق بودن اگر به حال کلمات کوچک گریه کنم.(گریه کلمه است در متن اشغال) بر چسب می خورم.متهم می شوم.

استاد! متن ها رم کرده اند. کلمات غول پیکر به قلم کوچک من می خندند و من کارشناس بر چسب خوردن می شوم.کلمات..متن ها..واژه ها، آواها.

گفتید: "جهان متن است."استاد! از متن ها می ترسم.

ترس هم کلمه است...

+ نوشته شده در 13:4 توسط آپاچی
شنبه بیست و چهارم تیر 1385
سلام بانو
بانو

   بانو

      بانو جان

مبارکمان باشد.صد بار..هزار بار..هزار هزار بار مبارکمان باشد شنیدن صدای گام های آرام تو.

بانو

   بانو

     بانو جان

          بانوی آب ها و آینه ها...

+ نوشته شده در 0:51 توسط آپاچی
دوشنبه نوزدهم تیر 1385
ITALIAN CUP

جام به خانه بازگشت...

(جای "باجو" خالی!)

+ نوشته شده در 11:48 توسط آپاچی
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
یادش به خیر سرندپیتی!

با یه لیوان چای و یه بالش دراز کشیدم جلوی تلویزیون..برنامه کودکان ! خیلی وقته که یه دل سیر کارتون ندیدم و حالا با "تربچه جان" ، "هوهو خان ؛ بادمهربان" و "سیرک حیوانات" جبران می کنم. نمی دونم لا به لای این کارتون ها دنبال چی می گردم.شاید فقط سعی می کنم ناراحتی های این چند روز رو فراموش کنم یا شاید می خوام لذت روزهای تابستون رو به همون سبک کودکانه قدیمی مزمزه کنم.

ممکنه من تعصب بیجا نشون بدم اما حس می کنم تو این برنامه ها یه چیزی کمه.از دیدنشون اون طوری که باید ذوق نمی کنم،کارتون ها درگیرم نمی کنن. نمی دونم این به خاطر فاصله گرفتن از گروه سنی کودک و خردساله یا اینکه واقعا برنامه های کودک رنگ و بوی قبل رو از دست دادن.شاید هم ترکیبی از هر دو باشه اما به هر حال امروز جای خالی "سرندپیتی" رو احساس کردم! (حتی جای خالی اون خماری حاصل از ندیدن "خانوم نونا" !) فکر می کنم هنوز جای "بامزی" و "پروفسور بالتازار" و "الفی" و"قورباغه سبز" رو کسی پر نکرده.

راستش نمی دونم این خوبه یا بد.حالا دیگه بچه ها اگه وقت آزادی داشته باشن (که با کامپیوتر و گیم و اسباب بازی های عجیب و غریب و کلاس های مختلف پر نشده باشه) می تونن پای تلویزیون بشینن و بدون دغدغه از کارتون های ناز و فانتزی تلویزیون لذت ببرن.شاید این بهتر باشه.شاید خندیدن امروز اونها از غصه های دیروزی که ما به خاطر "حنا" و "پرین" می خوردیم بهتر باشه.

حداقل بچه های امروز ، 22 سال دیگه هنوز تو این فکر نیستن که "هاچ؛زنبور عسل" مادرش رو پیدا کرد یا نه...؟!

(اینجا رو هم ببینید به یاد کودکی ها)

+ نوشته شده در 15:24 توسط آپاچی
یکشنبه چهارم تیر 1385
روزای روشن خداحافظ

اینکه بگم تموم شد خیلی راحته.به راحتی جمع کردن بند و بساطم از اون سوئیت دانشجویی فسقلی.به راحتی سوار قطار شدن و رفتن و رفتن و رفتن...

اما راحت نبود اصلا..اصلا..اصلا. راحت نبود که واسه آخرین بار برم همون کنج خلوت توی مخزن کتابخونه دانشکده و باز لای حافظ قدیمی توی قفسه رو باز کنم و بخونم:"کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم"

راحت نبود که این ۸۲ایهای پر شر و شور رو نبینم و برم.راحت نبود که بگم خداحافظ!من فارغ التحصیل شدم.

حالا دیگه تموم شده(هر چند به زودی بر می گردم به همون شهر خوب لعنتی!) اما...اما حالا فکر می کنم تو شبهای دلتنگی از این به بعد ۹ تا شونه کم میارم که سرم رو بذارم روشون و هق هق کنم.حالا جای ۱۰ تا تخت آهنی ۲ طبقه تو زندگیم خالی می مونه.حمیده و محبوبه که همین نزدیکی هان اما حالا دیگه یه گوشه از دلم با مرجان میره شیراز.یه گوشه با مریم۱ و الهام میره لنگرود. با مینا میره به اصفهان با اعظم میره کرج با مریم ۲ میره مجاور قم میشه و گاهی هم لا به لای بادگیر های اردکان دنبال فاطمه می گرده. نمی خوام دیگه فکر کنم. میترسم کم بیارم ۹ تا دختر تو زندگی ام کم بیارم.می ترسم. حالا هی یاد شب آخر اتاق ۳۰۲ می افتم و صدای آوازی که پس زمینه گریه های ما می خوند: " روزای روشن خداحافظ..."

+ نوشته شده در 10:10 توسط آپاچی