چه اسفندها...آه ! چه اسفندها دود کردیم.
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه!
![]()
بعد از تحویل:
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید...!
من+۲ روزنامه نگار +۲ شاعر + ۲ نویسنده سوار بر هواپیما از بیرجند عازم تهران هستیم. کارگاهای ۲ روزه روزنامه نگاری و شعر و داستان دانش آموزان را برگزار کرده و در حال برگشتیم.میهمانداران دربهای خروج اضطراری و ماسک اکسیژن را نشانمان می دهند و همه با هم اوج می گیریم.
ساعت ۱۳ : ساندویچهای کالباسمان را گاز زده ایم و دور هم خوشیم و هواپیما هم برای خودش تکان می خورد و موتورش با صدای انواع جانوران آشنایمان می کند. خلبان شروع می کند به صحبت:"خانم ها و آقایان..بر فراز کویر مرکزی..شمال یزد..تکانهای عادی..هوای غبار آلود..مشکلی نیست.." خلبان عزیز ادامه می دهد:"پرواز از زیباترین تجربه ها..دور شدن از پستی های زمین..حال معنوی..رفتن به سوی پاکی و رهایی..نگران نباشید...!!!" حیف نمی شود یک لیوان آب قند تقدیم کاپتان کنیم.یا اولین پرواز را تجربه می کند و یا... از شدت خنده توانایی نگران شدن نداریم!
ساعت ۱۴ : پس از تکان های فراوان سالم فرود می آییم.کاپتان در کابینش را باز کرده و با ذوق زدگی عجیبی با تک تک مسافران خداحافظی می کند.انگار از سالم دیدنمان بدجوری خوشحال است! سوار اتوبوس که می شویم یک گروه آقای کیف کار به دست با لباسهای یکدست وارد هواپیما می شوند. همراه دوستان همچنان به اتفاقی که ممکن بود بیفتد و صدای لرزان کاپتان می خندیم و به مهرآباد خوش آمدیم.
اینبار که گذشت انشاءالله در پروازهای آینده هواپیمایی جمهوری اسلامی:"هما"!
۱ ساعت از شروع گذشته و ما همینطور هی نمی فهمیم که اینها یعنی چه و ترجیحا می رویم سراغ همان "بسم الله" اول و کیک اما باز هم هی نمی فهمیم که "پس ساندیس چرا ندادن؟!" و به عنوان اعتراض جلسه را ترک می کنیم و می رویم و ...
هی نمی فهمیم ما ارشد ها رو کجا می برین...؟!!
افسانه خیابان می شدند.
خانه ها را بر می افروختند.
خاک را متبرک می کردند ؟
راه درازی انگار طی شده است
این قصه کودکان بسیاری را شاید به خواب برده باشد.
من بوی خاک را می شنوم که در پی گرمای ماست.
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است..."
*محمد مختاری*