فکر می کنم چقدر خسته ام.صبح تا ظهر توی کلاس..ظهر تا عصر سر کار.فکر می کنم امروز چقدر توی تاکسی و سرویس عرق ریختم..چقدر پشت ترافیک موندم و چقدر هی مجبور شدم زل بزنم به عقربه های "بزرگ ترین ساعت دنیا" که گوشه اتوبان به شهروندان گرامی دهن کجی می کنه!
فکر می کنم باز حوصله شام درست کردن نداشتم و فردا هم باز بدون صبحانه باید بزنم بیرون.فکر می کنم..فکر می کنم..فکر می کنم.
دراز کشیده ام روی تخت و می خندم به همه این فکرها.مهم اینه که من برگشتم.برگشتم به این زندگی سگی عزیز! برگشتم به بوق و دود و خستگی.فکر می کنم این همون چیزیه که باید باشه.فکر می کنم...
نه دیگه بی خیال فکر. فقط قبل از اینکه پلک های خسته ام روی هم بیفتن صدای خودم رو می شنوم که میگه:"به تهران خوش اومدی بچه..."