به علیرضا با چشمهای سبز قشنگش فکر می کنم که عاشق ستاره هاست
به محمدرضا که از همین حالا مرد کوچکی است برای خودش و همیشه ماجرایی دارد برای با لذت واگو کردن
به نورا ی پر شور که عاشق دور هم بودن است و هر لحظه ذوق را می شود دید در نگاه دخترانه اش
به کسرا با چتری های توی پیشانیش
به امیر محمد که شیطنت آمیز می خندد و می دود و آتش به پا می کند
به هلیای کوچک که هنوز بسیار مانده تا رختهای یک سالگی اش را به تن کند
علیرضا! محمدرضا! نورا!کسرا! امیر محمد! هلیا! مادرتان نیستم من اما به شما فکر می کنم این روزها، بیش از روزهای دیگر،بیش از گذشته...مادرتان نیستم من اما این روزها که می شمارم همه روزهای جوانی ام را که با درد و بغض و خشم و اعتراض می گذرند دلولپس تان می شوم،نگران جوانی تان، که مبادا...مبادا...مبادا تکرار ما باشید
مادرتان نیستم اما دلم پر می کشد برای روزی که ببینم شما را که زندگی می کنید جوانی را بی تشویش، بی نفرت، بی گریه های تلخِ بی درمان
قلبم تند می زند از تصور شما که جوانید، می رقصید، می خندید، کار می کنید، درس می خوانید و زندگی می کنید در خاکی که حق شماست، سهم شما
مادرتان نیستم من اما...
اس ام اس، موبایل و اینترنت یا تعطیل اند یا نیمه نیمه تعطیل. روزنامه ها اول از زیر تیغ ممیزی می گذرند و بعد جنازه شان می رسد روی دکه.شبکه های تلویزیونی خارجی مختل شده اند و رادیو و تلویزیون داخلی لجن می پاشد به در و دیوار.
و ما شنبه ظهر امتحان داریم؛ «تکنولوژیهای نوین ارتباطی»...چه بنویسم در برگه؟ نه موبایل، نه روزنامه، نه رادیو و تلویزیون داخلی و خارجی، این روزها رسانه های نوین خود ماییم.
بر گرده ی اسبانی سیاه می نشینند
که نعل هایشان نیز سیاه است.
لکه های مرکب و موم
بر طول شنل هاشان می درخشد.
اگر نمی گریند بدان سبب است
که به جای مغز سرب در کدوی جمجمه دارند
و روحی از چرم براق
از جاده های خاکی فرا می رسند،
گروهی خمیده پشتند و شبانه
که بر گذرگاه خویش
سکوت ظلمانی صمغ را می زایانند و
وحشت ریگ روان را.
*
چندان که شب فرود می آمد
شب ، شبِ کامل ،
کولیان بر سندان های خویش
پیکان و خورشید می ساختند.
اسبی خون آلوده
بر درهای گنگ می کوفت
و خروسانِ شیشه یی بانگ سر می دادند.
*
ای شهر کولی ها ،
اینک گارد سیویل !
روشنایی های سبزت را فروکش !
کجا گره خوردیم به هم؟ در روزهایی که تبدار دهه 60 بود و کودکی های مان را تاب می داد شاید. با خاطره محو کوپن و شیر خشکهای خوش طعم خواهر و برادرهای کوچک تر و ذوق نوشیدن نوشابه در عروسی های گاه به گاه. تاب می خوردیم با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید..." و با نوای مارش نظامی و صدای آژیر قرمز. نشسته بودیم دور از هم و با هم لحظه می شمردیم برای برنامه خردسالان و غرق می شدیم در کارتونها و حکایتهای تمام نشدنی بچه هایی که همه عمر یا بی پدر بودند و یا به دنبال مادر. دور از هم بودیم و با هم می دیدیم "چاق و لاغر" و "هوشیار و بیدار" و "مدرسه موشها"را، با هم می دویدیم تا تنها سوپر مارکت محله پی بستنی یخی و پفک نمکی و آدامس خروس نشان و اگر پولمان یاری می کرد تخم مرغهای شانسی.
دفترهای 40 برگ تعاونی را با هم ورق می زدیم و با هم خمیازه می کشیدیم در صفهای پادگانی صبحگاهی.آذین بستیم کلاسهای درسمان را برای پیروزی انقلاب و عادت کردیم به چند بار در سال فریاد کشیدن و "مرگ بر" گفتن.بزرگ شدیم با هم،با کتاب فارسی با کتاب علوم و ریاضی و با مثل اسب اساری دویدنهای زنگ ورزش. عظمت وهمناک خدای کلاسهای دینی دوید زیر پوستمان و جهنم را با هم تصور کردیم و بهشت را با هم آرزو. تابستانهای کشدار را سپری کردیم با کلاسهای زبان و رمانهای ژول ورن و آرزوی سفر.
بالغ شدیم با تعصبات رنگ به رنگ و آرمانهای بزرگ،دل دادیم به دومین روز خرداد یا دل بریدیم، خواندیم و خواندیم و خواندیم، ایمان آوردیم، شک کردیم در خفا و در میانه شک و ایمان غرق تست و کنکور و آشفتگی شدیم و پرچم های کانون فرهنگی آموزش به افتخارمان برافراشته شد. دانشگاه را با کتانی و کبودی سپری کردیم.امید بستیم، نا امید شدیم، امید بستیم، نا امید شدیم،امید،نا امید،...
امید بستیم باز، سبز شدیم یا نشدیم خط کشیدیم میان خودمان، میان دهه 60 ای ها. میان این صفحات مجازی هم را یافته ایم و فهمیده ایم که تنها نبوده ایم هرگز از همان روزهای کودکی. دیدیم که خوراکی ها و دلبستگی ها و خاطرات و کارتونها و کتابها و شکها و سردرگمی ها ما را بسته اند به هم، گره خوردیم و هرجا که می رویم رنگ بچه های سالهای 60 را می پاشیم به گوشه و کنار دنیای حقیقی و مجازی و حتی اگر بتازیم به هم باز با همیم، بسته به هم. و لابد روزی در آخرین صفحات باقی مانده از فیس بوک جمع می شویم دور هم (انگار که پیرمردها و پیرزنها توی پارک) و لایک می زنیم نوستالژی های مشترکمان را.
اینها نوشته شد برای خودم که از اضطراب شنبه فلج شده ام، نوشتم که یادم بماند ما بچه های روزگار پینوکیو هنوز به هم بسته ایم هر طرف خط که باشیم. نوشتم که یادم بماند اگر شنبه ام سبز شد یا نشد تنها نیستم برای خندیدن و گریستن،یادم باشد که دشمن نیستیم با هم...حالا می دانم که تنها نیستم.
آدمیزاد اگه از جایی دل کند دیگه کنده از همه جا...نمیشه که آروم بگیره جای دیگه، نمیشه که کامل باشه دیگه...نمیشه که بمونه،نمیشه که برگرده. از خونه که بیرون بزنه هر جا که بره خونه شه و دیگه هیچ جا خونه ش نیست. هر جا باشه کسایی رو می بینه که دوست داره و کسایی که دوستشون داره رو نمی بینه. خودش یه جاست و دلش جای دیگه،دلش جای دیگه ست و فکرش یه طرف دیگه. آدمیزاد اگه از جایی دل کند دیگه کنده از همه جا...رها میشه اما سرگردون، قوی میشه اما تنها.
کولی میشه آدمی که دل می کنه از مکان، کولی میشه،کولی..کولی شده ام...
.jpg)
پایان و آغاز
بعد از هر جنگی
کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند
نظم و نظام
خود به خود بر قرار نمی شود
کسی باید آوارها را از جاده ها کنار بکشد
تا ماشینهای پر از جسد عبور کنند
کسی باید غرق شود
در میان لجن و خاکستر
فنر کاناپه ها، خرده شیشه ها
وکهنه های خونین
کسی باید دیرک را تکیه گاه دیوار کند
کسی باید برای پنجره شیشه بیندازد
و در را جا بیندازد
اینها خوش عکس نیست
و سالها وقت می برد
همه دوربین ها رفته اند
برای جنگی دیگر
دوباره باید پل
و از نو راه آهن
آستین ها پاره پاره خواهد شد
از بالا زدن
کسی جارو در دست
هنوز به یاد می آورد آنچه را که گذشته
کسی گوش می کند
و سر به جا مانده اش را به علامت تایید تکان می دهد
اما همان حوالی
کسانی که از این کارها خسته خواهند شد
شروع می کنند به بو کشیدن وقایع
کسی گاهی
از زیر بوته ای
توجیه های زنگ زده را در می آورد
آنها را به تل زباله ها می افزاید
آنهایی که می دانستند
اینجا جریان چه بوده
باید برای آنهایی که کم می دانند جا باز کنند
و به تدریج برای آنهایی که کمتر و کمتر می دانند
و سرانجام به اندازه ی هیچ
در میان علفهایی که علت و معلول را پوشانده
کسی باید دراز بکشد ساقه ی گندم در میان دندان
و به ابرها نگاه کند
اواخر بهار است، اوایل خرداد..خوش به حال آنان که لمیده اند میان علفهای فراموشی، ما وارثان زمین های مین ایم، بازماندگان خاکریزهایی که این روزها دیگر جدا نمی کنند دوستان و دشمنان را از هم...
* شعر از کتاب آدمها روی پل/ ویسواوا شیمبورسکا
*عکس از مجموعه عکسهای خرمشهر جهانگیر رزمی
من دود کرده بودم از تصور چاه ویل ناخونده ها و نادونسته هام و گیج می زدم و زیر لب فحش میدادم به خودم و سواد نداشته ام که همون اول بسم اللهِ مکتب فرانکفورت گذاشته بودم تو گل. بعد آقای بخش کمدها، لیوان چای کنارش، پشت به کمدها نشسته بود و با حوصله شماره کارتهامون رو می نوشت توی ورقه جلوش و خط می زد، کلیدها رو تحویل می داد و تحویل می گرفت و توی قیافه جاافتاده سیبیلوش دیدم که مکتب فرانکفورت و هابرماس و لوکاچ و گرامشی و امثالهم که سهله،مارکس و هگل و کانت و دکارت رو هم به هیچ جاش حساب نمی کنه! و هرگز..هرگز از ناخونده مردن، دچار وحشت نمیشه.
خیلی ساده و صمیمانه حسادت کردم به اون آرامش مذبوحانۀ دلچسبی که پشت پیشخوان امانات سالن عمومی کتابخونه ملی و در چهره آقای بخش کمدها برقرار بود.
یک روز _دور نیست زیاد_ خفه می شوم از این همه دوستت دارم های ناگفته ی مانده در گلو.می میرم از حسرت این جمله ساده کوتاهی که دفنش می کنم زیر سکوت
یک روز _دور نیست زیاد_ دق می کنم از این همه عشق...این همه افسوس. از خیال اینکه پدربزرگ مرد و نگفتم: دوستت دارم ، مادربزرگ نسیان گرفت و نشنید که: دوستت دارم
یک روز _دور نیست زیاد_ مجنون می شوم از این لب گزیدن ها و نگفتن ها که
مبادا بگویم دوستت دارم را به عابری و ... نه! شرم می کنم
مبادا بگویم دوستت دارم را به رفیقی و ... نه! می ترسم
مبادا بگویم دوستت دارم را به خویشی و ... نه! ساکت می شوم
یک روز _دور نیست زیاد_ می میرم از این همه شرم و ترس و سکوت بی اینکه به آنها که دوستشان دارم گفته باشم: دوستت دارم
به خودمون که نگاه می کنم یاد کارتون سفرهای علمی می افتم؛ اون اتوبوس عجیب و خانم معلم عجیب تر و بچه های جور و واجور که کوچیک و بزرگ می شدن و به هر جایی سرک می کشیدن و هرجایی براشون می شد کلاس درس با اینکه هیچ وقت تو چاردیواری کلاس بند نمی شدن.
حالا شده حکایت ما و این ترکیب دوست داشتنی رفقای قدیم و جدید که کلاسهای ارشد رو خودمون برگزار می کنیم توی خیابونها. پرسه می زنیم،فلافل می خوریم، سینما می ریم، جلسه معرفی و نقد کتاب می گذاریم، تو کلاسهای درسی همدیگه می شینیم، چای می خوریم،چای می خوریم، چای می خوریم و هر چرندی هم که می گیم یک سرش ختم میشه به نظریه های ارتباطات و مطالعات فرهنگی. مطالعات انتقادی و نشانه شناسی و تحلیل گفتمان و... رو نه توی کلاسهای بی سر وته دانشگاه و نه از خلال بحثهای بی ثمر و خمیازه آور که دارم از بین پرسه های وقت و بی وقت و گفتگو های گاهی خنده دارمون یاد می گیرم، از رفقایی مثل خودم.
بی اتوبوس جادویی و بی معلم عجیب، دارم ولگردی های علمی رو تجربه می کنم.