تبليغاتX
آپاچی
Free Image Hosting at allyoucanupload.com
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384
خوش اومدی بچه!
نمی دونم چرا بزرگ نمیشم! هنوز مثل بچه ها وقتی به اون روز فکر می کنم از هیجان داغ میشم و قلبم تندتر می زنه.هنوز وقتی به اون روز نزدیک میشم توی خیابون سبک تر راه میرم و حس میکنم همه می دونن که چه حالی دارم.هنوز ذوق می کنم وقتی گوشی ام زنگ می خوره و یه نفر از اون پشت میگه:"تولدت مبارک"

خوشحالم..می خندم..همه رو دوست دارم.امشب و فردا آخه مال منه.مال خود خودم.امشب همه چیز قشنگ شده.مثل شب عید و من هنوز بچه ام.من هیچ بزرگ نشدم..هیچ.فراموش می کنم که از خونه دورم.فراموش می کنم که هم بازی های کودکی هام دیگه نیستن.هر کدوم یه گوشه دنیان..امشب و فردا همه چیز رو فراموش می کنم جز شمعی که قراره فوت کنم.فوت می کنم و خیال میکنم توی خونه ام..فکر می کنم همه هستن:مریم.علی.عاطفه.حصان.هانیه.رضا.محمد جواد و ... امشب همه چیز مال منه.همه این ۲۲ سال رو بر می گردم به عقب و بچه گی می کنم.

نمی دونم چرا بزرگ نمی شم!!

+ نوشته شده در 19:48 توسط آپاچی
جمعه بیستم آبان 1384
آن آپاچی در باران آمد.
ساعت ۱۲ظهر به وقت مرکز.هوا کمی تا قسمتی سرد.باران در حال باریدن.ما به صورت رمانتیکانه ای در حال قدم زدن در کوچه پس کوچه های پشت دانشکده(تذکر:"ما"=من+خودم)...این یعنی یک روز قشنگ پاییزی.

ساعت ۶عصر به وقت مرکز.هوا واقعا سرد.باران با جدیت همچنان در حال باریدن.ما به شکل عاجزانه ای در حال سوار شدن بر ماشبن و رفتن به سوی خوابگاه.(توضیح: "ما"=من+جمع متنابهی از دوستان)...این یعنی یک عصر ضایع پاییزی.

ساعت ۸ شب به وقت مرکز خراب شده.هوا بس ناجوانمردانه سرد.باران گندش را درآورده.ما به صورت خاک بر سرانه ای در همان ماشین کذایی همچنان در حال رفتن به خوابگاه.(توضیح: "ما"=همان قبلی ها..گیر ندین!)...این یعنی یک شب تهوع آور پاییزی.

...چیه؟منتظر بدتر ازین هستین؟نه دیگه خلاصه مسیر ۳۰ دقیقه ای ۲ساعت و ربع طول کشید..جمع کنین این شهر ضایعتون رو !

حیف که فک و فامیل و دوست و آشنا تو این شهر زیاد دارم وگرنه یک ورد سرخپوستی می خوندم که روح مقدس خراب کنه این مرکز رو ..به حق امام هشتم...!!

+ نوشته شده در 18:5 توسط آپاچی
جمعه سیزدهم آبان 1384
گشنگان ! عیدتان مبارک باد
"عید سعید فطر بر جمیع گشنگان ملت مسلمان و همیشه در صحنه ایران مبارک و شاد باد"

حالا دیگه:کولوا و شربوا حتی تترکوا ! و تا اطلاع ثانوی گور پدر نیازمندان و دردمندان و یتیمان و این خزعبلات!!

تا رمضانی دیگر و ضیافت الهی دیگر خوش باشید..جمیعا و رحمه الله و برکاته.(الفاتحه...!)

+ نوشته شده در 1:6 توسط آپاچی
یکشنبه یکم آبان 1384
یا دلیل المتحیرین
صدای توی رادیو داد می کشه...من آروم صدات می کنم:"مولای یا مولای..."

صدای توی رادیو ضجه می زنه...من آروم زمزمه می کنم:"مولای یا مولای..."

صدای توی رادیو امام حسین رو برای بار دهم می بره به قتلگاه...من آروم اشک می ریزم:"مولای یا مولای..."

صدای توی رادیو رو خفه می کنم.از اتاق می زنم بیرون.می نشینم روی صندلی های یخ کرده توی حیاط.ماه رو تماشا می کنم..دب اکبر رو که امشب دیده می شه..بی هیچ مزاحمی.نه دادی..نه ضجه ای..نه قتلگاهی.

صدات می کنم..زمزمه می کنم .. اشک می ریزم:"مولای یا مولای انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل".

یه شهاب رد می شه ( مثل استجابت یک دعا) ..می خندی .. می خندم. دستهام رو روی صورتم می کشم و : " اللهم صل علی محمد و ال محمد" 

وقتی هستی ..وقتی می خندی هر شب "شب قدر" می شه.

                                        تو همیشه هستی..همیشه می خندی.                                                                                                                   

+ نوشته شده در 19:48 توسط آپاچی