۲. یکشنبه ۲۸/۳ : مادر گرامی می گوید که پدر گرامی دچار گرفتگی صدا شده.پدر گرامی از "هانبورگ" تماس گرفته.تمام طول مسابقه ایران - پرتغال را در یکی از میادین شهر همراه با عمو جان و دختر عمو جان و شوهر دختر عمو جان فریاد کشیده اند و در آخر جلوی قوم کفار ضایع شده اند.( توضیح: پدر جان قرار بود برای جلسه کاری راهی آلمان شوند ! )
۳. دوشنبه ۲۹/۳ : "حقوق ارتباط جمعی" - خانم دکتر معتمد نژاد - ۱۰.۵ صبح این آخرین امتحان بود بعد از ۱۶ سال تحصیل...
۴. سه شنبه ۳۰/۳ : بعد از مدتها سر زدن به کتاب فروشی های "کریمخان" یک قهوه فرانسه و کمی کیک در کافه لرد و یک پیاده روی یکنفره.تمام طول خیابان ویلا و میدان ولیعصر و ونک را می خندم..می خندم..می خندم. اما چرا ؟!
۵. همین!
چشم های درشت سیاهت هنوز هم بهم زل زدن.
سه سال از اون خواب میگذره و توی بیداری تو هنوز نگاهم می کنی.بی حرفی ، بی کلامی.فقط چشمهات هستن و لبخندی که زیاد پر رنگ نیست.
سه سال می گذره و من هنوز انگار با یک شاخه گل آفتابگردون، مات ایستادم پشت در اون بیمارستان لعنتی و نگهبان هنوز تکرار می کنه: فوت کردن..فوت کردن..فوت کردن.
سه سال گذشت مینا خانوم!
چشم هات اما هنوز هم...
( به یاد مینا سلطانی که آفتابگردان بود و به آفتاب پیوست)
ساعت ۴ بعد از ظهر:
مینا: من گشنمهههههههههههههههههههههههه ! ![]()
محبوبه: منمممممممممممممممممممممممم ! ![]()
فاطمه: آرهههههههههههههههههههههههههههه ! ![]()
من: ......................................................... ! ![]()
( در اینگونه مواقع غر زدن هیچگونه اثری ندارد چون مریم۱ و اعظم نیستند و ما می توانیم از گشنگی بمیریم یا اینکه ...)
******************************
ساعت ۴.۴۵ بعد از ظهر:
با توجه به مواد در دسترس و یک ذهن خلاق و البته معده ای خالی دست به کار می شویم. خانم های عزیز توجه داشته باشید:
مواد لازم برای پخت "خورشت پنیر" : روغن + پنیر + پیاز + زردچوبه + سبزی خشک پیازهای خرد شده را در روغن ریخته و سرخ می کنیم تا طلایی شوند.سپس پنیر را به آن اضافه کرده خوب هم می زنیم تا پنیر آب شده و با پیاز مخلوط شود در پایان زردچوبه و سبزی خشک را به آن اضافه می کنیم.غذای شما آماده است می توانید آن را با برنج یا نان صرف کنید !
حاصل کار کلی خنده و یک غذای خوشمزه بود."خورشت پنیر" محصول خلاقیت و گشنگی ماست. امتحان کنید.
منگوله هی تاب خورد جلوی چشام و من هی خندیدم.آخه همه چیز شبیه بازی بود.
شنل بلند و گشاد سورمه ای و شال دراز آبی که تا پایین زانوهام می رسید رو هی مرتب کردم و هی خندیدم.
یعنی همه می خندیدیم.به اون لوح ها ، اون منگوله ها و به قیافه های عجیب مون.
" این لوح نه مدرک فراغت از 144 واحد درس عمومی و تخصصی است ، نه نشان پایاین راهی که هنوز در ابتدای آن ایستاده ایم..."
عکس گرفتیم،دست زدیم،جیغ کشیدیم،فارغ التحصیل شدیم ! بازی ما رو انگار فقط مامان باور نکرده بود که با چشم های سبز نمناکش نگاهم می کرد.
درست هفته پیش بود که فارغ التحصیل شدیم و حالا...یعنی تمام شد؟! نمی فهمم مگر همه چیز بازی نبود؟!