آقای "حاج کاظم" سلام:
بگذارید بی مقدمه شروع کنم.حال ما چندان خوب نیست.حال شما را اما نمی دانم.
"هفته جنگ" از راه رسید...ببخشید "هفته دفاع مقدس" را می گویم ! این را دیشب فهمیدم.دیشب که روبه روی تلویزیون نشستم و باز برای نمی دانم چندمین بار به چشمان خیس ات زل زدم و باز برای نمی دانم چندمین بار صدای بغض کرده و خشمگین ات را شنیدم که :" بین عباس و BBC یکی رو انتخاب کنین..."
می دانی دلاور ! روزگار بدی است برای ما. حال مان تعریفی ندارد.تو و هم سنگرانت را جایی میان این روز ها و سال های نفرین شده گم کرده ایم.
می دانی دلاور ! سراغت را فقط گاهی میان فیلم ها می گیریم...شاید هم نه! شاید دیگر حتی وقت شنیدن دیالوگ ها و دیدن سکانس هایت را هم نداریم. گویا به تو کات داده ایم حاجی!..کات.گویا ول ات کرده ایم که با آن دست خونین و پلاک و چفیه در تنهایی بی انتهایت برای همیشه سرگردان بمانی.
راستش را بخواهی این روزها پلاک و چفیه زیاد دیده ایم! ( هر چند هیچ کدام مثل مال تو حقیقی نبودند.)...صدای خشمگین زیاد شنیده ایم! ( هر چند مثل صدای تو رنجیده و بغض کرده نبودند.) همین است که خسته ایم حاج کاظم! خسته ایم از "حاج کاظم نما هایی" که فحش مان دادند..دنبال مان کردند..کتک مان زدند. خسته ایم از نبودن تو و بودن آنها.خسته ایم مرد! به خدا ما هم خسته ایم.
نمی دانم حالا کجایی.نمی دانم در پیج کدام پلان گیر کرده ای.نمی دانم در خم کدام هزار توی تنهایی و فراموشی سر بر زانو گذاشته ای و "فاطمه ات" را بهانه می گیری.فقط بدان که ما هم همین جاییم..همین نزدیکی ها...
حال ما چندان خوب نیست.حال شما را اما فقط خدا می داند.
گیج عطر قهوه و بوی کتاب های دست نخورده و زمزمه ملایم موسیقی شده بودم وقتی که از اون پلکان چوبی بالا رفتم و برای اولین ( و البنه آخرین بار) "کافه نشر چشمه" رو دیدم.5 دقیقه بعد اما ذوق کشف یک گوشه دنج پر از کتاب و قهوه مثل همیشه به یاس بدل شد وقتی که با بدرقه نگاه های سرد و بی تفاوت "روشنفکران" عجیب کافه نشین از پلکان چوبی سرازیر شدم...
******************************
باید قهوه را تلخ دوست داشته باشید...فیلم را تلخ...شعر را تلخ...فلسفه را تلخ...زندگی را تلخ.
باید "شاملو" را بپرستید."بیضایی" را دیوانه وار ستایش کنید. دور "سارتر" و "کامو" بگردید. باید فرق داشته باشید.پک محکمی به سیگارتان بزنید و نگاه تان فراتر از زندگی "عوام خاک بر سر" پی یک آرمان شهر افلاطونی باشد.
باید صندلی های "کافه نشر چشمه" و "خانه هنرمندان" و "تئاتر شهر" و "سینما فرهنگ" را به نام خودتان سند بزنید و آدم های عادی با رفتار عادی و لباس های عادی را با یک عشوه یا پوزخند روشنفکرانه از آنجا برانید...ناسلامتی شما روشنفکر هستید ! و من فلک زده قرن ها با شما فاصله دارم چون :
من هنوز با "سهروردی" و "عین القضات" مست می شوم."شریعتی" و "فرانتس فانون" را با کل مکتب فرانکفورت عوض نمی کنم.من "شاملو" را دوست دارم ولی نه به اندازه "سهراب". "مجیدی" و "حاتمی کیا" را به "بیضایی" ترجیح می دهم. تار "فرهنگ شریف" را به "چهار فصل ویوالدی" ."سراج" و "محمد نوری" را به "پاواروتی" و بد بختانه :
قهوه را با شکر دوست دارم...فیلم را با شکر...شعر را با شکر...فلسفه را با شکر...زندگی را با شکر.
خلاصه اینکه اوضاع ام خراب تر از این است که یک "روشنفکر واقعی" باشم...آهای کسی نیست که به من متحجر بدبخت کمک کند...؟!
( چند روز پیش در اولین پست "روزمره" خبر تعطیلی "کافه نشر چشمه" رو دیدم...افسوس!)
می تونید تصور کنید که آدم صبح از خواب بیدار بشه.توی تختش غلتی بزنه و همین طور که خمیازه می کشه به ساعت روی دیوار نگاه کنه و... دیگه چه فرقی می کنه که ساعت 9 باشه یا 12؟!
می تونید تصور کنید که آدم صورت خودش رو توی آیینه ببینه.بدون هیچ چیز اضافی.یعنی همون چیزی که واقعا هست و... دیگه چه فرقی می کنه که خوشگل باشه یا قیافه اش چنگی به دل نزنه ؟!
می تونید تصور کنید آدم به قالی زیر پاش نگاه کنه و همه گل های ریز و درشت شاه عباسی اش رو دونه به دونه ببینه و ... دیگه چه فرقی می کنه که قالی ابریشمی باشه یا فرش خرسک ؟!
می تونید تصور کنید آدم لم بده روی مبل و زیر نویس های شبکه خبر رو بخونه و ... دیگه چه فرقی می کنه که خبر وضع آب و هوا باشه یا آخرین افاضات "رئیس جمهور منطخب" ؟!
می تونید تصور کنید...واقعا می تونید تصور کنید که همه چیز بدون اون یه جفت قاب شیشه ای روی چشم ها چقدر قشنگ تر میشه.اینقدر که به تجربه زل زدن به نورهای قرمز رنگ لیزر و بوی کباب سوخته ای که از چشم بلند میشه و برش قرنیه و حتی اون لحظه "کوری سفید" زیر دست دکتر می ارزه...
راستی می تونید تصور کنید که دل خوشی های یک "عقده ای سابق" (
) و "خوشحال فعلی" (
) چقدر ممکنه خنده دار باشه..؟!

همه چیز با " تاریکی" شروع میشه و زمزمه "یوسف" که : "خدایا! یه فرصت دیگه..."
آدم ها میان و میرن.صدای خرچ خرچ چیپس و پفک و هزار جور کوفت دیگه اعصابت رو به هم می ریزه . سرت رو تکیه میدی به صندلی و زل می زنی به پرده , به چشم های نابینای یوسف , به دست هاش که روی کاغذ می لغزند و درد دل هاش با خدا : " نمی دونم شکایت تو رو به کی باید بکنم..." زل می زنی و دیگه جز صدای یوسف چیزی نمی شنوی یا شاید صدای خودت...! از اون صداهای موذی همیشگی خبری نیست دیگه. همه فرو رفتن تو صندلی ها و مثل تو زل زدن به پرده و جز صدای یوسف چیزی نمی شنوند یا شاید صدای خودشون...!
این صحنه رو حتما می تونی ببینی اگه بری دیدن "بید مجنون" و باز حیرون بمونی تو کار "مجیدی" و"پرستویی" ... حیرون بمونی تو کار خودت که چقدر ممکنه شبیه یوسف باشی وقتی که برای اولین بار بعد از 30 سال انعکاس چهره خودش رو روی در شیشه ای بیمارستان می بینه ... چقدر ممکنه شبیه یوسف باشی...!
فیلم تموم میشه. حالا که از تاریکی و سکوت سالن سینما میای به طرف نور و شلوغی خیابون به این فکر می کنی که :
همه چیز با " روشنایی" تموم شد و زمزمه "یوسف" که : " خدایا! یه فرصت دیگه..."
( نشسته ایم جلوی تلویزیون.خبر نگار محترم یک عدد بچه بخت برگشته رو گیر انداخته و در مورد رابطه علی و معلولی وبا و انواع بستنی ازش بازجویی می کنه! در این هنگام :)
مامان رو به من : میگن پاییز موج جدید وبا میاد.میری تهران خیلی باید مواظب باشی.مخصوصا با اون اتاقتون !
من رو به مامان: غمت نباشه مامی.وبا بیاد تو بدن ما خودش حصبه می گیره !!
مامان رو به افق های دور دست: ![]()
از این فعل ماضی لعنتی متنفرم..آهای با توام! می شنوی؟ تو..تو که چمباتمه زدی روی حال حاضر و هی ما رو صرف می کنی: بودید.. ماندید.. مردید.
آره با توام ! با شماهام! من این ماضی نفرین شده رونمی خوام.می خوام جای خودم رو داشته باشم .می خوایم جای خودمون رو داشته باشیم .می خوایم بایستیم روی "حال" و به اون "مستقبل" دست نیافتنی لبخند بزنیم :هستیم..خواهیم بود / می مانیم..خواهیم ماند وهیچ وقت با هیچ صرفی توی هیچ زمانی نمی میریم..نخواهیم مرد. حالا هر چی می خوای دندون هات رو روی هم فشار بده و بگو:"سرخپوست خوب سرخپوست مرده است."
آره پاشو. از روی "حال" ما پاشو.من, دوستام, همسایه هام, همشهری هام, مردمم همه در تعریف تو سرخپوست محسوب می شیم مگه نه؟ ما برای خوب بودن باید توی گذشته خفه خون بگیریم و کاری به شما نداشته باشیم مگه نه؟.. نه.. نه.. کور خوندی.ما همین جا هستیم گاوچرون! حتی اگه نخوای..حتی اگه از ما حال نکنی.. حتی اگه... چیه؟ می خوای گاز بگیری؟!!