این جواب نامه توست عزیزکم!
تو که می خواستی بدانی این روزها حالم چطور است.تو که گفتی از خودم برایت بگویم.از روزهایی که دیگر کنار هم نیستیم تا همبازی شویم و قهقه بزنیم و موهایمان را هی آلمانی کوتاه کنند و ما هی حسرت موهای بلند "پری مهربان" کارتون پینوکیو را بخوریم و به موهای دختر دایی ها حسادت کنیم و هی آرزو کنیم که یک روز گیسمان تا زیر شانه های کوچکمان بلند شود.
این جواب نامه توست عزیزکم!
تو که موهایت آخر بلند شد و راهی سرزمینی شدی که موهای کودکی هایمان را به نامش کوتاه می کردند.برای تو که مثل من بزرگ شدی و حالا اینقدر دوری که نمی توانیم شبها کنار هم دراز بکشیم و آهسته حرف بزنیم و ریز بخندیم و هی بترسیم که بقیه دعوامان کنند که چرا کله نمی گذاریم.
این جواب نامه توست عزیزکم!
"اینک دستی است که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.اینک سرنوشت همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم..نمی دانم..."
آخرین "شرق" روی دکه رو بر می دارم و همینطور که به عکس "ژولیت پینوش" نگاه می کنم ۱۵۰ تومن رو میدم به دست دکه دار.بازیگر فیلم "آبی"(اثر کیشلوفسکی) چند روزیه وارد ایران شده.گوشه خیابون شروع می کنم به خوندن مصاحبه اختصاصی شرق با پینوش. چقدر همیشه دلم میخواست "سه گانه های کیشلوفسکی" رو ببینم اما نشد.(باز یه نگاهی به ساعت می اندازم..داره دیر میشه..چرا نمی آن؟!)
صفحه اول مصاحبه رو تموم کردم.در واقع علاقه چندانی به ژولیت پینوش ندارم هر چند از بازیگران روشنفکر فرانسوی محسوب میشه.اما به هر حال فکر می کنم ناخود آگاه به فیلم "آبی" علاقه مند شدم.چون احساس می کنم..آها ! بچه ها هم رسیدن ...
ساعت هنوز ۷ نشده.پشت درهای بسته سالن سینما ایستاده ایم و منتظریم.به خودم وعده میدم که در اولین فرصت "سه گانه ها" رو پیدا کنم و ببینم.اصلا بدجوری مهر کیشلوفسکی به دلم افتاده.بدون شک در عرصه سینما...بعععععععله ! در سالن هم باز شد. شرق و ژولیت و آبی لوله می شوند توی کیف.می رویم داخل.
حس می کنم صدای لرزش استخوانهای مرحوم کیشلوفسکی رو از زیر خاک می شنوم وقتی فیلم "زیر درخت هلو" شروع میشه...!!!
خواستم رد شم..نشد..درست مثل دفعه پیش..برگشتم..درست مثل دفعه پیش. پیرمرد سرش رو بالا آورد و خندید.پیرمرد سید با اون کلاه سبز و نگاهی که هرگز سماجت بقیه فال فروشها رو تداعی نمی کرد. پیرمرد خندید درست مثل دفعه پیش.من هم خندیدم و فالی کشیدم.پیرمرد دعا کرد...
داشتم فکر می کردم که اون چشم های آرامش بخش و محاسن سفید مثل برف چقدر آشنا..چرا یاد درویش مصطفی "من او" افتادم. "تنها بنایی که اگه بلرزه محکم تر میشه دل .. یا علی مددی!" از فکر خودم خندم می گیره درویش مصطفی در متروی میرداماد ؟!
هوا خنک شده . پاکت فال پیرمرد رو باز می کنم. تعبیرش چیه اگه دو تا شعر توی یک پاکت باشه؟ "وقتی ۲ تا فال داری حکما دو تا نیت داشتی..یا علی مددی"
آب زنید راه را..دود به آسمان بفرستید..دور آتش برقصید که ما باز می گردیم..شاید برای آخرین بار...!
آب زنید راه را..پای بکوبید..دست افشان کنید که باز قدم رنجه می فرماییم..شاید برای آخرین بار...!
آب زنید راه را..خب نزدید هم نزدید! راستش دیگه چندان فرقی هم نمی کنه.همه چیز تا ۲ ماه دیگه تموم میشه و این شاید آخرین باری باشه که به تهران بر می گردم..برای آخرین بار...
"در شمال کوهی سیاه ایستاده است/ در شرق کوهی سپید ایستاده است/ درجنوب کوهی آبی ایستاده است/ در غرب کوهی زرد ایستاده است/ و بالای هر کوهی خدا ایستاده است." (از سرود کوهستان ها.قبیله ناواجو)
"هیچ کوهی..هیچ وقت..هیچ قبیله ای را آن قدر دوست نداشته که کوههای آپاچی قبیله آپاچی را دوست داشتند.هرگاه یکی از آپاچی ها در خطر می افتاد به سوی کوه می دوید و دیواره سنگی دهان می گشود و او را در خود جای می دادو سپس بسته می شد.در دل امن کوه او صدای دشمن را می شنید که می گفت:ناپدید شد!"
"مردمی که هر روز از عمرشان چشم به روی کوهی گشوده اند می گویند بلاخره کوهی را خواهی یافت که نمی توانی فراموشش کنی.و حتی اگر فرسنگ ها با آن فاصله داشته باشی باز هم ناگهان رنگ صخره هایش و تلالوی نور بر سنگ هایش را به خاطر خواهی آورد و در خواهی یافت که متعلق به جایی هستی که کوهت هست.زیرا به طرز عجیبی آن کوه خانه توست."
"بر نوک کوه ابری است
قلب من
قلب من
قلب من
با آن آویزان است..."
(بخشی از سرود قبیله توهونواودام)
*این روزها به تمام کوه ها زل می زنم شاید...کوهم را شما ندیده اید؟!