"بسمه تعالی"
خواهران/برادران/ملت شهید پرور ایران :
با سلام به ... و ... و آرزوی ... برای ... به اطلاع می رساند:
به دنبال آغاز فصل امتحانات و حضور گسترده اینجانب در این حرکت دشمن شکن.تا اطلاع ثانوی از بلاگ بازی و چت و سایر اعمال شنیع از این دست معذوریم.
و من الله توفیق
۱۵ ذی الحجه ۱۴۲۶ هجری میلادی
هر چی فکر می کنم بقیه اش یادم نمیاد.مهم نیست.دستهام رو فرو کردم تو جیبهای کاپشنم.کوله پشتی ام رو انداختم به دوشم و راه میرم.امروز از اون روزهاییه که به هیچ چیز فکر نمی کنم. نه به ماشین هایی که یهو میزنن رو ترمز تا له ام نکنن.نه به کلاس "تحلیل برنامه های رادیو و تلویزیون" که پیچوندم.نه به آدم هایی که بهم زنگ می زنن و می شنون :" دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد."
امروز از اون روز هاییه که می خوام تنهای تنها باشم و از این خلاء بدون فکر..بدون غم و شادی لذت ببرم.این جور وقت ها بهترین کار اینه که سوار اولین ماشین بشم و برم تجریش.بشینم رو به روی ضریح جمع و جور امام زاده صالح و فقط نگاه کنم..بدون حرف..بدون دعا حتی..آخه به هیچ چیز فکر نمی کنم.
امروز از اون روز هاییه که دلم می خواد فقط راه برم.سر راه یه پیتزای کوچولو بگیرم و گوشه پیاده رو گاز بزنم.بعد شروع کنم پیاده روی پهن ولی عصر رو بگیرم و برم پایین و هر جا دلم خواست بندازم تو کوچه پس کوچه های اطراف و باز برگردم تو راه اصلی.
امروز از اون روزهاییه که دلم می خواد ول و سر به هوا باشم.برم تو کتاب فروشی سر راهم و کتاب ها رو ورق بزنم و یه کتاب از "کالوینو"ی محبوبم بزنم زیر بغلم و باز راه برم.یه لیوان شکلات داغ با خامه بگیرم و تو سرمای غروب کرخ بشم و باز راه برم..راه برم و به هیچ چیز فکر نکنم.
امروز از اون روزهاییه که دلم می خواد تنها باشم..تنهای تنها.از اون روز هایی که فکر می کنم هیچ کس نباید خرابش کنه..از اون روز هایی که شاید به اندازه همه زندگی ام طول بکشه...
" واینک من / زنی تنها / در آستانه فصلی سرد..."