الهه ناز نیستی تو دیگه اما این ساز یاغی همراهی نمی کنه. انگشت هام سر می خورن پشت پرده ها و باز .. باز ای الهه ناز...
الهه ناز نیستی تو دیگه اما تازه کارم و دست های ناشی ام جز این آهنگی نمی دونن و این ساز یاغی میزنه.. باز می زنه.. باز.. باز ای الهه ناز...
الهه ناز نیستی تو دیگه اما این مضراب لعنتی روی سیم ها می لغزه.. می رقصه و صدای بم تار می پیچه.. باز می پیچه.. باز.. باز ای الهه ناز...
الهه ناز نیستی تو دیگه اما این سیم ها و پرده ها.. این تار و این مضراب.. این دست ها و انگشت ها..این ساز .. باز.. باز ای الهه ناز...
الهه ناز نیستی تو دیگه اما من در به در بین این نت ها و پرده ها گیج می زنم دنبال یه سر سوزن "مرغ سحر" شاید.. دنبال راهی که ساز ناز نکنه برام و.. باز.. باز ای الهه ناز...
نه! الهه ناز نیستی دیگه.. نیستی !
الهه ناز نیستی تو دیگه اما..این ساز.. این ساز یاغی..این ساز..باز..باز..باز...
راستی خرد شد؟!..."اعصابتون" رو می گم!! ![]()

شب های تهران شاید قشنگ ترین شبها باشند اگه کنج یه ماشین نشسته باشی و باد از پنجره توی صورتت بزنه وصدای فرهاد گوشت رو غلغلک بده که: " یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب/ منو می بره / کوچه به کوچه / باغ انگوری , باغ آلوچه...".
شب های تهران شاید لذت بخش ترین شب ها باشند اگه خلوت شبانه "همت" رو با 140 کیلومتر مزمزه کنی و موهای بازیگوش ات رو باز زیر مقنعه جا بدی و دلت غنج بزنه وقتی می خونه:" یه پری میاد ترسون و لرزون / پاشو میذاره تو آب چشمه / شونه می کنه موی پریشون ..."
شب های تهران شاید سعادتمندانه ترین شب ها باشند اگه چشم بدوزی به آرامش وسکوت اش و محو فوج فوج چراغ های روشن اش بشی که تو تاریکی چشمک می زنن و تا بی نهایت ادامه دارن و بعد دستت رو به طرفشون دراز کنی وهم صدا بشی که:" تک درخت بید/ شاد و پر امید / میکنه به ناز/ دستشو دراز / که یه ستاره / بچکه مثل یه چیکه بارون / به جای میوه اش / سر یه شاخه اش / بشه آویزون..."
همیشه باید محو این شب ها بشی. سکوت و آرامش و خنکای باد و چراغ ها و مهتاب اش رو ببینی و دعا کنی بی رحمی روز این " دروغ دوست داشتنی" رو فاش نکنه! باید دعا کنی شب تا ابد بمونه تا جنون روزانه "همت" دیوونه ات نکنه. تا التماس بچه های فال فروش قلبت رو نلرزونه و زشتی عربده کشی ها و دروغ ها و ناسزاها روحت رو آزار نده.باید آرزو کنی خورشید هیچ وقت درنیاد و تو رو دچار ساعت های ملتهب و لحظه های سرگیجه آورش نکنه.
باید دعا کنی. باید آرزو کنی. چون روز که حمله کنه و ماشین ها و آدم ها که بیدار بشن , صدات دیگه به جایی نمی رسه,هر قدر هم داد بکشی: "عمو یادگار! / مرد کینه دار! / مستی یا هوشیار؟ / خوابی یا بیدار؟..."
"خوردن چای" احتمالا با شکوه ترین اتفاق هر روز ماست!( البته در خوابگاه ) بعد از یه روز شلوغ و پر دود و شاید هم پر کلاس,"چای" بهترین بهانه است برای جمع شدن و نشستن و اگه خدا قبول کنه مختصری غیبت کردن!! به هر حال این مراسم با شکوه, مقدمات باشکوه تری داره که معمولا هر شب تکرار میشه و من اسمش رو می گذارم " مراسم چای به شیوه 302 " :
من: آآآآی چایی جوشید بابا یکی بریزه بیاره.من که کتری رو گذاشتم.( در این گونه مواقع معمولا من همیشه کتری رو گذاشتم!)
مرجان: آره . حمیده پاشو.من چایی دم کردم.( در این گونه مواقع معمولا مرجان همیشه چایی رو دم کرده!)
حمیده: نه تو رو خدا من تازه اومدم سرم خیلی درد می کنه.یکی دیگه پاشه.( در این گونه مواقع معمولا حمیده همیشه تازه اومده و سرش هم درد میکنه!)
محبوبه:...
(در این گونه مواقع معمولا محبوبه همیشه هنوز از خواب بعد ازظهر بیدار نشده!)
فاطمه: اینطوری به من نگاه نکنین ! امشب من باید جارو کنم.( در این گونه مواقع معمولا فاطمه همیشه باید امشب جارو کنه!)
اعظم: همه ظرف هاتون رو من شستم.گند گرفته بود.حالا چایی هم بریزم؟ ( در این گونه مواقع معمولا اعظم همیشه ظرف های گند ما رو شسته!)
مریم1: من نه .هر روز من می ریزم.( در این گونه مواقع معمولا مریم1 همیشه هر روز چایی ریخته!)
مریم2:...
( در این گونه مواقع معمولا مریم2 همیشه خونه عمه جان پیش شوهرشه!)
الهام:...
( در این گونه مواقع معمولا الهام همیشه پای تلفن هاست!)
مینا:...
( در تمام مواقع مینا اصولا لب به چایی نمی زنه!)
همه با هم: ![]()
****************** نیم ساعت بعد ***********************
( مریم1 نیم خیز می شود)
همه با هم: ![]()
مریم1: اشتباه نکنین! فقط می خوام برم دستشویی.
من: خب برو عزیزم.وقتی برگشتی سر راه 8 تا چایی هم بریز بیار!
همه با هم: ![]()
مریم1: ![]()
( ما بلاخره این مراسم با شکوه رو بر گزار می فرماییم...بزن زنگ رو!!)

لبخندهایت در یادمان خواهند ماند همان ها که بغض شدند...
بغض هایت در یادمان خواهند ماند همان ها که اشک شدند...
اشک هایت در یادمان خواهند ماند همان ها که فریاد شدند...
فریاد هایت در یادمان خواهند ماند همان ها که در گلو شکسته, سکوت شدند...
سکوتت
فریادت
اشکت
بغضت
لبخندت...
" لبخندت" در یادمان خواهد ماند.
خداحافظ آقای رئیس جمهور...
اگه در یک سوئیت نقلی رو باز کنید و توی همون یه وجب جا با پنج تا تخت دو طبقه و ده تا دختر نه چندان با وقار رو به رو بشید که دارن میزنن توی سرو کله هم و بود و نبود شما هم براشون اهمیت چندانی نداره چه احساسی بهتون دست میده ؟! خب این دقیقا همون احساسی که به بقیه بچه های خوابگاه دست میده وقتی که در اتاق 302 رو باز میکنن.. یعنی اتاق ما!!
آره. ما ده نفریم. سه سال میشه که با هم زندگی می کنیم و با هر بد بختی که شده ترکیب همیشگی رو حفظ کردیم.سه سال میشه که ما رفیق یا بهتر بگم خواهر شدیم و همه حوادث و اتفاقات رو با هم پشت سر گذاشتیم.توی این سه سال تقریبا غیر ممکن بوده که کسی در اتاق ما رو باز کنه و با صحنه خارق العاده ای رو به رو نشه.حالا این صحنه ممکن دیدن ما ده نفر باشه که ساعت 3 بعد از ظهر از خواب بیدار شدیم و به هم "صبح به خیر" می گیم! یا ساعت 3 نصفه شب باشه که توی اتاق تاریک زیر نور شمع نشستیم و فال حافظ می گیریم.گاهی اگه در رو باز کنید ما رو می بینین که مسابقات ده جانبه مچ اندازی برگزار کردیم و برای تشویق هم عربده می کشیم! و یا همه یه گوشه ولو شدیم و حتی حال نداریم با هم حرف بزنیم.
خلاصه در اتاق ما رو که باز کنید ما ده نفر رو می بینید که شدیم پدیده خوابگاه. چون بعد از سه سال هنوز هم رو دوست داریم و بر خلاف بقیه دختر های خوابگاه کنار هم موندیم.
آره.در اتاق رو که باز کنید ما رو "با هم" می بینید چون: ما همه خوبیم...!
(تذکر مهم:لازم به ذکر است موارد فوق الذکر خطاب به خواهران محترم می باشد.بدیهی است گردن برادران گرامی پیش از رسیدن به اتاق ما توسط حراست شکسته می شود!!)
گاهی فکر می کنم هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم دوتا خونه داشته باشه.به دوجا تعلق داشته باشه.محل تولد و خانواده اش یک جا باشند و کار و درسش یک جای دیگه. اینطوری انگار بین زمین و آسمون جا خوش کردی! یعنی هر جا که باشی دلت برای اون جای دیگه تنگ میشه! یعنی وقتی تو شهر خودتی دلتنگ می شی برای کوچه پس کوچه های پشت دانشکده..برای سه راه ضرابخانه..برای سربالایی نفس گیر خیابان علامه و برای ساختمان آجری خوابگاه و وقتی میری اونجا دلت پر می کشه برای بالکن پر از گلدون خونه..برای راحتی و امنیت خانواده..برای سه راه ادبیات و بستنی دانشجو و برای اینکه یک ثانیه هم که شده رو به روی اون گنبد طلایی دوست داشتنی بایستی و سلام بدی و بخندی و گریه کنی...
حالا یک ماه که برگشتم خونه واین یعنی دلم یه خورده... نه! یعنی دلم خیلی برای تهران تنگ شده.نذر کردم پاییز که باز مشرف شدم به "مرکز مقدس" ! میدون تجریش رو بگیرم و طول ولی عصر رو ( البته نمی دونم تا کجا!) پیاده گز کنم.
آخه ماه مهر اونجا یه چیز دیگه است...
این رو خالصانه به شما توصیه می کنم.اونها همه جا هستند.با نقاب های مختلف و فقط منتظر فرصت مناسبند تا از پشت خنجر بزنن پس اشتباه نکنید .این توصیه ها حاصل یک عمر تجربه است:
۱) با گاوچران ها دوست نشوید حتی اگر لبخند می زنند!
۲) اگر اشتباها با آنها دوست شدید بالا غیرتا به آنها اعتماد نکنید!
اما بی فایده است!! ما سرخپوستان ساده دل از روی خوش قلبی زود اعتماد می کنیم و نتیجه آن ظهور پدیده های شومی از قبیل آنتی آپاچی هاست.
سالیان دراز آپاچی های شجاع بر ضد گاوچران های غاصب جنگیدند با تیر و کمان و سلاح های ابتدایی.اما امروز ما مبارزه را با سلاح های پیشرفته تری ادامه می دهیم.فن آوری امروز این اجازه را می دهد که به محض مشاهده وحشیگری گاوچران ها "مگس کش" برداریم و حالی اساسی به این کوچولوهای مزاحم بدهیم!!
به هر حال اینجا محل کل انداختن نیست.آپاچی کار خودش رو می کنه و حرف های دلش رو می نویسه اما یک مگس کش هم همیشه دم دست هست تا از انواع گاوچرون ها پذیرایی کنه پس...