هیچ نمی فهمم این تیر غیب از کجا آمد و صاف خورد تو سر ما.نمی فهمم جریان "مشکل اداری تمدید قرارداد تدریس" چطور تبدیل شد به ترس از "اخراج استاد".فقط می دانم که همه جماعت دانشجو و روزنامه نگار داغ کرده اند و شنبه صبح دانشکده یک وجبی مان باز قرار است بشود صحرای کربلا.
اگر رفتیم و برنگشتیم بگویید که "آخرین بازمانده قبیله آپاچی" جان بر سر ارتباطات نهاد.این جریان سیاسی نیست شاید هم سوء تفاهم باشد.فقط خدا می داند.
ما می رویم که استاد بماند همین و بس...
***********************
"شنبه ۲۹ بهمن": ما همه زنده ایم! استاد وسائلش را جمع کرد در اتاقش را بست و رفت...حالا دیگر نمی شود وقت و بی وقت و به هر بهانه ای توی اتاق سرک بکشیم.حالا باید منتظر شنبه ها باشیم که او برای تدریس ۲ واحد باقی مانده اش به دانشکده سری بزند...اما نه! نه به این راحتی! امروز آنقدر فریاد کشیدیم که پدر خودش به ما قول داد تا "محبوب ترین استادمان را برای همیشه به اتاقش برگرداند.
این همه عشق برای شماست استاد! برای شما که دوستمان دارید و همیشه می خندید..ما منتظریم استاد..منتظریم تا باز گردید...منتظریم.
اولین بار یه دختر دبیرستانی بودم که فکر کردم شاید روایت اهل کوفه اون چیزی نباشه که توی روضه ها شنیدیم یا توی تلویزیون دیدیم.شاید داریم اشتباه می کنیم.
حالا دیگه ترم آخر دانشگاه رو می خوام شروع کنم.استاد "نظریه های ارتباطات جمعی" از نظریه "مارپیچ سکوت" برامون میگه:"رسانه های جمعی این قدرت را دارند که با بزرگنمایی نظر قدرت حاکم آن را نظر اکثریت مردم جلوه دهند.به این ترتیب افرادی که نظر خنثی دارند به آن اکثریت مجازی می پیوندند و گروه اقلیت از ترس منزوی شدن در جامعه از ابراز عقیده چشم می پوشند..."
حالا دیگه یه دختر بچه دبیرستانی نیستم.به پارچه ها و علم های سیاه نگاه می کنم به دسته های سینه زنی.فکر می کنم مردم کوفه هم تا زمانی که از آتش جنگ و تبلیغات و تهدیدات اموی خبری نبود یار حسین بودند اما بعد... راستی چند نفر از ما که بر سینه می کوبیم و نفرین می کنیم در آن هنگامه خون و آشوب با حسین می ماندیم اگر بودیم؟! چند نفر از ما قدرت رهایی از آن مارپیچ نفرین شده را داشتیم؟
اینجا کربلاست..روز عاشورا..اینجا عمق تاریخ است و کسانی هستند که پس از ده ها قرن شاید حرفی در دفاع از خود داشته باشند..شاید...نفرین ها را قدری آرام تر نثار کنیم ما هم اگر بودیم..شاید...
آخرین تصویری که از "مرکز" دارم.سیگار کشیدن راننده آژانسی بود که پاش رو روی گاز فشار می داد تا من و محبوبه رو به قطار برسونه و البته موفق نشد! ما با دماغ های جزغاله از قطار جا موندیم و راهی ترمینال شدیم.مثل بچه های ذوق زده دویدیم توی دومین طبقه ولوو جا خوش کردیم و برای مردم پایتخت دستی تکون دادیم و راهی شهرمون شدیم...
و اینچنین ما راهی خونه شدیم.باشد که ۱۵ روزی از شر مرکز مقدس در امان باشیم.ان شاءالله.
انگار من كه نشستم اينجا و دست هام رو هي مشت مي كنم و نزديك اشكم در بياد هيچ كاره ام! فقط اونه كه تصميم مي گيره. اونه كه ميگه تو كي بايد بخندي كي گريه كني.اونه كه مي تونه تو رو به مرز خشم يا دلتنگي برسونه.اونه كه تو رو هوايي مي كنه كه همراه با "ناصر" (پرويز پرستويي) فرياد بكشي.اونه كه تصميم مي گيره..مثل هميشه.
اينجا سينما فردوسي است."به نام پدر" در حال نمايش و من روي صندلي نشستم و صداي درد آلود "حبيبه" (گلشيفته فراهاني) رو مي شنوم كه:" من فقط رفته بودم سر كلاس من نرفته بودم بجنگم..مگه نگفتي جنگ تموم شده بابا؟ " توي سينما فردوسي نشستم و هر وقت كه مي خوام گريه كنم يا داد بكشم ياد "حاتمي كيا " مي افتم كه هميشه انگار يه قطره اشك ته چشمهاش برق ميزنه.فكر مي كنم شايد همه اين خشم ها و بغض ها و خنده ها كار همون يه قطره اشك باشه.اون اشكي كه نمي دونم چطور به جاي چشم هاي اون از چشم هاي ما جاري ميشه.
اينجا سينما فردوسي است..جشنواره فيلم فجر..و ابراهيم حاتمي كيا هر كاري دلش مي خواد با تماشاگران فيلمش مي كنه و اون يه قطره اشك همچنان ادامه داره...
(با تشكر ازيك داداش كم رنگ كه "به نام پدر" رو بهم هديه داد)