Free Image Hosting at allyoucanupload.com
یکشنبه پنجم تیر 1390
Always the hours


 

    

Leonard: Why does someone have to die? In your book, you said someone had to die. Why? Is that a stupid question?
Virginnia: No.
Leonard: I imagine my question is stupid.
Virginnia: Not at all.
Leonard: Well?
Virginnia: Someone has to die in order that the rest of us should value life more. It's contrast.
Leonard: And who will die? Tell me.
Virginnia: The poet will die. The visionary

The Hours 

+ نوشته شده در 22:30 توسط آپاچی
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسفند!
خدا رحمت کند علی حاتمی را. همه دیروز و امروز و فردای مان را فیلمنامه کرد، گذاشت کف دست مان نه کم، نه زیاد...حاجی واشنگتن ایم درمانده در هزار دستانی که پایان ندارد

+ نوشته شده در 1:43 توسط آپاچی
دوشنبه پانزدهم آذر 1389
احمد، افغان بود

 

اسمش رو که می بردن ته دلم یک جور عجیبی می شد. گاهی می اومد خونه ما یا خاله برای نظافت. احمد افغان توی شش سالگی من بلند بلند بود، چهارشونه و کمی هم سیه چرده. خاله می گفت: گفتم به احمد افغان که این جمعه بیاد. کلمه افغان توی مغزم می شد: مرد بلند قد غریبه و ته دلم جوری می شد که حالا می فهمم شور زدن بوده انگار. همون سال ها بود گمونم که دیگه خبری از مرد افغان نشد که نشد. اسمش و خودش رفتن از بچگی هام. بعدتر مامان می گفت که: احمد با برادر زن هاش خیلی مشکل داشت، می گفت تهدیدش کردن. یکهو ناپدید شد، بعید نیست سر به نیستش کرده باشن.

چند سال پیش باید یه گزارش درباره بازگشت مهاجران افغان می نوشتم. سایه مرد بلند باز سرک کشید توی سرم. مامان گفت: احمد افغان؟ نه! قد بلند نبود اصلن. چهارشونه هم نبود طفلک، معلوم نیست چه بلایی سرش اومد.

تابناک خبر زده: اعتراض افغان‌ها به عدم دريافت يارانه .  کامنت دونی خبر پرشده از هم وطنان نجیبم که پاشنه دهن شون رو کشیدن و... دارم آدمایی رو تماشا می کنم که توی زمان و مکان دیگه می تونستن ماموران خوبی باشن برای پشت در حمام ها رو بستن و شیر گاز رو باز کردن، برای پارچه سفید به سر کشیدن و صلیب به گردن انداختن و چاقوی مثله به دست گرفتن. افغان ها باید یا نباید یارانه دریافت کنند؟ نمی دونم! مهم نیست. اما خیلی ها که خوش دارن همه بی کاری ها و جنایت ها و انتقال بیماری ها و... توی این سه دهه رو بگذارن به پای مهاجران قانونی و غیر قانونی باید کمی دست و پای زبون هاشون رو جمع کنن. این رو می دونم. این مهمه.

لهجه ش پیچ و تاب ناآشنا داشت، دنبال اسمش لقب غریب افغان می اومد. بچه های تخسِ همیشه ولو توی کوچه ها رو همیشه از «عمله های افغان» می ترسوندن. همه اینها شاید قصه شده بود توی ذهنم برای ترسیدن از تنها مرد کارگری که وقتی با مامان تنها بودیم اجازه داشت پا توی خونه بذاره. احمد افغان بود، نه قد بلند بود، نه چهارشونه.

 

+ نوشته شده در 20:57 توسط آپاچی
جمعه بیست و ششم شهریور 1389
هوس است دیگر


هوس کرده ام کمد بزرگی داشته باشم پر از کلاه، رنگ به رنگ، مدل به مدل، هی سرم بگذارم و توی آینه بخندم. هوس کرده ام کشویی داشته باشم، پر از گوشواره، کوچک و بزرگ، ساده و عجیب، هی به گوش بیاندازم و هی سرم را تکان بدهم که تاب بخورند و ذوق کنم. هوس کرده ام انبوهی دامن داشته باشم، گل به گل، کوتاه و بلند، هی چرخ بزنم و دامن هی دورم برقصد و پاهایم را رها کند در خودش.

هوس دخترانگی های ساده به سرم زده.


+ نوشته شده در 4:13 توسط آپاچی
سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389
ديدم به خوابِ خوش


حسين پناهي را توي يكي از راهروهاي مترو ديدم، با صورت بي چروك و موهاي مرتب و كمي هم خنده بر صورتش، راه مي رفت و بي خيال يكي از شعرهايش را مي خواند زير لب. گفتم بجنبم تا دوباره نمرده بهش بگويم: سلام، خداحافظ... لعنت به اين متروي بي صاحاب،گمش كردم!


+ نوشته شده در 15:35 توسط آپاچی
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389
spanish cup
     

دریا لبخند می زند در دور دست ها

با دندانی از کف

لبی از آسمان

"لورکا"


+ نوشته شده در 4:40 توسط آپاچی
جمعه هجدهم تیر 1389
چهره مرد هنرمند در جوانی

 

« تعطیلات به خانه رفتن! خیلی کیف داشت: بچه ها به او گفته بودند.صبح زود زمستان جلو در قلعه سوار کالسکه شدن. کالسکه ها روی ریگ ها حرکت می کردند. هورا کشیدن برای مدیر مدرسه. هورا! هورا! هورا! »*

ریز..ریز..ریز گوجه فرنگی های قرمز، ریز..ریز..ریز خیارهای سبز، میشن سالاد شیرازی تو کاسه سفالی با نمک و آبلیمو. تا سفره ی با طرح فلفل های رنگی پهن بشه روی زمین، برنج هم دم کشیده، بوی شویدهاش بلند شده و ماست هم از توی یخچال اومده بیرون.

 روی تخت، زیر باد کولر دراز می کشیدم و می خوندم: هزار فرسنگ زیر دریا، سفرهای گالیور، هاکلبری فین، سه گانه سه پایه ها،شازده کوچولو، بابا لنگ دراز، کلبه عمو تم،کلاس پرنده بعدترها بازم روی تخت، زیر باد کولر دراز می کشیدم و می خوندم: سووشون، بینوایان، جنگ و صلح، دن کیشوت، مسیح باز مصلوب، خاطرات یک خبرنگار، زندگی، جنگ و دیگر هیچ. تابستون ها اینجوری می گذشتن. همه امتحانای مدرسه با این خیال راحت تر می گذشتن که دیگه چیزی نمونده، تموم میشه و باز تخت و کولر و کتاب. لای کتاب ها زندگی خوب می گذشت، همه چیز ممکن بود، باشکوه بود و آینده همه چیز داشت مثل کتاب ها.

پنج شنبه، با سالاد شیرازی توی کاسه سفالی و بوی برنج و شوید دم کشیده. امروز آینده ست، آینده ای که توی رویاهای دوره دبستان و راهنمایی و دبیرستان بود، دیگه همه چیز ممکن نیست اما پنج شنبه ها ممکنه. تابستونه و تنها دلخوشی باز همون تخت و کولر و کتاب. جیمز جویس، امنیت روزهای بعد از مدرسه رو با خودش آورده.

* از متن «چهره مرد هنرمند در جوانی» نوشته جیمز جویس

 

+ نوشته شده در 1:39 توسط آپاچی
پنجشنبه دهم تیر 1389
راز چشمانش
 

                        


گاهی باید یک عمر بگذره تا بفهمی وقتی می شنوی: «پیچیده است» باید جواب بدی که: «مهم نیست» تا سرانجام اون لبخند مقاومت ناپذیر رو ببینی.

غافلگیری، خشم، شادی، غم، راز چشمانش اونقدر خوب بود که برای یک سردرد خفیف لذت بخش در نیمه شب و بعد از مدت ها نوشتن یک پست کافی باشه.



+ نوشته شده در 2:24 توسط آپاچی
دوشنبه نهم فروردین 1389
خدایا! مواظب خودت باش

10..9..8..

تو باور می کنی؟ من باور نمی کنم!

7..6..5..

تو باور می کنی؟ من باور نمی کنم!

4..3..2..

تو باور می کنی؟ من باور نمی کنم!

1 و ... تحویل شد

تو باور...؟من باور...!

تحویل شد. حالا ما که هیچ، تو اما مواظب خودت باش...


+ نوشته شده در 12:55 توسط آپاچی
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
...رویاهایم به قواره دنیا درآمد *

 

شاملو، اخوان، لورکا، فروغ، نزار قبانی، وحشی بافقی، قیصر، براتیگان، نادر ابراهیمی، ویرجینیا وولف، بیژن نجدی، جیمز جویس، بیهقی و ... رو گذاشتیم توی جعبه ها. کتابخونۀ قرمز و سفید خالی شده و آدم غمش می گیره از قفسه های بی شعر و رمان، انگار که شاعرا رو چپونده باشی توی کارتن تخم مرغ تلاونگ (شرایط نگهداری: در دمای 0 تا 4 درجه نگهداری شود) و نویسنده ها رو توی کارتن تاژ (حاوی آنزیم جدید) و یکهو تنها شده باشی.

فکر می کنی خب نمیشه رفت پیش سوپری محله و گفت: بی زحمت چند تا کارتن خالی بدین که درخور شان نصر حامد ابوزید باشه یا مثلن به «چیستی فمینیسم» و «جنس ضعیف» بیاد! همین میشه که جعبه چی توز میده دستت که از اسنک حلقه ای متوسط و چه بسا اسنک توپی بزرگ خالی شده و تو با کتابهات پرش می کنی دوباره.

لباسها توی ساک و چمدون، پتوها و بالش ها توی کیسه های زرد و آبی و دی وی دی های فیلم و موسیقی توی کوله سبزه که با دقت میذاری یه کنج خونه که زیر دست و پا نمونه یه وقت. کم کم دارن جمع میشن اما چرا هی داره شلوغ تر میشه پس؟!

«فاجعه انسانی در غزه» رو تا می کنم جوری که عکس جسدهای خاکستری توی چشم نباشه و می چسبونمش گوشه اون تابلو سرخپوستیه که سال پیش از بابا کادو گرفتم، «فردید،فیلسوف آشفته» هم میره اون گوشه دیگه. «قدرت رسانه» و «غیبت شاخص ها در برنامه پنجم» هم افتادن روی زمین تا احتمالن نصیب یکی از این خنزر پنزرهای آشپزخونه بشن که هنوز روی اپن ولو موندن. حالا فکری شدم که یعنی من و گزارشهام دور چند تا تابلو چسبیدیم و جون چند تا بشقاب و قندون رو از ترک خوردن حفظ کردیم؟ «روزنامه نگاری به مثابه امنیت در اسباب کشی»، از تغییر دادن جهان که بگذریم اینم کاریه واسه خودش!

9-8 ساعت از آغاز عملیات جمع و جور و بسته بندی گذشته، باز کردن تخت ها و کتابخونه گمونم می مونه واسه صبح. وسط این کارتن ها و کیسه ها و روزنامه ها یاد فیلم heat  و نیل مک کالی (رابرت دنیرو) افتادم که معتقد بود آدم باید یه جوری به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نباشه که بتونه در عرض 30 ثانیه همه چیز رو ول کنه و بزنه به چاک.

امشب همه چی به طرز بی ربطی مضحکه!

 *کار بسته بندی کتابها تموم شده فقط این «ملاح خیابان ها»ی شمس لنگرودی جوری خودش رو گم و گور کرده بود که از شر کارتون خوابی در امان بمونه و حالا پیداش شده که لابد تیتر این پست رو انتخاب کنه...

 

+ نوشته شده در 5:5 توسط آپاچی